گفت و گو با مصطفی غلامی، بازیگر نمایش «پابرهنه، لخت، قلبی در مشت»
وقتی گفتند قصه زندگی تو قصه ندارد!

مصطفی غلامی

رشت رویایی، محمد غلامی‌پور- مصطفی غلامی متولد ۱۵ شهریور ۱۳۶۲ از بازیگران توانمند تئاتر گیلان است که سال ۸۳ پا به عرصه بازیگری گذاشت و زیر نظر مرحوم امیر بدرطالعی و علی حلوی به فراگیری تئاتر پرداخت. غلامی حضور در جشنواره‌های مختلفی همچون فجر، کودک و نوجوان، منطقه‌ای و غیره را در کارنامه دارد. او در عرصه کارگردانی تئاتر نیز دارای سابقه است و آثاری همچون «غروب روز هفتم»، «وحشت در جنگل»، «دیو مغرور» و «چیکا» را به روی صحنه برده است. نقطه عطف زندگی هنری مصطفی غلامی آشنایی و همکاری با کارگردان مطرح کشور علیرضا کوشک جلالی است که به عنوان یکی از بازیگران اصلی نمایش «رعنا» به ایفای نقش پرداخت و با این نمایش به جشنواره فجر راه پیدا کرد. اما پس از رعنا در نمایش تک شخصیتی «پابرهنه، لخت، قلبی در مشت» به روی صحنه رفت و توانست یکی از آثار قابل ملاحظه کارنامه هنری خود را رقم بزند. با این بازیگر جوان و مطرح گیلانی در خصوص نمایش اخیری که به کارگردانی کوشک جلالی در سالن خاتم‌الانبیاء به روی صحنه رفت و قرار است به زودی اجرای مجددی داشته باشد هم‌صحبت شدیم که در ادامه می‌خوانید.

آشنایی شما با علیرضا کوشک جلالی با نمایش «رعنا» اتفاق افتاد. از این آشنایی بگویید و اینکه تجربه کار با کوشک جلالی چطور بود؟
بله من هم مثل بقیه سر کار «رعنا» با استاد جلالی آشنا شدم. به صورت کاملاً اتفاقی فهمیدم که کوشک جلالی در لنگرود بسر می‌برد و قرار است نمایش «رعنا» را به روی صحنه ببرد. به لنگرود رفتم و تست دادم و خوشبختانه انتخاب شدم. با احترام به تمام کارگردان‌هایی که پیش از این با آنها کار کردم و موارد زیادی از آنها آموختم به جرأت باید بگویم که آن ده سال آغاز فعالیت من در گیلان یک طرف و این چند ماه همکاری با کوشک جلالی یک طرف؛ یعنی فهمیدم که من در عالم بازیگری حتی در خود گیلان هیچ‌چیز نیستم. جلالی به من فهماند که قطره‌ای از یک دریا هستم. یعنی شاخص‌هایی از یک بازیگر خوب را به من نشان داد و من دیدم خیلی از این آیتم‌ها در من وجود ندارد. استاد جلالی با شیوه‌ای که با من کار کرد که بنده خدا خیلی هم بابت این همکاری عذاب کشید، سعی کرد با من الفبای بازیگری را کار کند و به‌تدریج مرا بالا بکشد. من هم تلاش زیادی کردم تا از تجربیات و دانش او کمال استفاده را ببرم و خودم را به سطح مطلوبی برسانم.

شاید این سوال خیلی کلی باشد، اما اگر بخواهید مقایسه‌ای بین آدمی مثل کوشک جلالی با کارگردان‌هایی که در گیلان فعالیت دارند داشته باشید، به نظر شما چه تفاوت‌هایی وجود دارد؟
یک مثال موازی بزنم؛ دقیقاً مثل فوتبال ما می‌ماند. شما چیزی به نام آموزش فوتبال از پایه ندارید و اگر دارید ساختارمند نیست و فقط در حد این است که چهارتا بازی کنید، روپا بزنید، پاس بدهید و غیره…همین بازیکنان قدر و نخبگان فوتبال ما که به اروپا می‌روند یک بازیکن درجه دو سه در فوتبال آنها هستند. تئاتر هم همین است. کوشک جلالی در آلمان با افرادی کار کرده است که هفت تا ده سال دوره بازیگری گذراندند (حتی خود کوشک هم این دوره‌ها را پشت سر گذاشته است). تمام این بازیگرها هم ساز بلندند، هم آواز بلندند، رقص بلدند، در حوزه‌های مختلف مطالعه دارند، می‌فهمند…شاخص‌ترین مسئله‌ای که خود این آدم را هم اذیت می‌کند مثل من بازیگر آماتور این است که این افراد می‌گویند ما کارگردان هستیم، خدا نیستیم. در شهرستان برعکس است؛ کارگردان همه‌چیز را می‌داند. اما آنها به این روش کار می‌کنند که می‌گویند هرچیز دارید برای من بیاورید، من انتخاب می‌کنم؛ من همه‌چیزدان نیستم. شما ایده می‌آورید و همه در مورد ایده‌ها حرف می‌زنیم و در نهایت من دست به انتخاب می‌زنم. این کار یک نکته جالب دارد که یک مثال از برشت برایتان می‌آورم؛ برشت محکوم شد به این مسئله که خودش نمی‌نویسد و چندتا از بازیگرانش می‌نویسند و میزانسن‌ها را خودشان می‌دهند؛ پس این چه کارگردانی است که قسمت عمده‌ای از کار را بازیگرانش طراحی می‌کنند. با یکی از بازیگران او مصاحبه کردند تا کار برشت را زیر سؤال ببرند. این خانم گفت: بله من خودم خیلی از چیزها را می‌نویسم و خیلی از میزانسن‌ها را پیشنهاد می‌دهم اما چرا من در فضای کار برشت توانستم این کار را انجام دهم و هیچ‌جای دیگر نتوانستم این نکته مهم را تکرار کنم. کوشک جلالی به گیلان می‌آید و دیالوگ را در اختیار من قرار می‌دهد و سفارش می‌دهد کم و زیادش کن. دیالوگ را اندازه دهان من درست می‌کند، توانایی من را می‌بیند و می‌گوید این دیالوگ را اینگونه بگو، این تکه را کم کن، اینجا را زیاد کن، حتی دکور و لباس‌ها را بر عهده خودمان می‌گذارد و از بین انتخاب‌های ما در نهایت دست به انتخاب می‌زند. این انتخاب درست است که کار را به موفقیت می‌رساند. اگر این‌ها را در اختیار من می‌گذاشت که نمی‌توانستم مدیریت کنم. اصل اول کارگردانی در دنیا مدیریت است و این آدم یک مدیر بالفطره است. ما در کار رعنا ۴ نسل بازیگر از آدم ۶۰ ساله تا بچه ۱۴ ساله داشتیم؛ این‌ها را کنترل کردن بسیار سخت است. این آدم مدیریت و میز کارگردانی‌اش را به اشتراک می‌گذارد در صورتی که در گیلان اصلاً این‌گونه نیست. ضمن اینکه این نظم آلمانی که دارد بسیار قابل توجه است. خلاصه کنم کوشک جلالی کاری می‌کند که شما فکر می‌کنید این دیالوگ و میزانسن را شما خودتان گفتید و نوشتید و این کار به شما می‌چسبد. هنر کوشک در همین است و بازیگر هرگز نمی‌فهمد کی دیالوگ را حفظ کرده است و جوری درگیر متن می‌شود که متوجه نمی‌شود حفظ کرده است. قدرت این را دارد که در چند جلسه اول توانایی بازیگر را از لحاظ روحی، روانی و توانایی بشناسد.

وارد بحث «پابرهنه، لخت، قلبی در مشت» شویم. چه شد این متن انتخاب شد و شما به این کار اضافه شدید؟
من همیشه سر کار رعنا که تعداد زیادی بازیگر داشت و وسعت کار زیاد بود به شوخی به آقای کوشک می‌گفتم، چرا اینقدر عذاب می‌کشید؟ با ۲۰ نفر کار کردن، چه خبر است؟ همه این‌ها را بندازید بیرون، یک متن دو نفره بردارید، من و سعید پورصمیمی می‌آییم برایتان بازی می‌کنیم. من خبر از موفقیت‌های این مرد در آلمان و کشورهای دیگر داشتم. و یکی از آرزوهایم این بود که این نمایش را با ایشان کار کنم (آرزوی محال). تا اینکه گذشت و وقتی اشتیاقم را دید به من اعتماد کرد. یک ماه و نیم قبل از عید به من پیشنهاد داد و گفت: شرایط را آماده کن تا بیایم. با یک اسپانسر هم صحبت کرده بود و ایشان هم قول داده بود که از این کار حمایت کند. ولی یک هفته قبل از اینکه قرار بود به ایران بیاید، اسپانسر زنگ زد و گفت به دلیل شرایط کاری که دارد قادر نیست در این کار شرکت کند. کار ما هم منتفی می‌شود اما چند روز بعد کوشک به ایران برمی‌گردد و به من می‌گوید باید این نمایش را کار کنیم. من یک لحظه شوکه شدم، چون قرار بود این نمایش را یک گروه حرفه‌ای در تهران به روی صحنه ببرد ولی کوشک این پیشنهاد را رد کرد و به این تیم گفت اگر همین کار شهرستان کیفیت خوبی داشته باشد همین را باید در تهران به صحنه ببرم. برای من بسیار ارزشمند و قابل احترام بود و از این حیث مدیون ایشان هستم که از یک تیم حرفه‌ای با پشتوانه مالی و موفقیت پشت‌سر آن به خاطر یک کار شهرستانی که هیچ تعهدی به آن نداشت گذشت.

بدون شک این کار یکی از دشوارترین تجربه‌های شما بود که با وجود تک‌شخصیتی بودن نمایش انرژی مضاعفی را طلب می‌کرد. با توجه به اینکه این کار اجراهای متعددی در خارج از کشور داشت آیا نمونه و فیلمی از اجراهای خارجی در دست داشتید که بتوانید یک الگو از این شخصیت بردارید؟
خیر. اتفاقاً هیچ چیزی برای الگو برداشتن در دست نبود؛ به جز یک تیزر ۳۰ ثانیه‌ای که در یوتیوب دانلود کرده بودم هیچ چیز دیگری از این نمایش وجود نداشت. در ایران که پیش از این اجرا نشده بود. البته باید عرض کنم که من مرجع بسیار معتبرتر از فیلم اجراهای این اثر را داشتم که خود شخص کوشک جلالی بود. اما در آلمان یک قانون وجود دارد که شما از مرز نمی‌توانید سی‌دی کپی رد کنید، حتی پست هم نمی‌توانید بکنید مگر اینکه مجوز داشته باشید یا سی‌دی اوریجنال باشد. بنابراین نمونه‌ای برای الگو برداشتن برای من وجود خارجی نداشت.

پیش از اینکه این کار به شما پیشنهاد شود، نمایشنامه آن را خوانده بودید؟
بله. این نمایشنامه با عنوان «با کاروان سوخته» در ایران ترجمه شد و به انتشار رسید. اتفاقاً خیلی پیش‌تر این کتاب را خوانده بودم و خیلی به این نمایشنامه علاقه داشتم.

اطلاع دارید اجرای شما در مقایسه با اجراهایی که این اثر در اروپا داشت غیر از متن از لحاظ اجرایی چه تفاوت‌هایی داشت؟
من فکر می‌کنم نزدیک به هم بودند. چون خود جلالی این اعتقاد را دارد و به قول معروف می‌گویند یک نوع رپرتوار محسوب می‌شود که در شهرهای مختلف با بازیگرهای مختلف یک کار را به روی صحنه می‌برید. به عنوان نمونه یک مربی فوتبال وقتی باشگاه عوض می‌کند، سیستم و تفکر خود را تغییر نمی‌دهد بلکه تنها بازیکنانش عوض می‌شوند. بنابراین فکر می‌کنم اجرای من با اجراهای دیگر نزدیک به هم بود چون تفکر این آدم همان بود و از یک زاویه با متن برخورد داشت.

یکی از ویژگی‌هایی که این کار را دشوار می‌کرد تک‌شخصیتی بودن آن بود. بدون شک در کار مونولوگ سهم عمده سختی‌ها روی دوش بازیگر قرار دارد. وقتی این کار را به‌دست گرفتید، از این مسئله نمی‌ترسیدید که باید یک ساعت روی صحنه به تنهایی دیالوگ بگویید؟
قبل از اینکه بخواهم این کار را شروع کنم فکر می‌کردم چقدر بازیگر خوبی هستم و می‌توانم تاثیرگذار باشم. کار را که شروع کردیم، متن را خواندم و با خودم گفتم من از عهده این کار برمی‌آیم. موقعی که وارد این کار شدیم، دیدم که اصلاً برداشت من از این متن اشتباه بوده است. از همان کلمه اول اشتباه پیش رفته بودم. این متن در زبان آلمانی تقریباً شعر است و تمام کار وزن و حتی قافیه دارد. ولی در ترجمه اینطور نیست. من هم فکر کردم شعر است و وقتی شروع کردم متن را حفظ کنم به صورت شعر و آهنگین با متن برخورد کردم و این موضوع هم در ذهنم ملکه شد. و کوشک هم از همان بدو کار مشکلش با من شروع شد. وارد کار شدیم و سخت‌تر از همه این‌ها این نکته بود که این آدم می‌گفت من هیچ‌چیز روی صحنه نمی‌خواهم؛ نه دکور، نه موسیقی نه هیچ چیز دیگر. اگر دکور بود حداقل ۲۰ درصد کار به سمت دکور می‌رفت و از لحاظ بصری چشم تماشاگر آزار نمی‌دید. حتی یک جاهایی از او خواهش می‌کردم که تو رو خدا بگذار حداقل صدایی، پلی‌بکی چیزی بیاوریم، من دارم آزار می‌بینم از توانایی من خارج است. اما او اصرار داشت که من هیچ چیز اضافه‌ای روی صحنه نمی‌خواهم. حتی یک جاهایی با او مشکل پیدا می‌کردم و می‌گفتم بگذار اینجا که خانه‌ام دارد آتیش می‌گیرد و بچه‌ام می‌سوزد عجز و ناله‌ام را بیشتر کنم تا بازیگر کمی ناراحت شود اما می‌گفت: «نه، تو فقط باید اینجا را گزارش کنی. اینجا حق نداری گریه کنی چون در اینجا اصلاً با احساس تماشاگر کار ندارم، فقط باید حرف بزنی». به خصوص آنجا که همسر علی توی آتیش گیر کرده و با فریاد تقاضای کمک می‌کند: داس هیلفه، داس هیلفه… اما علی می‌گوید: همسر عزیزم تو باید بگویی دی‌هیلفه؛ چون حروف آلمانی با پیشوند میاد. و اینجا تماشاگر می‌خندد. خود کوشک خاطراتش را تعریف می‌کرد و می‌گفت: هیچکس در آلمان به من کمک نمی‌کرد، چون می‌گفتند دارد اشتباه حرف می‌زند. در صورتی که داس هیلفه با دی هیلفه هیچ فرقی ندارند؛ یعنی شما هیلفه‌اش را که همان کمک کردن است می‌فهمید اما چون حرف اضافه‌اش را اشتباه گفته‌اید، همه خودشان را به نفهمیدن می‌زنند. می‌گفت وقتی به اداره‌جات می‌رفتم و فقط همان روز را فرصت داشتم، درخواستم را می‌گفتم اما کسی کمک نمی‌کرد و می‌گفتند ما نمی‌فهمیم شما چه می‌گویید. می‌رفتم و درستش را یاد می‌گرفتم و برمی‌گشتم؛ می‌گفتند آها الان فهمیدیم چه گفتی اما ساعت اداری تمام شد باید بروی بعداً بیایی. و باید به خاطر همین موضوع شش ماه دیگر انتظار می‌کشیدم تا نوبتم شود. می‌گفت از این دست آدم‌ها در آلمان زیاد هستند و تو باید در اینجا حتماً همین طور گزارش دهی. تفهیم چنین مواردی به تماشاگر ایرانی برای من خیلی دشوار بود. نکته دیگر این بود که تاکید داشت حق هیچگونه قضاوتی را در این کار ندارم و اگر لحن بگیرم دچار قضاوت خواهم شد. فقط یک‌جا حق گریه کردن داشتم و آن هم وقتی بود که علی می‌گفت: بابا من مرد نیستم در حالیکه پدرش ده بار گفته بود. اما من تماماً ناخواسته می‌خواستم به آن سمت ببرم.

مصطفی غلامی

با توجه به اینکه کل کار مونولوگ بود و وقت کوتاهی برای آماده شدن داشتید، برای حفظ کردن متن مشکل نداشتید؟
بزرگ‌ترین چالش این کار حفظ کردن متن بود. از این فرصت استفاده می‌کنم و از خانم شیدا خانزاده تشکر می‌کنم که زحمت زیادی کشید و پا به پای من همراه بود تا متن را حفظ شوم. من همزمان با میزانسن شروع کردم به حفظ کردن. چون این نمایش به خاطر تصمیم اسپانسر به هم خورده بود متن را حفظ نکرده بودم تا اینکه ناگهان آقای کوشک خبر داد که دارد می‌آید و قصد دارد این کار را اجرا کند. فکر نمی‌کردم بتوانم حفظ کنم؛ تمام راه‌ها را امتحان می‌کردم و از افراد باتجربه راهنمایی می‌گرفتم، حتی خوراکم را میزان کردم تا حافظه تقویت کنم. در کل وحشتناک بود. به خصوص اینکه ما عادت داریم جملاتی را حفظ کنیم که آخرش فعل دارند. اما چنین ادبیاتی واقعاً دشوار بود. ساعت‌ها متن را روی کاغذ می‌نوشتم، می‌خواندم و صدایم را ضبط می‌کردم و مدام حتی توی خواب گوش می‌دادم. اما همانطور که پیش‌تر گفتم آقای کوشک ترفند خاص خودش را روی من پیاده کرد و کاری با من کرد که خودم هم نفهمیدم چه زمانی و چطور متن را حفظ کردم.

در زمان اجرا شد پیش آمد دیالوگی را فراموش کنید؟
توی تمرین اجرایی که توی آموزشگاه هفت داشتم بله و دو سه جا را فراموش کردم اما هرطور که بود پوشش دادم ولی در اجراهای اصلی نه. اما در یک اجرا یکی از دوستان هنرمند پیشکسوت در ردیف جلو نشسته بود و تماماً با صدای بلند صحبت می‌کرد و حتی وقتی من دیالوگ می‌گفتم، بلند جواب من را می‌داد. ما هیچ‌وقت نفهمیدیم که چرا چنین کاری کرد. اینجا بود که تمرکزم را از دست دادم و چندجا را فراموش کردم. فقط می‌خواستم اجرا تمام شود.

خود کارگردان سر اجراهای شما نبود. با تمام احترامی که برای کوشک جلالی قائل هستم، فکر نمی‌کنید این کار کمی غیرحرفه‌ای بود؟
ببینید شکی نیست که کوشک یک کارگردان حرفه‌ای است. من نمی‌خواهم جای ایشان حرف بزنم و صرفاً برداشت خودم را می‌گویم. از این نمایش حدود ۷۰۰ اجرا به روی صحنه رفته است. اگر در تمام اجراها این آقا حاضر بود هرگز نمی‌توانست ۱۵ کار دیگر ببندد. این آدم اینجوری به قضیه نگاه می‌کند که یک تکنسین است؛ می‌آید کار را آماده می‌کند، چند جلسه می‌ماند و می‌رود. در آلمان این‌ها یک کمپانی یا موسسه دارند که دستیار حضور دارد و در نبود کوشک، آنها بالا سر کار حضور دارند و هستند. دستیاری که ۷-۸ سال دستیار او بوده و از دستیار شش به تدریج رسیده به دستیار اول. حالا شما نگاه کنید اجرای این کار هنوز در آلمان جریان دارد. آنجا اپرا می‌بندد و چند جلسه بالای سر کار می‌ماند و می‌رود سراغ کار بعدی. برای همین است که در اروپا یک کار هزاران بار اجرا می‌شود. مثلاً شما نمایش «شیرشاه» را در برادوی نگاه کنید که رکورد تعداد اجرا را زده است. تصور می‌کنید کارگردان این اثر سر هر هزار اجرا حضور داشته است؟ یعنی هیچ کار دیگری به جز شیرشاه نبسته است؟ نمایش «پابرهنه، لخت» هنوز که هنوز است در آلمان در سالروز آتش‌سوزی که در سال ۹۳ در همین شهر اتفاق افتاد اجرا می‌شود. البته خودش هرشب از من گزارش می‌گرفت و می‌گفت که در تمام اجراها در کنار تماشاگران حضور داشتم و با اشک‌های آنها باریده‌ام و با خنده‌هایشان لبخند زده‌ام.

یک جاهایی از اجرا واضح بود که نسبت به متن اصلی دستخوش تغییر شده است. خود کوشک هم عادت عجیبی دارد که هر متنی که به‌دست می‌گیرد دراماتورژی کند. در این کار هم مشخص بود که یک سری تغییرات اساسی اعمال شده بود. مثل وقتی که صحبت از «آش احمد رشتی» به میان می‌آید. چقدر این تغییرات پیشنهادات خود شما بود؟
یک ارتباط دو سویه بود. خیلی جاها جناب کوشک بر اساس توانایی من متن را تغییر می‌داد و گاهی بر اساس پیشنهادات من دست به انتخاب می‌زد. این دراماتورژی بدین شکل بود که اگر ما وقت بیشتری داشتیم اتفاقات بهتری می‌توانست رخ دهد. در متن اصلی «احمد» یک ایرانی و از یک فرهنگ دیگر است اما در این اجرا ما آن را تبدیل به یک رشتی کردیم. با توجه به اینکه رشت شهر خلاق خوراک در یونسکو و پایتخت غذای ایران انتخاب شده است تصمیم گرفتیم به این کارکتر ایرانی لوکیشن دهیم تا منطبق با متن، رنگ و بوی کار را زیاد کنیم و هم راحت‌تر بتوانیم آن شوخی‌های کلامی را وارد کار کنیم.

یک جایی از اجرا شما دیالوگی انتقادی در خصوص شهردار و شورای شهر آلمان بیان می‌کنید که دارند در سطح شهر مانور تبلیغاتی می‌دهند. ولی در اجرایی که من دیدم شما در پایان کار، اجرای خودتان را به یکی از اعضای شورای شهر تقدیم کردید. فکر نمی‌کنید این‌ها در تضاد با یکدیگر باشند و شعاری به نظر برسد؟
آقای مهندس علوی را من پیش از این اصلاً نمی‌شناختم و برای انجام تبلیغات نمایش نیاز به هماهنگی داشتم. یکی از دوستان گفت با این آقا صحبت کن و من صراحتاً می‌گویم پیش از این بی‌آنکه شناختی از او داشته باشم دل خوشی از او نداشتم و فکر می‌کردم جوان پولداری است که به شورا ورود پیدا کرده است (البته الان با هم دوستان خوبی هستیم). اما به هرحال دست سرنوشت مرا به سمت ایشان سوق داد و مجبورم کرد سراغ او بروم. من نامه درخواستی برایشان بردم و آقای علوی بدون اینکه مرا بشناسد یا درخواستی داشته باشد کمک‌های زیادی سر این کار به ما کرد. یعنی اگر این آقا نبود، مخاطبی که من داشتم هرگز به این صورت نمی‌آمد. حتی به خاطر دارم یکی از این مراکزی که می‌توانست سر تبلیغات این کار کمک کند، خودش بلند شد و آمد و بدون اینکه من خبر داشته باشم در آنجا حاضر شد و سفارش کرد تا در این خصوص مساعدت شود.

پیش از این هم در این مورد صحبت کردیم که کار مونولوگ چه سختی‌هایی دارد. اما با این وجود هیچ دکوری در صحنه وجود نداشت. این خالی بودن صحنه ما را به فضای ابزورد می‌برد. دلیل این خالی بودن چه بود؟ و اینکه فکر نمی‌کنید این عدم وجود دکور بازیگر را وادار می‌کرد با اکت و اغراق بیشتر تماشاچی را تا پایان نگهدارد؟
اساساً آقای کوشک اعتقاد دارد که آنچه باید روی صحنه باشد که به آن نیاز است نه بیشتر. پیش از این هم گفتم حتی جایی که به عقیده ما موسیقی هم می‌توانست کمک شایانی کند و تماشاگر را تحت تأثیر قرار دهد آقای کوشک مخالفت می‌کرد و می‌گفت: تو اگر بازیگر هستی باید با آن چیزی که می‌توانی و ابزاری که داری نقش را اجرا کنی. همه چیز در این کار نماد بود. ما از هر چیز چند استفاده کردیم. و الان به این مسئله اعتقاد پیدا کردم که آنچه که نیاز است باید روی صحنه باشد. ما با یک کار تماماً واقعی و رئال سر و کار نداشتیم. نخواستیم برای رنگ و لعاب دادن به این کار به هر چیزی متوسل شویم.

در اجرای آخر یک سری دیالوگ‌ها به کار اضافه شده بود که در اجراهای قبل نبود. در این خصوص توضیح دهید؟
شب آخر عزیزان شورا مثل موسوی روزان و خانم شیرزاد بدون دعوت تشریف آوردند که خیلی برای ما ارزشمند بود. همچنین دکتر رسولی که خیلی به جریان کار کمک کردند و زحمات زیادی کشیدند. آقای رسولی اگر نبود ما شرایط پذیرایی از آقای کوشک را نداشتیم. ما در شب آخر آقای شهردار و خانم قدیمی و مسئولین انجمن نمایش شهرداری را به صورت رسمی دعوت کردیم. متاسفانه مسئولین انجمن هیچکدام حضور پیدا نکردند. از قبل یک سری نقدهایی توسط مسئول انجمن نمایش شهرداری به این نمایش شده بود. این دوستان در هنگام بازبینی این کار به من گفتند که این کار قصه ندارد. من واقعاً شوکه شدم که چطور به نمایشی که بازیگرش یک ساعت و ده دقیقه دارد قصه زندگی‌اش را تعریف می‌کند می‌گویند قصه ندارد. بعد گفتند که پیرزن در این نمایش اضافه است. و حرف‌های دیگری که بگذریم…من هم در شب آخر دیدم همه مسئولین جمعشان جمع است روی صحنه چند دیالوگ بداهه گفتم. در قسمتی که علی تعریف می‌کند که شهردار می‌خواهد یک کاری کند، شهردار می‌آید و آن سگ را که بولنت نام دارد به حسن می‌دهد. من در اینجا کمی به دیالوگ‌ها اضافه کردم و گفتم: شهردار می‌خواهد یک کاری انجام دهد، شهردار دستور می‌دهد که از بولنت یک مجسمه بسازند. و هنرمندان تجسمی شهر را دعوت می‌کند و دستور می‌دهد که یک سری چوب بیاورند و چون با طبیعت دوست است، قرار شد چوب‌ها، چوب‌های بی‌مصرف و کرم خورده باشند. هنرمندان دست به کار می‌شوند ولی هیچ‌یک از مجسمه‌ها شبیه بولنت نیست. بعد از مسئول اونجا سؤال می‌کنم چرا هیچکدام شبیه بولنت نیست. اون هم میگه اینا انتزاعی است تو نمی‌فهمی. و بعد من می‌بینم شبیه همه چیز هست جز بولنت. بعد من به شهردار می‌گم نه این بولنت نیست. شهردار می‌خواهد یک کار دیگر کند. دستور می‌دهد که همه شعر بگویند اما هیچکس شعری در مورد بولنت نمی‌گوید بلکه همه دلنوشته‌های خودشون رو می‌گن. بعد شهردار می‌گه بهترین چیز این است که یک نمایش بسازیم. نمایش ماندگار است، تئاتر هنر فاخر و والایان است. بعد داستان زندگی من را می‌گیرند و کارگردان کار به من می‌گه خودت این کار را داشته باش و بازی کن. بعد از اینکه کار آماده می‌شود، کارشناس آنجا که همیشه حرف حق می‌زد و آدم به‌حقی بود می‌گوید: زندگی تو قصه ندارد. و اون پیرزن در زندگی تو اضافه است. و کار تو برای شهرداری خطرناک است. و بعد در آنجا تخته می‌شود و دیگر کسی آنجا کار نمی‌کند به جز اعضای گروه همان آقا». بعد از اینکه این دیالوگ‌های فی‌البداهه را گفتم تماشاگران بلند شدند و دو دقیقه پشت سر هم وسط اجرا دست زدند و چون صدایم نمی‌رسید مجبور شدم دو دقیقه کار را قطع کنم.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz