محمد غلامی‌پور

توسعه یا معجزه؟
وقت طلاست اما نه برای ما گیلانی‌ها

قهوه‌خانه

رشت رویایی، محمد غلامی‌پور- من هر روز خدا دیر می‌رسم سر کار. عادت کرده‌ام تحریریه را بعدازظهرها ببینم. شاید به خاطر همین بعدازظهرهای تحریریه بود که سراغ شغل روزنامه‌نگاری رفتم. رئیس مدت‌ها است که از دست دیر رفتن‌هایم خسته شده‌است اما حتماً خاطرم را می‌خواهد که مدتی‌ست به روی خودش نمی‌آورد. شاید من وضعم از باقی مردم خراب‌تر باشد اما به هرحال این خصیصه وابسته به ژنی است که با اقلیم گیلان ارتباط مستقیم دارد. من پبش از این یک سال در قسمت روابط عمومی اداره‌ای مشغول به‌کار بودم. آن موقع هم دیر می‌رفتم با این تفاوت که رئیس اداره خودش دیر می‌آمد. مزیت دیگرش این بود آنهایی که زود می‌آمدند، پیش از ده صبح کار کردن را روا نمی‌دانستند. اگر چرخی در شهر می‌زدید، خیلی از کارمندان را می‌توانستید توی قهوه‌خانه‌ها مشغول صرف صبحانه یا کشیدن قلیان پیدا کنید.

می‌گویند وقت طلاست. اما وقت برای مردم هرکجای دنیا طلا باشد برای ما گیلانی‌ها آن‌قدرها هم ارزش ندارد، لااقل ارزش سختی را ندارد. شاید علمی نباشد اما برای این ادعا که ژن گیلان به نوعی بر پایه عافیت‌طلبی و آسودگی بنا شده، نیاز به علم چندانی ندارد. تا پیش از ده صبح کمتر مغازه‌ای را در گیلان می‌شود باز پیدا باشد. با این وجود کمتر آدمی در گیلان پیدا می‌شود که به خواب نیم‌روز اهمیت ندهد اگر هم عده‌ای جزو این دسته نباشند وقت‌گذرانی در کافه و پاساژگردی و دید و بازدید و مهمانی‌های روزانه عادات جایگزین‌شان است.

چه چیز ما مردم گیلان را از یک کویرنشین متمایز می‌کند؟ تصور کنید یک کویرنشین را که از طلوع آفتاب بیدار می‌شود و هر روز لباس رزم به تن می‌کند و به جنگ زندگی می‌رود. اما ما بازماندگان قوم خوشبختی هستیم که در وفور نعمت زندگی می‌کردند؛ در روزگاری که شهرها در کنار آب‌ها شکل می‌گرفت، جغرافیای گیلان با توجه به اقلیم خاص و آب فراوان، بهشت محسوب می‌شد برای زیست شهری. همین وفور نعمت بود که به احتمال فراوان ما را با سخت‌کوشی بیگانه کرد. همه چیز در دست‌رس ما بود و نیاز نداشتیم برای تهیه نیازهای اولیه زندگی‌مان بجنگیم. اما اگر دقت کنیم افراد کویرنشین مهربان و باحوصله هستند و ما گیلانی‌ها عصبی و بی‌حوصله.

از لحاظ تاریخی هم معروف است که نیاکان کشاورز ما ۶ ماه اول سال را به کشت و کار می‌پرداختند و نیمه دوم سال را استراحت می‌کردند. کار روزانه‌شان این بود که توی قهوه‌خانه‌ها دور یکدیگر جمع شوند و حرف بزنند. هرچند گفته می‌شود که همان نیمه اول سال را هم کار چندانی نمی‌کردند و نقش زنان به مراتب پررنگ‌تر بود. به نوعی می‌توان گفت که عافیت‌طلبی، آسوده خیالی، عدم آینده‌نگری و خوش بودن در زمان حال که برآمده از تفکر «چو فردا شود فکر فردا بکن» است، بخشی از ویژگی‌های فرهنگی و رژیم رفتاری ما است. ما گیلانی‌ها بیش از آنکه به آینده چشم داشته باشیم، معطوف به حال و گذشته‌ایم. شاید به همین علت است که به اصالت خود اهمیت می‌دهیم. خودمان را در مقایسه با دیگران تافته جدا بافته می‌دانیم. حتی خودمان را در جامعه فرهنگی مشترک‌مان متمایز از دیگران می‌دانیم: «من یک رشتی اصیل هستم»، «ما از یک خانواده با اصالت هستیم»، «جد من خان بود» و …

البته این اصالت‌گرایی را از دو وجه می‌توان تحلیل کرد: اصالت‌گرایی که فی‌ذاته نگاه به پشت‌سر دارد و در مقابل آینده قرار می‌گیرد، از یک وجه می‌تواند به ناامیدی از آینده و تسلیم و عدم توجه به اراده انسان مربوط باشد که عواملی همچون نرخ پایین اشتغال، عدم وجود بستر لازم برای گذشتن از یک مرز مشخص موفقیت در زمینه‌های اقتصادی، تحصیلی و حرفه‌ای در آن نقش دارند و از وجه دیگر می‌تواند به شاد بودن و سرخوشی مردم گیلان ربط داد که ذاتاً سعی می‌کنند در هر شرایطی خوب بخورند، خوب بپوشند و امروز را حداقل خوش باشند، فردا خدا بزرگ است.

اما در زیست جدید نقش افراد جامعه نه تنها پررنگ‌تر است بلکه اصولاً انسان‌ها در زندگی شهرنشینی مدرن به عنوان رکن اصلی توسعه به‌شمار می‌روند. در جامعه مدرن نقش انسان‌ها در فرایند مدیریت شهری حائز اهمیت است؛ در واقع یک رابطه دو سویه و مکملی بین این دو وجود دارد. اما به راستی نقش ما مردم گیلان علی‌الخصوص شهروندان رشت که سابقه بیشتری در شهرنشینی و مدنیت دارند در فرایند مدیریت شهری چیست؟ ما چه تاثیری بر شهر و مدیریت شهری داریم؟ وجود ما به عنوان یک عضو از بدنه جامعه چه فوایدی دارد؟

قبل از هرچیز باید ببینیم ما به عنوان یک شهروند چه انتظاری از مدیریت شهری داریم؟ همه ما در کلام توقع توسعه داریم، ما از اینکه استان‌مان در طول یک دهه گذشته تغییر محسوسی نداشته و به پدیده توسعه نزدیک نشده گله داریم. اما در عمل رفتارمان ناقض خواست و اراده توسعه است. ما در کلام اصفهان و تبریز را در مقام مقایسه با رشت قرار می‌دهیم و نسبت به توسعه‌نیافتگی کالبدی، اقتصادی، گردشگری، نرخ پایین اشتغال و بسیاری موارد دیگر انتقاد می‌کنیم اما به واقع اراده‌ای در ما برای دستیابی به آینده‌ای روشن وجود دارد؟ توسعه بدون هزینه امکان‌پذیر نیست. چند درصد از ما حاضریم برای توسعه شهرمان هزینه دهیم؟ هزینه‌ای که مالی نیست و بیشتر به صبوری، مسئولیت‌پذیری اجتماعی و خواست و اراده ما وابسته است.

بیشترین انتظاری که من به عنوان یک شهروند از مدیریت شهری دارم، امور روزمره است. عافیت‌طلبی، عدم توجه به آینده و نداشتن انگیزه پیشرفت باعث شده تنها به زمان حاضر فکر کنم و از نوک بینی‌ام فراتر نبینم. از گذشته شمایلی که از شهرداری برای من به تصویر کشیده شده، نهادی برای رسیدگی به نیازهای روزمره شهر و رسیدگی به مشکلات پیش‌پا افتاده است. هیچ چیز بیشتر از اینکه خیابان محل زندگی من آسفالت شود برایم مهم نیست. من حق دارم زباله‌ام را هرکجا که خواستم پرت کنم و از شهرداری توقع دارم شهر را برایم تمیز نگه دارد. انتظار من این است که شهرداری ترافیک چهارراه میکائیل را حل کند و به من چه ربطی دارد که در این وضعیت دوبل پارک نکنم. لکه‌گیری کوچه ما که دیگر از وظایف ذاتی شهرداری محسوب می‌شود.

توسعه یک روند بلندمدت و تدریجی است و یک شبه اتفاق نمی‌افتد. درحالی‌که روحیه ما به سمت کارهای خلق‌الساعه تمایل دارد و تصور ما نسبت به توسعه بر مبنای یک نگاه رادیکال است. درحالی‌که توسعه وقتی اتفاق می‌افتد که ابعاد مختلف نظام اجتماعی، موازی و هماهنگ با یکدیگر رشد یابند. توسعه همچون ساختار یک ساعت، سیستماتیک و وابسته به هم است؛ اگر یک چرخ‌دنده درست کار نکند، در کار ساعت اخلال ایجاد می‌شود. انسان هم مصداق همین چرخ‌دنده را برای جامعه دارد. مادامی که شهر از لحاظ کالبدی دچار توسعه شود اما انسان‌های جامعه رفتاری ضدتوسعه داشته باشند، نمی‌توان انتظار کارکرد درست از جامعه داشت.

چرا راه دوری برویم، یک نمونه بارز خودِ من. صادقانه باید بگویم من آدم تنبلی هستم و رابطه خوبی با پیاده‌روی ندارم. به همین دلیل از اینکه مدیریت شهری تصمیم گرفت میدان شهرداری را تبدیل به پیاده‌راه کند دل خوشی نداشتم. هرچند پیاده‌روی از ابتدای پیاده‌راه تا انتهای پیاده‌راه بیش از یک ربع هم طول نمی‌کشد اما از اینکه مجبور بودم مسیری حداقلی را پیاده بروم برایم قابل قبول نبود. من از ابتدا بنا به هزار دلیل منتقد این پروژه بودم اما وقتی با وجدانم روبرو می‌شوم می‌بینیم تمام آن انتقادها یک دلیل بیشتر نداشت؛ اینکه من حالِ پیاده‌روی را نداشتم. پیاده‌راه فرهنگی شهرداری که یکی از مهمترین پروژه‌های شهری استان گیلان طی سال‌های اخیر محسوب می‌شود و آن هم درست زمانی که شهرداری‌ها به دلیل وضعیت اقتصادی نابسمان و رکود کم‌سابقه کشور درگیر روزمرگی شده‌اند. من به پیامدهای مثبت اجتماعی، اقتصادی و گردشگری پیاده‌راه کار ندارم چون حوصله پیاده‌روی ندارم. به من ربط ندارد که در آینده چه منافعی قرار است به شهر و شهروندان برسد. اصلاً چرا من باید یک ربع پیاده‌روی کنم تا چند سال دیگر پیاده‌راه فرهنگی به یک برند شهری تبدیل شود و خیل عظیم گردشگران به این شهر سرازیر شوند و شغل ایجاد شود؟

باید اعتراف کنم که شهرداری طی یکی دو سال اخیر تصور مرا نسبت به بحث مدیریت شهری تغییر داد. من عادت کرده بودم که شهرداری را به شکل یک سری کار روتین روزمره ببینم که همیشه چشم به در دارد تا نماینده‌ای با یک کیسه بودجه ملی از راه برسد. اما شهرداری رشت طی یکی دو سال اخیر نشان داد که می‌توان جوری عمل کرد که فاصله شعار تا عمل کم شود. شهرداری مفهوم انتزاعی توسعه را برای من شهروند ملموس کرد و نشان داد که مدیریت شهری می‌تواند تبدیل به یک دولت کوچک مستقل شود، برنامه‌ریزی‌های بلند مدت و نگاهی کلان به شهر داشته باشد. اما بحث اینجاست که مدیریت شهری تنها یک ضلع توسعه است و اگر خواست قلبی من برای شهرم دستیابی به توسعه و در نتیجه رفاه بهتر و آرامش بیشتر باشد، باید خودم را شاخص‌های رفتاری توسعه را رعایت کنم و با اصلاح ویژگی‌های فرهنگی و رفتاری خود جلوی توسعه نامتوازن را بگیرم وگرنه باید بنشینم و از وضعیت نابسامان شهر شکایت کنم و چشم به راه باشم تا گذر شهرداری به خیابان ما هم بیافتد و کوچه‌پس‌کوچه‌های ما هم لکه‌گیری شود.

نظرات

1 دیدگاه برای "توسعه یا معجزه؟
وقت طلاست اما نه برای ما گیلانی‌ها"

آگاه‌سازی از
680

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی‌ترین | بیشترین رأی
جواد گیلانی کسمایی
1 ماه 17 روز پیش

تلخ بود و درست …. امیدوارم که باهم برای پیشرفت گام برداریم

wpDiscuz