گفت‌وگو با سیف‌الله صمدیان
کیارستمی و اتهام‌هایش

گیسو فغفوری: شاید این گفت و گو یکی از سخت ترین گفت و گوهایی باشد که در دوران روزنامه‌نگاری‌ام داشته‌ام؛ به این دلیل که سیف‌الله صمدیان هنوز با این فراق کنار نیامده بود، به این دلیل که هنوز نتوانسته بود سر مزار دوست چندساله اش برود و صحبت کردن درباره دوست برایش بسیار سخت بود.

عباس کیارستمی و سیف الله صمدیان

در این گفت و گو فقط خواستم یک دوست درباره یک دوست صحبت کند و پرسش‌هایم مزاحم حس و حالم که شکل گرفته بود، نشود. بحث تحلیل در کار نبود. من هم می توانم یکی از خیل آنهایی باشم که علیرغم اینکه از کیارستمی زیاد شنیده‌اند، درباره‌اش کم می‌دانند و حتی این کم اطلاعی منجر به پرسش‌هایی شبیه به اتهام در ذهنشان شده است؛ و اما همگی جای خالی او را حس می‌کنند. این گفت و گو آخر شبی که سیف الله صمدیان در حال کار روی فیلم مستندی برای نمایش در بزرگداشت کیارستمی در جشنواره فیلم ونیز بود، انجام شد.

وقتی خبر را شنیدید بلافاصله به فرانسه رفتید. وقتی پیکر ایشان را به ایران می‌آوردید، لحظه‌های سختی بود!

یک چیزی می‌گویم و یک چیزی می‌شنوید؛ نه احساساتی بازی است و نه غلو کردن درباره یک حس. این همه سفر هوایی با هم داشتیم؛ حالا او در جعبه‌ای توی همین هواپیما خوابیده و من در کنار بهمن نشسته‌ام، نمی‌دانید چقدر وحشتناک بود.

شما در مراسم یادبود آقای کیارستمی گفتید این قدر ابعاد شخصیتی ایشان متفاوت بود که نتوانستید ایشان را بشناسید. در حالی که شما سفرهای بسیاری با هم رفتید و سال ها با هم دوست بودید. موافقید مروری داشته باشید بر این سال‌ها و اشاره کنید به نکته‌هایی که به نظرتان در این مدت به آن پرداخته نشده است؟

اگر خاطرتان باشد، آنجا گفتم هنوز صندوق خاطراتم را با کیارستمی باز نکرده‌ام و اگر هم این اتفاق بیافتد مطمئن باشید بخش کوچکی از ظرافت‌های حضور ایشان را می‌توانم بازگو کنم و همان جا تاکید کردم که حتی خود عباس کیارستمی با تمام استعداد، ظرافت و قدرت داستان گویی، نتوانست بسیاری از ابعاد فکری و شخصیتی‌اش را شناسایی کرده و بروز دهد.

علاوه بر آن چه ما درباره یک استعداد درخشان و کارگردان پیشرو، خلاق، چندوجهی و… می‌دانیم، هرچه به او نزدیکتر می‌شدم می‌دیدم درونش از چشمه جوانی مایه می‌گیرد که انگار سر بازایستادن و خشکیدن ندارد، این روزها خیلی از نشریات در حال ویژه نامه درآوردن هستند، ده ها بزرگداشت در گوشه و کنار جهان در حال برگزاری است. واقعا من باید چه بگویم. در حالی که چه درباره کیارستمی و چه درباره تمام موضوعاتی که در طول ۳۷ سال مستندسازی خاص خودم که در ایران و سفرهای خارج از کشور تصویر گرفته‌ام، دوربینم جای حافظه‌ام را گرفته است و ذکر کلمه به کلمه تمامی این خاطرات با کیارستمی جایش را به اعتمادی داده است که با دوربین و ثبت لحظات بی‌واسطه با هم داشتیم؛ پس اجازه بدهید ذهنم با بازگشت به تصاویر ضبط شده به پرسش‌های شما پاسخ دهد.

تصاویری که متاسفانه علی رغم میل باطنی‌ام و صرفا به خاطر پیشنهاد یکی از فرزندانش- احمد کیارستمی- مجبور شدم بخشی از آنها را در قالب اولین اپیزود از خاطرات تصویری‌ام با کیارستمی برای بزرگذاشتش در جشنواره فیلم ونیز آماده کنم؛ فیلمی که به اعتبار و احترام ۷۶ سال و ۱۵ روز زندگی‌اش با عنوان «۷۶ دقیقه و ۱۵ ثانیه با عباس کیارستمی در روز افتتاحیه فیلم ونیز ارایه خواهدشد.

می‌خواهید ازاین نکته نه چندان درست درباره فیلم‌های ایشان بگویید؛ این که چرا هیچ وجهه اجتماعی را نمی‌توان در آثار ایشان دید؟

واقعا دنبال پاسخی برای این پرسش می‌گردید؟ یعنی پرسش عمومی این است که ایشان چرا آدم جامعه گریزی بود؟

نه! برخی می‌گویند فیلمسازی خنثی بود. اتفاقات سیاسی و اجتماعی جامعه برای شان مهم نبود…

یعنی خلاصه‌اش اینست که از نظر بعضی‌ها ایشان در فیلم‌هایش به طور خنثی و بی‌تفاوت عمل می‌کرد؟ نمی‌آمد وسط معرکه جیغ و داد کند و به قول معروف انقلابی بازی دربیاورد؟ این مسئله از جایی آب می‌خورد که این پرسش‌ها را به دنبال دارد. به خاطر شرایط سیاسی و اجتماعی خاص این سه دهه اخیر ایران، اکثر جامعه سیاست زده و شعارزده شده اند و این شعارزدگی ریشه در واقعیت تلخی دارد.

کدام واقعیت تلخ؟

من و شما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که دروغ شده است «فضیلت». وقتی که خط قرمزی را نمی‌توانید برای کارهای خیلی‌ها پیدا کنید و نمی‌توانید در نظر بگیرید که مثلا فلان مورد خط قرمز فلان هنرمند است، وقتی نباید برای اجرای یک فکر حتی خط قرمزی دیده شود، چه برسد به اجرا فارغ از زمان‌های مختلف، همه سبب برخی سوءتفاهم‌ها می‌‌شود. ممکن است بگویید طرف فلان کار را در فلان موقع انجام نمی‌دهد، منظورم قبل یا بعد از انقلاب نیست، امااین اتفاق نمی‌افتد.

الان واقعیت تلخی وجود دارد که در این جامعه خیلی خیلی مشکل بتوانید آدمی پیدا کنید که از این اتفاق بسیار بسیار مخرب دروغگویی در امان بماند. یعنی این که کمتر آدم‌هایی پیدا می‌کنید که حتی به خاطر روح و ذهن خودشان هم شده، با فضای دروغ و ریا مبارزه کنند.

به عنوان کسی که درگیر فضای فرهنگی و هنری کشور در این ۴۸- ۴۷ سال بوده‌ام، اولین مسئله‌ای که در ذهن من به وجود می‌آید؛ این است: کمتر کسی را می‌توان یافت که «خودش» باشد. اگر الان به من بگویند بزرگ‌ترین و شاخص ترین ویژگی یا شرایط و مشخصات یک هنرمند چیست، می‌توانم بگویم همین که فرد خودش باشد. در بین آدم‌هایی که با آنها سر و کار داشتم یکی از «خودش» بود که خودِ «عباس کیارستمی» بود؛ نه به این خاطر که الان از رویارویی‌اش محروم شده‌ایم یا در فصل تعریف و تمجید از دست داده‌هایمان هستیم، به این دلیل که این یک واقعیت است!

آن کسانی که معتقدند ایشان خنثی بوده، دقیقا همان کسانی هستند که باورشان شده است دروغ واقعیت زندگی‌شان است و از خود بودن اکثرا دور هستند. اصلا نمی‌توانند به «خودبودن» فکر کنند و به آن برسند، چه برسد به این که باور کنند.

اینهایی که می‌گویم برای بت ساختن و آسمانی کردن «عباس کیارستمی» نیست. فضای مخدوش، فکر مخدوش می آورد و سوالات مخدوش‌تر و این پرسش از آنجا می‌آید. این که باورت نشود در جامعه‌ای کسی کار هنری کند و این چنین رها باشد.

پیشتر فکر می‌کردیم هنر پالوده کننده و تطهیرکننده ذهن و عقده‌های بشری است و می‌تواند کمک کند که این گروه را از اتفاقات اجباری زندگی در کره خاکی نجات دهد، اما متاسفانه این قدر بدبخت شده‌ایم که در فضای هنری بیشتر آدم‌ها را درگیر این فضای غبارآلود می‌بینیم تا رهایی‌ها و رهاشدن‌ها را.

سوال از جایی آمد که مجبورم از همان جا ادامه دهم؛ وقتی این شناخت نباشد، آدم‌های این تیپی مهجور می‌مانند، حتی مورد ظلم نادیده گرفته شدن قرار می‌گیرند.

یکی از بحث‌هایی که در کتابی که در نقد ایشان نوشته شده بود، وجود داشت این بود که زن در فیلم‌های ایشان حضور ندارد!

ببینید، من یک مثال می‌زنم که تن خیلی ها بلرزد. کیارستمی کسی است که خودش را مجبور نکرد در فیلم‌هایش زن را در داخل خانه‌اش با آن پوششی که بیرون می‌رود، نشان دهد، چرا که به یکی از ارکان سینما که باورپذیری تماشاچی باشد، اعتقاد درونی شده داشت و این یکی از مواردی است که بدانیم چقدر آدم شریفی بود.

کیارستمی اعتقاد داشت وقتی فضا و اتمسفر ارتباط تصویری باورپذیر نیست، ادامه‌اش حتی برای دو دقیقه کار احمقانه ای است، چه فیلم دو دقیقه‌ای باشد، چه برای اتفاقی که می‌خواهی برای ۱۰۰ دقیقه کش دهی.

مثالی زدم برای این که بدانیم این خود بودن چیست و با این مثال قصدم رد کردن فیلم‌هایی نیست که با قصه‌هایی داخل خانه‌ها ادامه پیدا می‌کنند. حالا بگذار بگویند در فیلم‌های کیارستمی چرا زن نیست، خانواده نیست، یا اگر هست در یک فضای دیگر است. این یک مثال بود حالا برویم سراغ موارد دیگر.

مثلا همان ماجرای جنگ که پیش آمد، واقعا تحریف واقعیت بود.

ببینید، یک اتفاق بسیار زشتی افتاد و حتی منجر شد به اینکه بین ایشان و آقای حاتمی کیا کدورت پیش بیاید و یک سوءتفاهم تلخ تاریخی ایجاد شد. رسانه‌ای می‌آید بخشی از صحبتی را پخش می‌کند، من باور نمی‌کنم که این کار از روی بی‌توجهی صرف نبوده است، بخشی از آن به خاطر این بوده که برای عده‌ای سوءتفاهم ایجاد کند و طوری القا شود که کیارستمی حرف‌هایی بر ضد دفاع رزمندگان مقابل تجاوز دشمن زده است.

طبیعی ست که ضدجنگ بودن برای هر انسانی یک افتخار است، اما با آن برنامه و در آن شرایط و با اهدافی غیر از خود کیارستمی حتی، می‌خواستند طوری وانمود کنند که او مقابل رشادت‌ها و شهادت رزمندگان برابر تجاوز دیوانه‌ای به اسم صدام از نگاه یک بیگانه و زبانم لال وطن فروش به موضوع نگاه کرده است. این دیگر فقط یک بی‌توجهی ساده نبوده است. در حالی که وقتی جمله اصلی را در فیلمی می‌بینید متوجه می‌شوید با آنچه انتخاب شده تفاوتش بسیار زیاد است. نه برای این که گفتند این چه آدمی است، چرا این طوری رفتار می‌کرد، چرا به شهدا هم بی‌توجهی می‌کرد؛ این ها را می‌گویم چون در خلوت لحظات مشترک بارها از احترام درونی شده‌اش به رزمندگان و شهدای هشت سال جنگ تحمیلی یاد می‌کرد.

نمونه اخیرش حضور در موزه صلح با حبیب احمدزاده بود که در آنجا حرف هایی را درباره جانبازان زد که نمی گویم کسی چنین حرف‌هایی را نزده است، اما کمتر آدم مدعی شناخت عظمت کاری که جانبازان در جنگ انجام داده‌اند، می‌توان چنین کلماتی را به زبان بیاورد. طبیعتا برخی از آنهایی که مقوله جنگ تحمیلی و ایجاد حاشیه‌هایی این چنینی را برای ادامه بهره مندی‌های صرفا اقتصادی از این فضاسازی‌ها ضروری می‌دانند، نمی‌خواهند و دوست ندارند، هنرمندانی مثل کیارستمی دیدگاه و جایگاه مقبول اکثریت جامعه داشته باشند.

شما شناخت دارید و می‌توانید به نشانه‌هایی اشاره کنید که می‌تواند برای مخاطب هم جالب باشد، مثلا حتی عینکی که می‌زدند به عینک بدبینی تعبیر شده بود.

بگذارید درباره همین عینک بگویم! عینک زدن دو، سه تا حسن دارد، دو، سه تا ایراد دارد، ایرادش این بود که مثلا می گفتند می‌خواهد خودش را خوش تیپ جلوه دهد، یا می‌خواهد یک جوری خودش را از مردم جداکند، یا عینک تیره بدبینی زده است و جامعه را این گونه می‌بیند. فقط می‌گویم کیارستمی مشکلی در مردمک چشمش وجودداشت که آفتاب و نور خیلی اذیتش می‌کرد، اصولا نور زیاد کلافه‌اش می‌کرد.

یک روز این اواخر و پیش از بیماری می‌گفت صمد ما انسان‌ها چقدر دنیای غریب و زندگی ابلهانه‌ای داریم، با تعجب گفتم یعنی چه! گفت: ببین من حالا ۷۵ سالم شده و تازه می‌فهمم چه کارهایی بکنم، چه کارهای نکنم، چه طوری به زندگی نگاه کنم، برداشت و رفتارم چه طور باشد از یک برگ گل گرفته تا روح یک انسان، تصور کن با روند طبیعی کار خلقت امثال من وقت زیادی نداریم و باید بمیریم و آن وقت جوانان خام مثل جوانی‌های خودمان بیایند و جای ما بنشینند و ادعا کنند که خیلی چیزها را می‌دانند.

می شود از منظر زمانی به شروع آشنایی‌تان بازگردیم، کی این اتفاق افتاد؟

زمانی که می‌خواستم مجله تصویر را راه اندازی کنم، به دو بزرگوار مراجعه کردم، مرتضی ممیز عزیز طراح گرافیک شد و مسئولیت صفحه آرایی را بر عهده گرفت، محمود کلاری هم مسئولیت بخش سینمایی را پذیرفت که تا مدتی با هم کارکردیم و بعدها دوستی مان ادامه پیدا کرد. من حتی با ممیزی که رفته، ارتباطات و حسی دائمی دارم که بین خودمان است. رابطه نزدیک با عباس کیارستمی هم در همان دوره شروع شد و همین طور هنرمندان گرافیست و فیلمساز، نشست و برخاست‌ها و دیدارهای خصوصی و خانوادگی و محافل زیادی داشتیم. ولی طبیعتا ارتباط نزدیک‌تر از روزهایی شروع شد که سفرهای مشترک‌مان آغاز شد و چقدر خوب گفته‌اند: وقتی می‌خواهی کسی را بشناسی با او به سفر برو!

اولین سفر کجا بود؟

برای پیدا کردن لوکیشن و برخی از بازیگران فیلم «باد ما را خواهدبرد» رفتیم طرف های کردستان.

چرا این همه سفر می‌کرد؟

البته اگر منظورتان مثل منظور خیلی‌های دیگر، سفرهای متعدد خارج از ایرانش بود که باعث آزار و اذیت خیلی‌ها شده بود و پنهان و آشکار ابراز می‌کردند که «این آقا که همش تو سفره و همش هتل‌های چند ستاره و کل دنیام که زیر پاشه و همه جام که بهش توجه دارن…» می‌گویم واقعا نوش جانش! از همین سفرها بود که زیباترین و بزرگ‌ترین احترام و توجه جهانیان را نصیب ملت ایران کرد و این در شرایطی بود که نگاه و موضع گیری جهانیان به خاطر شرایط خاص داخلی کشورمان و رویکرد اکثر موضع گیرانه رسانه‌های جهان، با واقعیت و شان ملت ایران سازگاری نداشت.

می‌دانید که منظورم سفرهای ایرانی بود.

اگر بخواهم یکی از دلایلش را بگویم که من هم از آن خبر داشته باشم، این بود که کیارستمی اهل سکون و بی‌کاری نبود و در مواردی که از شهر و شهرنشینی کلافه می‌شد، می‌گفت: «صمد آقا این چهارتا در ماشینم که بسته می‌شود، با این صدا، به یک رهایی می‌رسم که مرا به جاده‌هایی می‌برد که در دل طبیعت رهایم می‌کند».

یا از آن بالاتر که به نظر عرفانی می‌آید و شاید بعضی‌ها خوششان نیاید که او این گونه هم فکر می‌کرد این است که می گفت «بسته به فصلش، ۴ صبح یا …،بیدار می‌شوم، ماشین را روشن می‌کنم، به دامنه‌های البرز می‌روم، یک کم بالاتر می ایستم، با دوربین عکاس در دستم، اولین تاش نور که روی طبیعت می‌افتد، به احترام نور، اولین عکسم را می‌گیرم.» این را گفتم که عده‌ای بدانند مفهوم عبادت و شناخت طبیعت و جهان، همیشه با یک نگاه و جمع بندی خاص به دست نمی آید.

پیدا کردن این مکان‌ها بسیار هم مشکل بود.

طبیعتا زیباشناختی خاصی این مرد داشت که اولا از پیچیدگی دوری می‌کرد و این مینی مالیسم و حتی فضاهای بسیار ساده چه در طبیعت و چه در زندگی از همان جا می‌آمد.

و آدم‌هایی نظیر من مدام دنبال نشانه می‌گشتند و در حیرت این همه سادگی می‌ماندند.

فهمیدن آن سادگی خیلی خیلی سخت تر از درک بسیاری از پیچیدگی هاست. خیلی پیچیده‌تر از زمانی است که برایتان انواع دکورها را بچینند تا شما چیزی را ببینید. آن ندیدن، از دیدن زیاد است و تلاش برای دیده نشدن زیاد. می‌گویند جوان‌ها کارهای ساده را پیچیده می‌کنند. مینی مالیسم در تفکر کیارستمی جایگاه ویژه‌ای داشت، نه فقط در صحنه آرایی! فکر می‌کنید چرا تلاش کرد اگر شعر می‌گوید، هایکو باشد؟ چرا تلاش کرد شعر بزرگان شعر فارسی را با این انتخاب های کوچک دوباره معرفی کند؟ اتفاقی که خیلی‌ها عصبانی شدند. اما نفهمیدند کیارستمی چه خدمتی با انتخاب‌هایش از کتاب‌های نیما، مولوی و سعدی و این اواخر در آثار شعرای قدیم و جدید ایران به ملت ایران کرد! این از جایی می آید.

از کجا؟

اول این که تظاهر نکنی، خودنمایش ده نباشی، لازم نیست فقط صوفی باشی تا به این مرحله برسی، وقتی به این مینی مالیسم می‌رسی، وقتی آگاهانه انتخاب می‌کنی، همه این ها از یک پیچیدگی خاص می‌آید، من اصلا نباید این چیزها را باز کنم چون هزار نفر تعاریف ریزتر و شاید درست تری دارند، اما آنچه من متوجه شدم این بود که با همان کارهایی که کرد تاثیر ماندگاری گذاشت. چند نفر را می‌شناسید که دیوان شمس را تا انتها خوانده‌اند؟ از صدهزار نفر شما ۱۰ را شاید بتوانید پیدا کنید.

کیارستمی آمد به جای همه ما کلیات را خواند و باحفظ ظرفیت‌های ریشه‌ای اثر در کمترین زمان و به ساده‌ترین شکل معاصر برای انسان معاصر به ویژه نسل جوان که ویژگی‌های ویژه تری هم دارند، قسمت‌هایی را انتخاب کرد. من شاهد بودم که در فرصت‌های مختلف و در زمان‌های مرده سفرهای متعدد شروع می‌کرد به خواندن کتاب‌هایی مثل نیما و انتخاب قطعات مورد نظرش برای چاپ. مثلا در لحظاتی که همه در هواپیما خواب هستند یا از سر بلاتکلیفی مجله‌ها و روزنامه‌های دم دستی را بی‌آنکه بخوانند ورق می‌زنند…

عباس کیارستمی

او از معدود کارگردان‌هایی است که ادبیات کهن ایران را خوانده و عمیق هم خوانده است.

حالا خلاصه کردن چه حسن هایی داشت؟ اگر خلاصه یک فیلم را درست تعریف کنید، شنونده برای دیدن کل آن تشویق می‌شود. خواننده شعرهای کوتاه شده توسط کیارستمی هم به احتمال زیاد می‌روند اصل جنس را از مولانا و سعدی و… پیدا می کند.
بدبینی‌های حقارت باری درباره کارهای او انجام شده است. انگار بعضی‌ها منتظرند شب بخوابند صبح بیدار شوند و از کارهای کیارستمی ایراد بگیرند. شاید علت اصلی گیردادنشان این بود که اصلا چرا کار می‌کنی و چرا آبروی بیکاری ما را می‌بری؟ من معتقدم او که رفت کار، بیکار شد.

سهام الدین بورقانی، سال گذشته از من یادداشتی به مناسبت تولد کیارستمی، برای روزنامه ایران برای اول تیرماه ۱۳۹۴ خواست که تیتر آن مطلب کوتاه این شد: «کیارستمی آبرودار بزرگ واژه کار است».

بعد در متن توضیح دادم او کارگر بالفطره خلقت و طبیعت است. لفظ کارگر را با آگاهی و شناخت انتخاب کردم. این را چندین بار مثل زدم و آگاهانه تکرار می‌‌کنم تا خیلی از جوانان که می‌خواهند با راه نرفته و تلاش نکرده و از همه مهم‌تر استعداد نداشته به جایگاه او برسند، بدانند: او واقعا در طول ۲۴ ساعت ۲۰ ساعت کار می‌کرد، با طنز واقع گرایانه‌ای مطمئنم که او در آن چهار ساعت هم نخوابیده! به کارهای دیروزش فکر می‌کرده و برای کارهای فردایش که انجام نداده فکر می‌کرده یا به کارهایی که کرده شکل و شمایل جدیدی می‌داده است. خلاصه اینکه او در حقیقت ۲۴ ساعته مشغول بود، برای خلق یک موقعیت، یک نشانه یا تصویر از زندگی انسان معاصر در این کره خاکی.

بی خود نمی‌گویم که «او که رفت، کار، بیکار شد» من معتقدم «کار باید به احترام او بایستد و کلاه از سر بردارد» آن کسی که من دیدم چه عطشی داشت برای کارکردن و زندگی کردن. برخلاف آن چیزی که از او در فیلمی در فضای مجازی منتشر شد که در جواب دوست دارید کدام یک از کارهایتان بعد از شما بماند ،گفته بود: «دوست دارم خودم بمانم، تا آثارم» و خیلی ها اعتراض کردند که کیارستمی کارهایش را بی‌ارزش می‌داند، این یعنی اینکه انگار دیگران برای فرزندان شما بیشتر دل بسوزانند تا خود شما.

مطمئنا منظورش این نبود که دلش به چند روز زندگی معمولی بیشتر در این دنیا خوش است، بلکه به عطش و عشق کارهای نکرده و ناتمامش اشاره می‌کند، خلاصه‌اش این که عطش کار، عطش زندگی می‌آورد؛ با عطش و آز زندگی به هر قیمتی اشتباه نگیرید.

اما یکی از نکته ها درباره ایشان این است که انسان‌ها را رها می‌دید و اما در زندگی روزمره، انسان درگیر مسایل سیاسی و اجتماعی و… اطرافش است.

طبیعتا سیاست با روحیه‌های این چنینی که توضیح دادم و ارتعاشات لازمه برای بیان‌های بلند و احساساتی خوب در نمی‌آمد.

الان هم می‌توانم بگویم به اعتقاد برخی ایشان سیاسی‌ترین فیلم بعد انقلاب را ساخته: «قضیه شکل اول، شکل دوم». در این فیلم کاری انجام شد که با هیچ بلندگوی سیاسی نمی‌توان این قدر عمیق فضا و حال و هوای حاکم بر آن روزها را بیان کرد.

فیلمی که هنوز فیلم روز است.

در شرایطی که برخوردها احساساتی‌تر شده، سیاست زدگی بیشتر شده و شو آف آن هم در حال گسترش است. طبیعتا از اعمال عمومی پرهیز می‌کرد، این به معنای آن نیست که رد می‌کرد یا نفی می‌کرد. اما آنقدر به انسان و جمعیت احترام می‌گذاشت و علاقه داشت، که بازگوکردنی نبود.

اما گاهی هم یک حضور عمومی انجام می‌داد، یک احساس نیازی برای نوشتن نامه به آقای احمدی نژاد و در توصیه به رای دادن به آقای رفسنجانی احساس کرد.

حالا این که بعد از نوشتن آن چه حسی داشت یا چه میزان احساس پشیمانی کرد یا نکرد را واردش نمی‌شوم. اما احتمالا با توجه به شناخت اندکی که من از او داشتم شاید می‌خواست بگوید: «فکر نکنید آدم‌هایی که برابر هم قرار گرفته‌اند یکی کاملا بد بد است؛ هرکدام سایه روشن‌هایی دارند که شما الان نمی‌بینید.» اتفاقا می‌خواست از دور تند آدم هایی که می‌گفتند یا این طرفی باش یا آن طرفی، جلوگیری کند.

اما ما که نمی‌توانیم در این باره نظر دهیم، زشت‌ترین کار همین است که بگویم نظر او درباره فلان موضوع چه بود. اما می‌توانم اشاره کنم که برای کیارستمی آدم‌هایی که خودشان بودند، حتی اگر او مخالف تفکرشان بود بیشتر قابل قبول بودند تا آنهایی که بدون اصالت فکری و عقیدتی و صرفا از سر سیاست زدگی به رنگ دیگری غیر از رنگ واقعی خودشان درمی‌آیند. بیان این حرف‌ها از نظر حسی برای من خیلی دلپذیر نیست، چون مجبور شده‌ام درباره عقاید انسانی که نیست، اظهارنظر کنم. ولی طبیعی ست که من درباره شیوه نگاهش صحبت می‌کنم نه درباره رفتارهایش!

ما دوره‌های مختلف سیاسی را پشت سر گذراندیم و شاید در بسیاری از اوقات هیچ نشانه‌ای از همراهی ایشان نمی ‌دیدیم.

من براساس شناخت خودم می‌گویم؛ احتمالا می توانست این جوری که می‌خواهم بیان کنم هم فکر کند. این به معنای رد احساسات پاک آدم‌های درگیر در آن لحظات و فعالیت‌ها نیست. اصولا وارد یک سری اکشن‌ها و ری‌اکشن‌های جامه تب دارشدن کار آمدم ایی مثل او نبود. معنایش این نیست که نمی‌فهمید چه خبر است یا شناختی از موقعیت جامعه نداشت؛ شاید به این معناست که او نگاهی خاص به طبیعت و انسان داشت! او کسی بود که همان طور که گفتم سلام صبح گاهی‌اش را به طبیعت و نور آفتاب همان قدر شاعرانه و عارفانه انجام می‌داد.

فکر می‌کنید چنین کسی درک و شناخت از جامعه‌اش ندارد؟ اما شما از او انتظار دارید این شناخت را داد بزند؟ شاید دادزدن رادوست ندارد! شاید دوست دارد علایق شخصی و حتی شناخت اجتماعی‌اش را در قالب این همه کار هنری که انجام می‌دهد، نشان دهد. شاید در قالب یک مجموعه عکس پیاده کرده و من و شما متوجه نیستیم. ما همه‌اش منتظریم تیتروار منظور افراد به ما گفته و القا شود.

نمی‌گویم این افراد، آدم‌هایی از طبقات بالای آسمان هستند و ما درکی از آنها نداریم، اما حتی به گونه‌ای نسبت به این ماجرا خود را از نظر درونی خالی کرده است وگرنه کارش به جاهای دیگر کشیده می‌شد. هر کس نتواند خودش را خالی کند درگیری‌های دیگری برایش پیش می‌آید! فکر کردید این همه آدمی که داد زدند یا داد نزدند تکلیفشان معلوم شد؟ اکثرا بلاتکلیف هستند!

در عالم سیاست همه برهنه‌اند، هیچ کس نمی‌تواند لباس عافیت تنش بکند.

البته تصویری که از ایشان نزد برخی هست این است که توجهی به جامعه و مسایلش نداشت، مثلا در فیلم آژانس شیشه‌ای…

مطمئن هستید که آقای حاتمی کیا هنوز آن نظر را دارد؟ شما باید حالا حتما به سراغش بروید و بپرسید که آیا هنوز همان عقیده را در مورد کیارستمی دارد؟ درگیری با سیاست و سیاست زدگی می‌تواند بلای جان حتی حاتمی کیا بشود. می‌توانید ازش بپرسید چه شد؟ وقتی در دوره بیماری کیارستمی به دیدنش رفتی، آیا آن آدم عوض شده بود یا دیدگاه شما تغییر کرده بود؟

به هر حال دیدارهای این گونه نشان از رسیدن به یک نقطه مشترک انسانی است. اینها همه پرسش‌هایی است که فقط حاتمی کیا می‌تواند جواب دهد که چه شد آن شخصیت را در فیلم گذاشتی، چه شد که بعدا سر آن جملات تحریف شده از قول کیارستمی درباره جنگ و رزمندگان در شرایط و در زمان خاص، باز هم واکنش آن گونه نشان دادی و باز چه شد که دوباره به دیدنش رفتی؟ یعنی حبیب احمدزاده این قدر قدرت داشت که بتواند شما را آنقدر منقلب کند؟ که بتواند بگوید که عباس کیارستمی نه غرب زده است و نه… و شما باور کنید؟

واقعا لازم است که این سوال‌ها پرسیده شود چون برای من، برای شما و برای نسل آینده این کالبدشکافی لازم است. ابراهیم حاتمی کیا برای بسیاری یک سمبل است و تعداد معدودی از آنها دوست دارند این دو نگاه را برابر هم قرار دهند. عده‌ای هم سود موقعیتی و اقتصادی‌شان در این تقابل موهوم است. من مطئنم که واقعیت با شناختی که از حاتمی کیا دارم این گونه نیست و او حداقل برای نگاه و شیوه فیلم سازی اورجینال کیارستمی احترام ویژه‌ای قائل است.
اما قبول دارید هر کاری ایشان انجام می‌داد اوایلش با واکنش منفی هم رو به رو می‌شد، مثلا آقای سید محمدب هشتی مدیر وقت بنیاد فارابی می‌گفت منتقدان ایرانی فیلم «خانه دوست کجاست» را در ابتدا فیلم نمی‌دانستند، یا در زمینه عکس، یا در کتاب و…

چرا ۹۰ درصد مردم وقتی از خواب بیدار می‌شوند ماموریت دارند که یاد عده‌ای دیگر را خالی کنند؟

اما این عده به سراغ اصغر فرهادی نرفته‌اند!

او هم باهوش است، دقت می‌کند، جایگاه خودش را دارد، اما کیارستمی از لحاظ زمانی و موقعیتی جایگاه متفاوتی دارد. اصغر فرهادی تازه وارد این دور موفقیت شده است، تازه قرار است حسادت‌ها و رقابت‌ها درباره‌اش آغاز و حواس‌ها به کارهایش جلب شود.

نقل به مضمون از آغداشلو می‌توان گفت که «از زمان کوروش و داریوش تا امروز، هیچ ایرانی به اندازه خیام و عباس کیارستمی در عرصه فرهنگ و هنر در جهان شناخته شده و معروف نبودند.» خیام که امکانات اینترنتی و فضای مجازی را هم نداشت. من حدس می‌زنم که عمق اشعار حافظ و مولانا به خیام شناخت حرفه‌ای‌تر، عرفانی‌تر و… نیاز داشت. چون خیلی از مردم می‌خواستند طبق فلسفه «دم را غنیمت شمار» زندگی کنند و برایشان دریافت نگاه عارفانه و کلام مولوی و جهان بینی غیرزمینی حافظ شاید سخت‌تر بود. در سینما هم حضور و شناخت نسبت به کیارستمی، رشک انگیز است. آخرین چیزی که می‌توانم بگویم به عنوان پایان بندی این گفت و گو، یادآوری از سفر تلخ آوردن کیارستمی به ایران است.

ما همیشه با کیارستمی در هواپیما ابربازی می‌کردیم، شیطنت تصویری و چشمی داشتیم، تمام تحولات ابر و هر اتفاقی که با حرکت ابرها ایجاد می‌شد برایمان شگفت انگیز بود. اما این بار با رضا میرکریمی همسفر عزیز برای ماموریت تلخ برگرداندن پیکر کیارستمی به ایران در پاریس بودیم؛ در جایی به همراه محمد حقیقت و سولماز دختر جعفر پناهی داشتیم این سوال را از خودمان می‌پرسیدیم دلیل این محبوبیت ناگهانی درباره کیارستمی چیست؟ هرکس نظری داشت و موشکافی می‌کردیم که علت این پرش عاطفه از مردم نسبت به این آدمی که مهجور بوده است، چه چیزی می‌تواند باشد؟

به چه نتیجه ای رسیدید، عکسی که از مراسم بدرقه ایشان چاپ شد، شگفت انگیز بود.

هر چهار نفر به این نتیجه رسیدیم که بخش عمده این رویکرد عاطفی و حتی احساساتی از جایی نشات می‌گیرد که اکثریت مردم چه آنهایی که کیارستمی و آثارش را دوست داشتند و چه آنهایی که آگاهانه یا ناآگاهانه به فیلم‌هایش نقد منصفانه یا حتی غیرمنصفانه داشتند و نیز آنهایی که علاقه یا درک درستی از آثار و شخصیت او نداشتند، همگی در یک دیدگاه به یک اشتراک ملی و انسانی رسیدند و آن اینکه عباس کیارستمی برای همه ملت ایران در جهانی که اقتصاد و سیاست جایگاه واقعی همه چیز و همه کس را دگرگون کرده، احترام و عزت ملی هدیه داده است. در این میان حتی عده ای هم که گویا تقاص اعمال ناشایست خود را در مورد عباس کیارستمی پس می‌‌دادند، به خیل داغ دیدگان این درد مشترک ملی پیوستند.

منظور وجدان‌های معذب بود؟

بله! بعضی‌ها عذاب وجدان داشتند. حتی مخالفان هم متاثر شدند، حتی منتقدان و آنان که می‌گفتند تافته جدابافته است؛ برج عاج‌نشین است، زندگی‌اش دلاری است. بعد از انقلاب، در شرایط بسیار احساساتی و سیاست زده، در شرایطی که عده‌ای خارج از ایران و عده‌ای درون کشور، دوست نداشتند یا قرار نوبد فرهنگ و هنر ایران در جهان شناخته شود، خارج از ایران هم رسانه‌هایشان دوست نداشتند بخش شریف فرهنگ ایران را نشان دهند، حتی شناسایی کنند، چون برایشان صرف نداشت؛ در آن شرایط آقای کیارستمی به عنوان تک سواری برای همه ایران آبرو خرید و احترام آورد. همه متوجه شدند این همان آقاست، همان که عینک سیاه می‌زند، فیلم هم می‌سازد، این همان آقاست. مدیون احترامی هستیم که او برای مان آورد؛ احترامی که در شرایط غیرممکن با صدها تانک و میلیاردها دلار هزینه هم به دست نمی‌آمد.

ماهنامه تجربه

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz