یک دل سیر با زنی که هری پاتر را به ایران آورد

روناک حسینی: با ویدا اسلامیه مترجم کتاب‌های هری پاتر یک دل سیر درباره رولینگ، هری پاتر و آن دنیای فانتزی جذاب حرف زدیم.

جی.کی.رولینگ شاید خودش هم فکر نمی کرد با روایت قصه های یک پسر جادوگر یتیم بتواند دنیایی را هوادار خود کند و وضع مالی اش از این رو به آن رو شود. خیلی ها معتقدند اگر می خواهی در داستان حرف فلسفی بزنی، بهترین راه این است که به سراغ فانتزی بروی. در «هری پاتر» زیاد از حرف های فلسفی خبری نیست. هر چند بعضی معتقدند می شود حرف های به درد بخوری هم لا به لای قصه هایش پیدا کرد. مجموعه هری پاتر در اصل برای نوجوان ها نوشته شده و قرار بوده است خالی از پیچیدگی های دنیای آدم بزرگ ها باشد. با وجود این، هم آدم بزرگ ها جمعیت زیادی از مخاطبان آن را تشکیل می دهند و هم هری در طول داستان بزرگ و با مشکلات دنیای آدم بزرگ ها مواجه می شود.

بزرگ‌ترین مشکل این دنیا هم جادوگر سیاهی به نام ولدمورت است که آرامش و امنیت دنیای جادوگرها و مشنگ ها را به هم ریخته و دست آخر هم به دست هری نابود می شود.

ویدا اسلامیه

رولینگ بعد از «هری پاتر و یادگاران مرگ» و شکست و نابودی ولدمورت گفته بود هری پاتر تمام شده است و دیگر این مجموعه را ادامه نمی دهد. با وجود این، به تازگی کتابی به نام «]ری پاتر و کودک طلسم شده» منتشر شده است. این کتاب یک نمایشنامه است و ظاهرا بعدا به صورت رمان هم چاپ خواهدشد. شاید بد نباشد دوباره از خودمان بپرسیم چه شد که ما هم آلوده دنیای هر پاتر شدیم و دیگر این که چرا با وجود ترجمه های بسیار زیاد از این کتاب، بیشتر مخاطبان به سراغ ترجمه های چند اصلاحیه می روند. ویدا اسلامیه، مترجم زبان انگلیسی، این مصاحبه را کمی قبل از این هیاهوها با کرگدن انجام داده است.

چه شد که هری پاتر برای مخاطب نوجوان و جوان و حتی میانسال ایرانی این قدر اهمیت پیدا کرد؛ اهمیتی بیشتر از یک کتاب و شخصیت داستانی معمولی؟ خیلی از نوجوان ها موقعی که کتاب را می خواندند هر روز منتظر جغدی بودند که از هاگوارترز برایشان نامه بیاورد. این خاطره مشترک اغلب هری پاتر خوان هاست. انگار همه امیدوار بودند جادوگر باشند.
من فکر می کنم این ماجرا به نبوغ رولینگ بر می گردد. از طرف دیگر، رولینگ در کتابش طوری در مورد مسائل فرهنگی نوشته که برای جمعیت بزرگی از مردم دنیا قابل درک است. یعنی با وجود این که هری پاتر به زبان انگلیسی نوشته شده، فرهنگ داستان خیلی کم به فرهنگ انگلیسی نزدیک است. ضمن این که بعضی نمادهای فرهنگ انگلیس در داستان به کار برده شده اند اما کلیت داستان به شکلی است که ما م یتوانیم با آن ارتباط برقرار کنیم.

رولینگ آن قدر به کلیات و مسائل مهم تر پرداخته است که ویژگی های فرهنگی داستان کمرنگ شده اند. البته این نظر من است. ضمن این که شخصیت پردازی و فضاسازی رولینگ با جزییات زیادی که به کار برده آن قدر جذاب است که وقتی کتاب را می خوانی شخصیت ها در ذهنت جان می گیرند، دنبالشان می کنی و انگار با تو دوست می شوند. بعد هم آن قدر درباره شان می خوانی و در تمام ماجراها همراهی شان می کنی که نسبت به آن ها احساس پیدا می کنی. حالا این احساس گاهی دوست داشتن است و گاهی تنفر.

ولی به نظر می رسد که اتفاقا زندگی انگلیسی و شهر لندن در این کتاب کاملا حضور دارند، آن قدر که اگر کسی به لندن مسافرت کند احتمالا انتظار دارد هر آن دیواری شکافته و کافه «پایتل درزدار» از آن طرفش نمایان شود. یا خیلی ها در خیالشان به ایستگاه کینگزکراس لندن رفته اند و از سکوی ۹ و سه چهارم گذشته اند و سوار قطار هاگوارتز شده اند. این طور نیست؟
چرا، فکر می کنم خیلی ها به امید نمایان شدن کافه پاتیل درزدار به آن دیوار خاص دست زده اند. این ها درواقع انگلیسی حرف می زنند و انگلیسی اند اما دنیایشان یک دنیای موازی با انگلستانی است که می شناسم. خودشان هم مطرودند و یک زندگی مخفی دارند. چون از جامعه دورند؛ به قول خودشان، از «مشنگ»های انگلیس. بنابراین زیاد هم انگلیسی نیستند و از هر نظر از چارچوب های زندگی انگلیسی آزادند. سبک زندگی مشنگ ها برای آن ها مسخره است و تقریبا با هم ارتباطی ندارند.

گمانم خیلی از مخاطب ها هنوز باورشان نشده که مشنگ باشند.
همه مان خواه ناخواه هستیم دیگر.

این نبوغی که می گویید البته خیلی کلی است. شما به عنوان مترجم کتاب های رولینگ فکر می کنید از چه روش هایی استفاده می کند برای جذب مخاطب؟ مثلا چه می شود که خواننده در حال راه رفتن هم کتاب را زمین نمی گذارد؟
این از مهارت های رولینگ در قصه گویی است. می داند چه چیز را کجا بگوید و چه چیزی را نگه دارد و بعدا برای مخاطب تعریف کند. رولینگ خیلی خوب می تواند مخاطب را مثل موم در دست هایش نگه دارد. ما در طول خواندن هری پاتر تا کتاب شش همه از شخصیتی به نام اسنیپ متنفر بودیم. چون رولینگ خواسته بود متنفر باشیم. ولی همین که خواست جور دیگری احساس کنیم، طوری روق را برگرداند که این شخصیت برای همه عزیز شد. طوری که بسیاری از طرفدارها می گویند اولین شخصیت مورد علاقه شان همین اسنیپ است. یک قصه گوی خوب می تواند ناگهان تمام سیر داستان را طوری عوض کند که تو انتظار نداری. بعد  می بینی اتفاقا از نشانه هایی استفاده کرده است که قبلا برایت تعریف کرده. نکته دیگر مایه روانشنانسی قصه گویی رولینگ است. طوری شخصیت ها را تحلیل می کند که حس می کنی واقعی هستند.

یک دل سیر با زنی که هری پاتر را به ایران آورد

به گمانم خیلی ها وقتی شخصیت محبوبشان مرد، با کتاب گریه کردند.
بله، مثلا وقتی سیربوس بلک، پدرخوانده هری مُرد یا دامبلدور یا اسنیپ بعد از عزیزشدنش. این احساس نزدیکی مخاطب با شخصیت های داستان در مجموعه کتاب های کارآگاهی رولینگ هم مشهود است. من وقتی کتاب را ترجمه می کنم، مثلا همه اش نگرانم که رابین قرار است چند وقت دیگر عروسی کند. بعد می گویم ای بابا این که یک شخصیت داستانی است و بعد افسوس می خورم که کاش چنین شخصیتی واقعا وجود داشت. این دقیقا همان احساسی است که آدم به شخصیت های مجموعه هری پاتر دارد. به نظرم یک جور صداقت در کار رولینگ هست. صداقت هم همیشه جذبایت دارد.

رولینگ با خودش، کارش و مخاطبش صادق است.  مجموعه این ویژگی ها باعث می شود نوشته اش به دل آدم بنشیند. البته خیلی ها با نوشته هایش ارتباط برقرار نکرده اند اما فروش کتاب ها نشان می دهد خیلی ها هستند که قصه هایش را دوست دارند. وقتی اولین بار یک نوجوان یازده ساله خواندن هری پاتر را شروع کرد، هم زمان با بزرگ شدن مخاطب، شخصیت های کتاب هم بزرگ شدند. الان هم اگر یک یازده ساله خواندن کتاب ها را شروع کند باز هم کتاب ها همان جذابیت را دارند.

رولینگ انگار خودش هم هری پاتر و باقی شخصیت ها و قصه ها را باور کرده است. او کتاب های درسی هری پاتر را نوشته و حتی کتاب قصه های بیدل نقال را. این طور نیست؟
بله، خیلی هم جدی گرفته است. او کتاب های «کوییدیچ در گذر زمان» و «جانوران شگفت انگیز» را همان سال ها نوشت و بعدتر «بیدل نقال» را. البته مخاطبان هم از او می خواهند که جدی بگیرد. خودش گفته بود که بعد از جلد هفتم دیگر هری پاتر نمی نویسم ولی اصرارها برای ادامه آن زیاد بود. براساس همین اصرارها هم سایت «پاترمور» راه اندازی شد و داستان های حاشیه ای بر هری پاتر نوشت. آن جا لابد آن قدر بازخورد خوبی گرفت که فکر کرد اگر ادامه بدهد کار خراب نمی شود و داستان افت نمی کند. البته این کار واقعا ریسک پذیری بالایی می طلبد. نمی دانم تا کجا می خواهد ادامه دهد. البته نویسنده ها معمولا برای کاراکترهای خیلی محبوب تحت فشار قرار می گیرند که داستانشان را ادامه دهند.

ترجمه شما چطور موفق شد بین باقی ترجمه ها ماندگار شود و بیشترین فروش را مطابق آمارها داشته باشد؟ در مقطعی گمانم نوزده ناشر همزمان روی این کتاب کار کردند.
فکر می کنم چون من از اولبا این کتاب همراه بوده و خودم معادل ها را ساخته ام. در واقع ذهنیتی دارم که باعث می شود بهتر کار را ادامه دهم. می دانید که سال ها از ترجمه آخرین جلد مجموعه کتاب های هری پاتر می گذرد، ولی همین الان هم اگر مثلا بگویید «رمزتاز»، سریع بهتان می گویم کتاب چهارم. تماما ین ها را با جزییات در ذهن دارم و برای دسترسی بهشان لازم نیست از ابتدا شروع کنم.

مترجمی که تازه می خواهد وارد کار شود، گیج می شود و اصلا آسان نیست. کتاب مملو از اصطلاحات خاص و جزییات است و من به مرور زمان برای آن ها معادل پیدا و مدام روی این ها فکر کرده ام. نام های بسیاری برای وسایل، فروشگاه ها و رمزها و وردها وجود دارد و مترجمی که تازه وارد کار می شود باید بداند اصلا این ها چی هستند. اگر بخواهیم از اسم ها مطابق عرف، دست نخورده و به شکل اصلی شان استفاده کنیم، آن قدر نامانوسند که برای بسیاری از مخاطبان دافعه ایجاد می کنند. بنابراین برای تک تک این اصطلاحات و اسم ها باید تصمیم گرفت.

عده ای اتفاقا در این زمینه موضع مخالف دارند؛ این که مطابق روش رایج از عین عبارت ها استفاده نکرده اید. علت این انتخاب شما چه بود؟
اگر من مثلا «کافه دوک های عسلی» یا «ساختمان شیون اورگان»، «بید کتک زن» یا «مرگ خوار» و «دیوانه ساز» را به عنوان معادل فارسی کلمات اصلی انتخاب کرده ام، دلیلش کم کردن نامانوسی واژه ها برای مخاطب نوجوان ایرانی بود چون تعداد اسم ها و اصطلاحات خیلی زیاد است.

وقتی خودم نوجوان بودم، کتاب هایی را به دلیل همین تعدد اسم ها نتوانستم تمام کنم. اکثر این کتاب ها البته داستان های نویسنده های روس بودند. در این کتاب ها نه تنها اسم ها زیاد بود بلکه هر اسم مخفف های عجیب و غریب و متعددی داشت. تازه وسط داستان می فهمیدی فلان اسم مخفف همانی است که در جایی از داستان با آن برخورد کرده ای و آنوقت دوباره باید از اول شروع می کردی. استفاده از عین اصطلاحات کمی گیج کننده می شد. چون این تجربه را داشتم، تصمیم گرفتم جاهایی اسم ها را برگردانم اما بعضی جاها هم این کار ممکن نبود.

یک دل سیر با زنی که هری پاتر را به ایران آورد

مثلا وردهای جادویی را همان طور که بودند، نگه داشتید.
تجربه ای از برگرداندن وردها در کتاب «هری پاتر و جام آتش»داشتیم که زیاد جالب از آب درنیامد. یک عده این برگردان وردها را دوست داشتند ولی اکثریت مخالف آن بودند. بازخوردها باعث شد که در ادامه ترجمه دوباره به همان شیوه قبل برگردم.

می شود این جا تقلب کرد. مثلا من همه کتاب ها را با ترجمه شما خوانده ام، به زبان انگلیسی مسلط هستم و تصمیم می گیرم ترجمه ای هم به نام خودم داشته باشم. نمی شود این کار را انجام داد؟
خیلی ها این کار را کردند. ولی واقعا کار سختی است. تو باید همه کتاب ها را بخوانی، همه را با متن اصلی تطبیق دهی و ببینی چه کلمه ای بوده که فلان معادل برای آن انتخاب شده است. به نظرم اگر یک نفر از اول خودش کتاب را ترجمه کند، راحت تر باشد. این روش خیلی دردسر دارد.

بعضی از ترجمه ها غلط های عجیبی داشتند. مثلا خاله و شوهرخاله هری پاتر را عمه و شوهر عمه یا عمو و زن عمو ترجمه کرده بودند. چیزی که شما ترجمه کردید، از ابتدا درست بود. آیا دلیل این مسئله این است که شما ابتدا جلد سوم را ترجمه کردید و بعد سراغ کتاب های قبلی رفتید؟
با این که از ابتدا می دانستم دو سرپرست هری خاله و شوهرخاله اش هستند، اما دلیل اصلی این بود که سعی کردم کلمات را مطابق فرهنگ ایرانی معادل سازی کنم. بچه ها در فرهنگ ما بزرگ ترهای فامیل و دوست و آشنا را اگر مرد باشند عمو و اگر زن باشند خاله صدا می کنند. برای همین هم من خاله و عمو ترجمه کردم. اما هر جایی هم که به نسبت اشاره شده بود، از کلمه شوهرخاله استفاده کردم.

خودتان فکر نمی کنید موفقیت ترجمه شما نسبت به ترجمه های دیگر دلیل دیگری هم داشته باشد؟
این را باید از خواننده ها پرسید. نمی دانم، شاید به این دلیل است که من واقعا عاشق کارم هستم. یعنی با عشق کار ترجمه را انجام می دهم و برای من از آن کارهایی نیست که به عنوان حرفه مجبور به پذیرفتنش باشم. این طور نیست که چون با ناشر قرارداد دارم باید آن را انجام دهم. تلاش می کنم کاری را که تحویل می دهم در حد توانم خوب باشد و تا جای ممکن ترجمه روان و بدون گیر و تپق باشد، به متن اصلی وفادار باشم و در عین حال بتوانم حس و حال داستان را هم منتقل کنم. به نظر من، مترجم فقط کلمات را ترجمه نمی کند. بلکه او مفاهیم را هم ترجمه می کند. انگلیسی ها می گویند interpreter، یعنی کسی که در واقع یک جورهایی مفسر هم هست. مترجم از دید خودش داستان را بر می گرداند و انتقال می دهد.

ما در ترجمه با هری پاتر واقعی مواجه نمی شویم؟
ترجمه هیچ وقت نمی تواند کاملا مطابق با متن باشد. یعنی هیچ مترجمی نمی تواند کاملا به متن اصلی وفادار بماند چون امکان زبانی اش وجود ندارد. خیلی جاها واقعا زبان ها در مقابل هم کم می آورند. خیلی جاها ما ناچاریم به جای یک کلمه، یک عبارت به کار ببریم. نمی توانیم بگوییم این خیانت است. باید ببینیم امکانات زبانی ما چیست. مهم این است که نه ترجمه خیلی آزاد باشد که بگویند این دیگر اقتباس است و نه این که خیلی وفادار باشد که حاصل آن متنی خشم و غیرقابل فهم باشد. مترجم باید مفاهیم و فضاها و احساس ها را هم ترجمه کند. این جا تا حدودی برداشت مترجم است که دیده می شود. ممکن است من یک برداشت داشته باشم و مترجم یا مخاطبی که به زبان انگلیسی کتاب را می خواند، برداشت دیگری داشته باشد. من فکر می کنم برداشت من به برداشت عموم مردم نزدیک بوده است.

یک دل سیر با زنی که هری پاتر را به ایران آورد

روح رولینگی کتاب را خودب برگردانده اید؟
شاید. اتفاقا بعضی وقت ها فکر می کنم که شاید مثلا فکر من به فکر رولینگ نزدیک باشد چون وقتی نثرش را می خوانم خیلی راحت با آن ارتباط برقرار می کنم، شاید چون هر دو زن هستیم. من از نویسنده های مردم هم کتاب ترجمه کرده ام ولی تا به حال با هیچ نویسنده ای چون ارتباط عمیقی برقرار نکرده ام. نمی دانم واقعا علت این مسئله چیست.

نه فقط در مورد کتاب های هری پاتر، موقع ترجمه کتاب های کارآگاهی رولینگ هم همین ارتباط با متن وجود دارد. می بینم نکته هایی که به آن ها توجه کرده است، دغدغه های من هم هستند. نه این که رولینگ خیلی خاص فکر کند یا من برای خودم امتیاز ویژه ای قائل باشم، مسئله همفکری در زمان مشخص است. شاید من پنج سال دیگر به این چیزها اصلا فکر نکنم و دغدغه های دیگری داشته باشم. البته من اصلا دنبال خرافات و طالع بینی و این چیزها نیستم، اما گمان می کنم هم سن و سال بودن در این موضوع موثر است.

غیر از طالع بینی، چه دلیلی برای این موضوع وجود دارد؟
فکر می کنم یک نسل- به معنی کسانی که اختلاف سنی دو، سه ساله دارند- از لحاظ تاریخی چیزهای مشترکی را تجربه می کنند. مثلا ما دهه چهلی ها در ایران همه مان جنگ و دوران بعد از جنگ و مشکلات اجتماعی مشابهی را تجربه کرده ایم و تجربه ما با نسل های قبلی و بعدی متفاوت است. نیازی نیست کسی کتاب تاریخ جلوی رویمان باز کند که بفهمیم چه اتفاقاتی افتاده است. در سطح جهانی هم تا حدودی همین است.

رولینگ یک سال از من بزرگ تر است. شاید آهنگ های مشترکی گوش کرده ایم که در دنیا گل کرده یا کتاب های مشترکی در ستون بخصوصی خوانده ایم و یا تجربه مان در نوجوانی از روح حاکم بر دنیا به هم نزدیک بوده و مسائلی که در جوامعمان وجود داشته- در حدی که کودک و نوجوان ممکن است به گوشش بخورد- شبیه به هم بوده است. این چیزها به نظرم موثر است که آدم ها فکرهای نزدیک تری داشته باشند یا بهتر بتوانند همدیگر را درک کنند.

ورود به دنیای هری پاتر چه تجربه ای برایتان داشت؟
برای من که در زمینه ترجمه بی تجربه بودم، تجربه خیلی تازه ای بود. وقتی ترجمه هری پاتر به من پیشنهاد شد، تازه کارم را شروع  کرده بودم. آن موقع دو، سه کتاب ترجمه کرده بودم که فقط یکی از آن ها چاپ شده بود. وقتی کتاب را دیدم، با خودم گفتم «وای خدا این کتاب چقدر کار دارد و چقدر باید برای آن تصمیم گرفته شود!» کتاب را با ترجمه جلد سوم شروع کرده بودم و وقتی فهمیدم دنباله دار است، دو جلد قبلی را هم، همزمان با ترجمه می خواندم. برای من که بی تجربه و تازه کار بودم خیلی سخت بود. هر تصمیمی در مورد ترجمه می گرفتم، ممکن بود بعدا پشیمان شوم و نمی توانستم بعدها تصمیماتم را در ترجمه عوض کنم. ولی در آخر- حتی اگر گاهی تصمیم ها اشتباه بود- از کنترل خارج نشد و به خیر گذشت.

چه تصمیماتی؟
یکی همین اسم «هرمیون» بود. در کتاب چهارم، وقتی هرمیون برای ویکتور کرام درباره اسمش توضیح می دهد، می فهمی که تلفظ درستش «هرماینی» است. اما مخاطب ها با همان هرمیون راحتی بودند و تصمیم گرفتم همان طور ادامه دهم. یک مصاحبه هم خواندم از رولینگ. جایی از مصاحبه در مورد تلفظ های مختلف این اسم می گفت و اتفاقا گفته بود هرمیون یکی از بازمره ترین و جالب ترین تلفظ های اشتباه این اسم است، یعنی بدش نیامده بود.

یک دل سیر با زنی که هری پاتر را به ایران آورد

موقع ترجمه دچار خیال پردازی هری پاتری نمی شدید؟ مثل مخاطب های کتاب؟
زمانی که هری پاتر را ترجمه می کردم به ضرورت ناچار بودم تند تند کار را پیش ببرم و زیاد روی آن تمرکز کنم. وقتی روی چیزی زیاد تمرکز کنی، خواه ناخواه تمام ذهنت را می گیرد. شب ها خواب می دیدم که در قلعه هاگوارتزم و شخصیت ها ها مقابل چشمان من راه می روند و حرف می زنند و داستان پیش می رود. انگار از دور می دیدمشان. نکته دیگر مصداق هایی است که برای عالم جادویی هری پاتر در دنیای خودمان پیدا می کنیم.

چه جور مصداق هایی؟
مثلا دیوانه سازها که نگهبانان زندان «آرکابان» هستند. دیوانه سازها شادی ها و حس های خوب را از آدم می گیرند و آدم را به یک موجود بی حس و حال و به شدت غمگین تبدیل می کند. در آخر هم با چیزی که به «بوسه دیوانه ساز» معروف است، تمام جان آدمیزاد را می بلعند.

وقتی کتاب را ترجمه می کردم، احساس می کردم  آدم هایی که افسرده اند دیوانه ساز نزدیکشان است و می گفتم این ها باید به چیزهای خوب فکر کنند تا نجات پیدا کنند. باید با فکرهای خوب سپر مدافع بسازند.

ری برادبری جایی فانتزی را راهی می داند برای حل کردن غیرمستقیم مشکلات زندگی. فکر می کنید هری پاتر هم چنین خاصیتی دارد؟
نکات مثبت این کتاب زیاد است. در این کتاب مدام روی خیر و رستگاری تاکید می شود. نکته هایی دارد که به نوجوان یا بزرگسالان کمک می کند با مسائل واقعی زندگی کنار بیاید. یکی از مصداق هایش همین دیوانه سازهاست. ساعت شنی هرمیون و برگرداندن زمان که گاهی فکر می کنیم نیاز است اما دردسرهایی به دنبال دارد. یا مثلا لولوخرخره ها که تجسم ترس های آدمیزادند و راه خلاص شدن از دستشان این است که مسخره شان کنید، به تصویری خنده دار تبدیلشان کنید تا نابود شوند. یا مثل ماجرای اسنیپ که یاد می گیریم زود قضاوت نکنیم، شاید چیزهایی هست که نمی دانیم.

به افراد زمان بدهیم، شاید داریم اشتباه می کنیم. با استفاده از «طلسم چفت شدگی» که درواقع کنترل ذهن در مقابل تفکرات مخرب است. ابوالهول ها که جلوی رویت می ایستند و تا به سوالشان جواب ندهی از سر راهت کنار نمی روند. در واقعیت هم اگر به بعضی سوال های زندگی پاسخ ندهی، بارها و بارها سر راهت سبز می شوند. هری پاتر گاهی درست مثل خود زندگی است.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz