لذت و ترسِ روبرو شدن با فرازمینی‌ها

روناک حسینی- وقتی از بیگانگان فضایی حرف می‌زنیم یا به دنبال شعور فرازمینی می‌گردیم، حسی داریم که توامان ترس و خوشی است. دست کم در سینمای علمی- تخیلی این طور به نظر می‌رسد. آنچه کمتر از آن حرف زده شده، نسبت انسان با شعور فرازمینی است؛ آیا حیات هوشمند فرازمینی برای انسان بیگانه به حساب می‌آید و انسان میان بیگانگی که احاطه‌اش کرده‌اند اسیر است؟

محمدابراهیم محجوب

محمدابراهیم محجوب، دینامیک سیستم‌ها تحصیل کرده است، فیزیک می‌داند و در حوزه فلسفه و ادبیات کار می‌کند. او می‌گوید کنجکاوی به مثابه یک غریزه و احساس تنهایی در جهان هستی، انسان را وادار کرده به دنبال هوشمندی و شعور در کیهان بگردد و در آینه آن، خودش را بیشتر بشناسد.

براساس نظریه‌های علمی چقدر می‌توان به موجودات فضایی فکر کرد و چقدر نه. یعنی چقدر از این حرف‌هایی که می شنویم علمی و تخیلی است؟

شما تخیل را از علم جدا می کنید؟

به هرحال به نوعی با هم مرتبط هستند. شاید اول خیال می‌کنیم و بعد به دنبال راه علمی برای دریافت چیزی می‌گردیم.

من فکر می‌کنم عینا همین اتفاق برای این موضوع می‌افتد. یعنی عده‌ای در خیالاتشان می‌گویند چرا که نه و بعد سعی می‌کنند ببینند از بیگانگان فضایی ردی پیدا می‌کنند یا نه، چون در هر صورت اگر بدانیم قطعا چنین چیزی وجود ندارد یا برعکس، ثابت کنیم هستند، اطلاعات بسیار خوبی به دست آورده‌ایم. فکر می‌کنم علم اصولا با تخیل آغاز می‌شود. ای بسا ممکن است تخیل، یک حرکت علمی را پیش بیندازد.

واقعیتی را که از وجودش بی‌اطلاعیم ممکن است اول در خیالمان به آن برسیم. البته باید مرز شبه علم و علم را در این موضوع در نظر گرفت. شبه علم را می‌توانیم چیزی تصور کنیم که عده‌ای به دنبال دکان باز کردن و پول در آوردن از آن هستند. متاسفانه در طول تاریخ علم کمتر از مذهب مورد سوءاستفاده نبوده است. کافی است اسم علمی روی بحثی بگذارید تا کلی مشتری پیدا کند.

اگر رد این خیال را در ادبیات و هنر دنبال کنیم به کجا می‌رسیم؟

یعنی می‌خواهید بدانید چه کسی اولین بار چنین خیالی کرده است؟ دقیق نمی‌توان گفت، اما شاید رد آن را بتوان در اساطیر یونان باستان دنبال کرد؛ موجودات نیمه خدایی در جایی هستند که ما آدرس درست و حسابی از آن‌ها نداریم و از ما هم نیستند. فکر نمی‌کنم ایده اساطیر یونان باستان فرق زیادی با این مفهوم داشته باشد.

یعنی می‌شود اساطیر یونان را به بیگانگان فضایی ربط داد؟

نگوییم فضایی. فرازمینی هستند و مثل ما نیستند. شاید بتوانیم بگوییم نیوری برتری که می‌تواند بر ما مسلط باشد. ایده فرازمینی‌ها خیلی قدیمی است، اما زمان زیادی نیست. این ایده را عالمانه دنبال کرده‌ایم. فکر نمی‌کنم بیشتر از پنجاه سال باشد که بشر به صورت جدی برای یافتن اطلاعات و پژوهش درباره آن‌ها هزینه می‌کند. هر جایی که به صورت سیستماتیک برای علم و تحقیق هزینه شده می‌توانیم بگوییم موضوع جدی بوده است. اگر سردسته این گونه تحقیقات را پروژه SETI با Search for Extra Terrestrial Intelligence در نظر بگیریم، یعنی همان جست و جو برای شعور کیهانی یا هوش فرازمینی، حدود پنجاه سال است که به طور جدی به این موضوع می‌اندیشیم.

قرار است آن طور که در سینمای علی- تخیلی می‌بینیم، از آن‌ها بترسیم یا بهشان علاقه مند شویم؟

پاسخ این سوال به تحقیق و پژوهش زیادی نیاز دارد. ما حتی نمی‌توانیم به درستی منشا حیات را شرح دهیم. ما می توانیم تکامل را درک کنیم و خیلی کم هستند کسانی که تکامل را درک کنند، اما اول از همه خود داروین بود که در مورد منشا حیات اظهار بی‌اطلاعی کرد. ایلیا پریگوژین، شیمی- فیزیکدان معاصر کوشید شرح دهد چطور این امکان وجوددارد که از عالم بی‌جان، جاندار به وجود آید. البته نوبل هم گرفت و دانشمندی حرفه‌ای است، اما این که حرف‌های او تا چه حد قابل پذیرش است، جای بحث دارد. به خصوص اگر اصرار ما بر این باشد که علم را چیزی قابل تکرار تعریف کنیم. اگر نتوانیم چیزی را تکرار کنیم، اغلب آن را علمی تلقی نمی‌کنیم.

تکرار یعنی عینا بتوانیم ما هم آن را انجام دهیم؟

یعنی بتوانیم شرایطی را بوجود بیاوریم که همان اتفاق دوباره بیفتد. البته در صورتی که بتوانیم، این اتفاق دیگر آن اولی نیست. الان حیات وجود دارد و ما نمی‌توانیم شرایطی را به وجود بیاوریم که اصلا حیاتی وجود نداشته باشد و هیچ گونه مداخله‌ای در آن صورت نگیرد. همین که من و شما درباره‌اش فکر می‌کنیم یک نوع مداخله است، چه برسد که بخواهیم در آزمایشگاه شرایطی فراهم کنیم که دوباره اتفاقی مانند سرآغاز حیات رخ دهد.

در مورد شعور فرازمینی هم خیلی‌ها به طور جدی دنبال یافتن جواب هستند؛ نه به این دلیل که ببینیم چه کسانی هستند، از آن‌ها بترسیم و یا خودمان را آماده کنیم که مبادا به ما حمله کنند، چون کسانی که عالمانه روی این موضوع کار می‌کنند، بعدی است به دنبال راه انداختن یک جنگ آخرالزمانی باشند یا عده‌ای را بترسانند و بابت اطلاعاتشان باج بگیرند.

این جمله فرانک دریک را که از پیشگامان این رشته است، خیلی دوست دارم؛ می‌گوید اگر به دنبال موجودات فرازمینی هستیم درواقع به دنبال خودمان می‌گردیم. از طریق آن‌ها می‌توانیم خودمان را بشناسیم و بفهمیم چه کسی هستیم. الان تنهاییم، درست مثل یک ماشین فکس تنها. ماشین فکس تنها نمی‌تواند پیام بفرستد. اصلا برای چه کسی بفرستد؟

چه مبنای عقلانی برای چنین مفهومی وجود دارد؟ خیلی‌ها با استدلال‌هایی چنین امکانی را رد می‌کنند.

اگر بخواهیم سیر تاریخی جست و جو برای حیات هوشمند فرازمینی را نگاه کنیم، دو دسته هستند که امکان وجود آن را رد می‌کنند؛ نه این که آزمایش کرده باشند و بگویند ما همه جای جهان را رصد کردیم و چیزی نبود، تازه در این صورت هم نمی‌توانیم رد کنیم. آیا ما صرفا دنبال حیات هستیم یا انتظار داریم با یک موجود ذی شعور مواجه شویم؟ آن‌هایی که نفی می‌کنند در درجه اول متعصب‌ها هستند؛ کسانی که تا همین چند قرن پیش زمین را مرکز عالم می‌دانستند و غیر از این برایشان کفر بود.

آن‌ها می گویند جهان، همین جهان است و اصلا نقشه این بوده که ما به دنیای بیاییم. شما در نقاشی‌ها می‌بینید زمین مرکز عالم است و افلاک آن را، پوسته پوسته مثل پیاز، احاطه کرده‌اند. آخرینشان، فلک الافلاک است. ما هم در مرکز عالم قرار گرفته‌ایم و کلیسا هم در مرکز مرکز عالم است و پاپ هم نفر اول.

دسته دیگر هم که شعور فرازمینی را نفی می‌کنند، کسانی هستند که اصولا جهان هستی را مبتنی بر تصادف محض می دانند؛ آن‌ها معتقدند باید میلیون‌ها پارامتر دست به دست هم بدهند تا موجودی هوشمند به وجود بیاید و ذره‌ای تغییر در هر کدام از این پارامترها می‌توانست سرنوشت جهان را عوض کند. این دسته می‌گویند احتمال هماهنگ شدن تمام این پارامترها برای وجود موجود هوشمند دیگری آن قدر کم و ناچیز است که تقریبا محال است.

دانشمندانی که هنوز امیدوارانه این اندیشه را دنبال می‌کنند، روی خطی بینابین این دو دیدگاه راه می‌روند؛ نه آدم‌هایی هستند که مطابق انجیل و تورات به طور رسمی مذهبی باشند و نه صددرصد این تصادف هستی را پذیرفته‌اند. اگر جهان را در سیستم‌های پیچیده مدل کنیم، شیوه‌ای که گروه سوم دنبال می‌کنند، معقول خواهدبود. در سیستم‌های پیچیده می‌توانیم بگوییم وقتی یک بار این اتفاق افتاده، چرا دوباره نیفتد؟

ما نمی‌توانیم در مورد راه‌هایی که طی نکرده‌ایم حرفی بزنیم، چون تنها یک سلسله اتفاقات از شکل گیری و تکامل حیات را تجربه کرده‌ایم. کسانی که وجود موجودات هوشمند فرازمینی را نفی می‌کنند، اصرار دارند هر معلولی باید علتی داشته باشد؛ همان طور که لایب نیتس آن را به عنوان «اصل جهت کافی» مطرح می‌کند؛ مطابق این اصل می‌توان گفت هر اتفاقی که در این جهان می‌افتد، یقینا علتی دارد. حالا تصورش را بکنید قرار باشد هزاران علت پشت سر هم مثل همانی که قبلا رخ داده، تکرار شود؛ چنین امکانی وجود ندارد، اما اگر اصرار نداشته باشیم هر علتی، معلولی پدید بیاورد و انتظار وقوع معلولی را داشته باشیم که نتوانیم برای آن علتی پیدا کنیم، چه می‌شود؟

یعنی چه اشکالی دارد که اگر به اصل جهت کافی شک کنیم؟ در این صورت این امکان وجود دارد که مجددا در کیهان اتفاقاتی بیفتد و حاصل آن موجودی هوشمند باشد. ممکن است عین اتفاقاتی که برای تحقق انسان رخ داده تکرار نشود، اما در وضعیت دیگری می‌تواند اتفاقات مشابهی بیفتد. به همین دلیل است که الان تئوری سیستم‌های پیچیده دارد جان می‌گیرد و قوام پیدا می‌کند. در سیستم‌های پیچده، نظم از دل بی‌نظمی به وجود می‌آید.

مبنای این تخیل، ترس است یا چیزی دیگر؟

من نمی‌دانم واقعا می‌شود این موضوع را به یک منشا برگرداند و دلیلی آغازین برای آن پیدا کرد یا نه. کار انسان تخیل است. او همیشه به دنبال چیزهایی است که می‌خواسته باشد و نبوده است.

حیات هوشمند فرازمینی

از قول پوتین می‌گویند اگر مردم دنیا تاثیر بیگانگان فضایی را بر سیاست دنبا بدانند شگفت زده خواهندشد. فارغ از این که این نقل قول مستند است یا نه، واقعا فکر می‌کنید آن‌ها بتوانند تاثیری داشته باشند؟

اشخاص خصوصی برای این مدل تحقیقات پول نمی‌دهند. سرمایه گذاران خصوصی می‌خواهند هرچه زودتر از سرمایه ای که خرج کرده‌اند، سود ببرند؛ می‌خواهند اگر امروز پولی خرج کردند، شش ماه بعد تاثیرش را ببینند. پروژه مطالعه در رابطه با حیات هوشمند فرازمینی حدود پنجاه سال است که پی گرفته می‌شود.

فیلم «کانتکت» را به خاطر دارید؟ همان که جودی فاستر سال‌ها منتظر دریافت امواج رادیویی از فضا بود؟ مگر چقدر می توان انتظار کشید؟ تنها حکومت‌ها برای این تحقیقات دانشگاهی، تحقیقات نظامی است، حتی اگر محققان متوجه نباشند. ممکن است گروهی محقق روی یک محصول سلولزی کار کنند که قرار است پوست را ترمیم کند ولی ته ماجرا اغلب به همین جا ختم نمی‌شود.

روزگاری فرستادن انسان به فضا رقابتی بزرگ بین امریکا و شوروی بود. وقتی بودجه کلانی صرف تحقیقات در این باره می شود، به جای آن که در راه رفاه، محیط زیست و… خرج شود، معلوم است اهمیت بسیاری دارد. این یک مسابقه خیلی جدی است. الان مسابقه تسلیحاتی در دنیا دارد به مسابقه علمی تبدیل می‌شود. امروز خود علم، سلاح است و نیازی نیست از علم برای به کارگیری سلاح‌های پیشرفته‌تر استفاده شود. این از برتری جویی انسان است و چه نقل قول از پئوتین باشد، چه نه، با آن موافقم. در حال حاضر این تحقیقات به همان اندازه که قبلا فرستادن انسان به خارج از جو زمین مهم بود، اهمیت دارد بلکه بیشتر و طبیعتا در سیاست‌های دنیا موثر است.

یعنی انسان دنبال دشمن برتری است که بر او مسلط شود؟

نمی‌توانیم نیاز یا کنجکاوی را مقدم بگیریم. ما اصولا در حال جست و جو هستیم، حتی وقتی نیازی ما را به سمت جست و جو سوق نمی‌دهد. اگر بنا بر نیاز بود، چکار داشتیم که هزاران سال نوری آن طرف کهکشان چه خبر است. ممکن است این ماجرا برای افراد ایجاد ترس کند و تخیلاتشان را به سمت داستان پردازی‌های هراسناک ببرد. سینما هم شبیه این تخیلات را دنبال می‌کند، چون مردم دوست دارند، اما کسی که عالمانه روی این موضوع کار می‌کند به دنبال ارضای حس کنجکاوی می‌رود. این سوال هرگز رهایمان نمی‌کند که ما که هستیم و از کجا آمده‌ایم. دنبال کردن این کنجکاوی عجیب نیست. نوزاد انسان، حتی وقتی تمام نیازهایش برطرف شده، کنجکاوی می‌کند و این وجه تمایز آدمیزاد با سایر جانداران زمینی است.

چه چیزی عجیب است؟

از قول پاول دیویس نقل می‌کنم: «جهان هستی، کره زمین، مسئله حیات، طول عمر ما، قوانین طبیعت و ذهن و قوه یادگیری ما، طوری کنار هم قرار گرفته‌اند که اگر بیست، سی سال مطالعه کنیم می‌توانیم به درک خوبی از جهان هستی برسیم. «فرض کنید همه چیز را در عرض یک سال مطالعه در‌می‌یافتیم، شاید دیگر دوست نداشتیم زندگی کنیم یا فرض کنید آن قدر همه چیز پیچیده بود که هرگز به هیچ درکی در طول عمرمان نمی‌رسیدیم. در این صورت خسته می‌شدیم و دست از جست و جو و تفکر می‌کشیدیم؛ این هماهنگی است که عجیب است.

دقیقا دنبال چه چیزی می‌گردیم؟

فکر نمی‌کنم تا به حال کسی به این نتیجه رسیده باشد. این جاست که به نظرم مرز تخیل و علم معلوم می‌شود. ما می توانیم خیال کنیم موجودات فضایی هیئتی مثل خودمان دارند یا هر شکل دیگری، اما بعید می‌دانم دانشمندان اصراری به داشتن یک هئیت داشته باشند. زمانی دنیال ذی وجود هستیم و یک موقع است که دنبال ذی شعور می‌گردیم. اگر دنبال شعور و هوشمندی باشیم، لزوما دنبال صورت نیستیم. این وجود هوشمند می‌تواند تنها یک الگوریتم، ساختار و اندیشه باشد و هیچ نوع مادیتی نداشته باشد. اگر بخواهیم خودمان را محدود به یک شکل خاص کنیم، دایره فعالیت ذهنی و جست و جویمان را تنگ کرده‌ایم.

اگر حیات هوشمندی پیدا کنیم، آیا با ما بیگانه است؟ یا اکنون در میان بگانگی بدون شعور تنها مانده‌ایم و آن‌ها آشنا هستند؟

من دوست دارم در این مورد حرف پاول دیویس را تکرار کنم؛ او می‌گوید: «عالم دورن من میلش به این سمت است که بگوید خیر، از این خبرها نیست اما فیلسوف درون من می‌گوید چرا که نه، چرا نباشد؟» بسیار هیجان انگیز خواهدبود که ببینیم در نقطه دیگری از کیهان، موجود هوشمند دیگری وجود دارد. این دریافت، تمام افکار و اندیشه‌هایمان را به هم می‌ریزد؛ این که ببینیم موجوداتی هستند که در ایجاد، با هم اشتراک داریم. بقیه موضوعات دیگر مهم نیست؛ زور آن ها بیشتر است یا نه، تمدنشان جلوتر از ماست یا عقب تر و…. همین که ببینیم عالم بیرون ما تنها صخره و سنگ نیست، کفایت می‌کند.

خیلی غم انگیز است اگر تنها صخره و سنگ باشد؟

فکر می‌کنید جنبش رمانتیسم چرا به وجود آمد؟ آیزایا برلین بر این عقیده است که بعد از انقلاب صنعتی هیچ جنبشی به اندازه رمانتیسم اهمیت نداشت. پیش از نیوتن همه به جد باور داشتند فرشته‌ها در فلک الافلاک بال می‌زنند و ایجاد حرکت می‌کنند، هر قطره بارانی را فرشته‌ای به زمین می‌رساند و هر برگی هم که از درخت می‌افتد، فرشته‌ای آن را انداخته است. همه چیز روح داشت. اجرام و اجسام جاندار بودند.

مولانا می‌گوید: «جمله ذرات‌اند این جهان/ با تو می‌گویند پیدا و نهان/ ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم» وقتی نیوتن قوانین حرکت را کشف کرد، نیتجه برای خودش هم بسیار حیرت انگیز و غیرقابل باور بود. او نمی‌توانست موضوع را هضم کند، برای همین هم می‌گفت حتما خداوند کارش در خلقت تمام شده، ولی همه چیز را تنظیم می‌کند و اگر چیزی به هم خورد، دوباره به راهش می‌آورد. آنقدر در این موضوع از جانب گروهی زیاده روی شد که گفتند ما همه چیز را فهمیدیم و دیگر نیازی به کنجکاوی نیست.

لاپلاس می‌گفت شما اطلاعات گذشته کسی را به من بدهید تا آینده‌اش را برایتان پیش‌بینی کنم. در این دوره آن چنان بشر را ماشینی دیدند که از سوی دیگر بام افتادند.الکساندر پوپ شعری دارد که در کتاب «تاریخ فلسفه» برتراند راسل آورده شده است. نجف دریابندری این شعر را این گونه ترجمه کرده است: «طبیعت با قوانین طبیعت/ درون خانه شب داشت مسکن/ خدا گفتا نیوتن باشد آنگاه/ جهان از پای تا سر گشت روشن.»

بعد که داروین آمد وضع باز دگرگون شد. بعد به انسان احساس تهی بودن دست داد و رمانتیسم به نوعی جست و جویی برای نجات از این خشکی قطعیت بود. همه از منطق خشک قابل پیش بینی خسته بودند. زندگی که کسی بتواند محاسبه‌اش کند دیگر چه ارزشی دارد؟ در اوایل قرن بیستم ورق برگشت و امثال هانری پوانکاره تردیدهایی را مطرح کردند و قطعیت لاپلاسی از سکه افتاد. پوانکاره خطای محاسبه حرکت سه جسم را مطرح کرد؛ این که نمی توان حرکت سه جسم را در ارتباط با هم، دقیق پیش بینی کرد و در هر صورت مرتکب خطا می‌شویم.

این جا آن تردید به وجود آمد و مطلق نگاه کردن زیر سوال رفت؟

در کنار آن البته اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بود که می‌گوید جهان در کنه ذاتش قطعیت ندارد. یعنی شما نمی‌توانید با دقت دلخواهی که به صفر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، هم جایگاه ذره را دقیق معین کنید و هم سرعت و هم مسیر را. باید دقت یکی را فدای دیگری کنید.

جای هنر در نجات از این قطعیت چه بود؟

تصور من این است که ما بدون ادبیات و هنر خیلی به زندگی دلبستگی خواهیم داشت. مرز ماشین و انسان همین جا تعریف می‌شود. مرز ما و ماشین را هنر معین می‌کند. به لحاظ هوشمندی ممکن است ماشین‌ها خیلی قوی‌تر از ما باشند. از نظر دقت محاسبه که در این موضوع شکی نیست. تعدادی حواس آدمیزاد هم برابر ماشین کدنویسی شده‌اند، مثل بینایی، بویایی، چشایی و لامسه. جنبه عاطفی هنوز نقطه افتراقی است بین انسان و ماشین که به هنر پهلو می زند.

حیات هوشمند فرازمینی هم همین نقش را در هنر دارد؟

من تصور نمی‌کنم کسی بهتر از اقبال لاهوری به این موضوع پرداخته باشد. اقبال از تنهایی آغاز می‌کند و سعی می‌کند با نظام هستی گفت و گو کند: «به بحر رفتم و گفتم به موج، بی‌تابی/ همیشه در طلب استی چه مشکلی داری/ هزار لولوی لالاست زیب گردن تو/ درون سینه چو من گوهر دلی داری؟/ تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت/ به کوه رفتم و گفتم که این چه بی‌دردی است/ رسد به گوش تو آه و فغان غم زده‌ای؟/ اگر به سنگ تو لعلی زه قطره خون است/ یکی درآ به سخن با من ستم زده‌ای/ به خود خزید و نفس درکشید و هیچ نگفت. ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم/ سفر نصیب، نصیب تو منزلی است که نیست/ جهان ز پرتو رخسار تو سمنزاری/ فروغ داغ تو از جلوه دلی است که نیست/ سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت… در آخر می‌گوید: شدم به حضرت یزدان گذشتم از مه و مهر/ که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست/ جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل/ چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست… آنچه تو آفریدی خوب است اما من تنها هستم. با که صحبت کنم؟ فکر می‌کنید پاسخ خدا چیست؟

اقبال می‌گوید: تبسمی به لب او رسید و هیچ نگفت… این حس تنهایی از منظر شاعرانه، از دید یک هنرمند، ممکن است کنجکاوی دانشمند را نداشته باشد، ولی به هر حال بُعد متفاوتی از انسان است. ما به غیر از نیازهایی که مازول تعریف می‌کند، غریزه کنجکاوی داریم که سیری ناپذیر است. روی دیگر آن حسی است که اقبال لاهوری از آن می‌گوید. چه خوش دمی است که متوجه شویم تنها نیستیم؛ چرا بترسیم؟ اگر قرار باشد بر جهان مسلط باشند چه لزومی دارد ما به دنبال دفعش باشیم؟ گیریم ما را بکشند و بخورند، به چه دردشان می‌خورد و چه اتفاقی می‌افتد؟ من فکر می‌کنم اقبال به زیبایی تمام در مورد شعور فرازمینی حرف زده است.

هفته‌نامه کرگدن

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz