سینا حجازی

گفت‌وگو با سینا حجازی، شوخ‌ترین خواننده ایران:
عشق، هورمون دارد

آهنگ‌های سینا حجازی را که گوش کنی، دلت برای آن «من» تنهای شکست خورده ترانه‌هایش می‌سوزد که با تک‌تک بدبختی‌هایش شوخی می‌کند. این روش اوست.

مهدی امیرپور، بهمن بابازاده: آهنگ‌های سینا حجازی را که گوش کنی، دلت برای آن «من» تنهای شکست خورده ترانه‌هایش می‌سوزد که با تک‌تک بدبختی‌هایش شوخی می‌کند. این روش اوست. با همه چیز شوخی می‌کند و البته می‌داند که شوخی با بدبختی‌ها تنها راه تحمل این زندگی است. سینا در تلخ‌ترین ترانه‌های عاشقانه هم به‌جای نالیدن شوخی می‌کند. به‌جای نفرین، به‌جای غر، به‌جای لعنت به زندگی، با زندگی شوخی می‌کند.

شوخی بخش پررنگی از لایف استایل زندگی ما شده چون بدون شوخی حتی نفس کشیدن هم سخت شده. سینا یک دهه شصتی است و چقدر خوب که از دل آن سال‌های سیاه‌وسفید، رنگی‌ترین شوخی‌ها را بیرون کشیده. یک اصفهانی متولد ۶۳ که در تهران به دنیا آمده و از دوران کودکی افرادی برایش جذابیت داشتند که بلد بودند خوب شوخی کنند. حالا هم که ۳۱ سالش است. خودش از درست‌ترین مثال‌های شوخی درست است. او از خنده‌هایش هنگام مرگ یک پیرزن تعریف می‌کند و به جای اینکه تو سینا را پس بزنی، بغض می‌کنی که چقدر شبیه من.

سینا حجازی موزیکش شاد است و این شاد بودن به معنای شش و هشت نیست، یعنی کسی که موزیک تو را گوش می‌کند، پز می‌دهد که من سینا حجازی باز هستم. انگار این سرخوشی موشیقیتو فقط شادی نیست، از جای دیگری می‌آید.

این را من نباید بگویم. بعضی وقت‌ها می‌گویند تاریخ دو بار تکرار می‌شود؛ یکی تراژدی و دیگری کمدی، شاید این همان بخش کمدی تاریخ است. این حرف را آن‌قدر گفته‌اند که کلیشه شده اما همیشه آن کسانی که بیشتر می‌خندند غمگین‌ترند. بیشتر کارهای من هم که حال آدم را خوب می‌کند یک کم که فکر کنی به اش، می‌بینی حالت را بد می‌کند. انگار یک تجربه تلخ و حال خراب کن را شیرین تعریف می‌کنی تا زهرش را بگیری.

اصلاً دلیل خنده به نظرت چیست؟ شاید واکنش بدن به یک حس خوب. دلیل خنده تناقض است، به چیزی که باید وجود داشته باشد ولی ندارد. تو از تناقض خنده‌ات می‌گیرد. این تناقض مثل این است که یک جایی یک نفر زمین می‌خورد، یک نفر شاید ناراحت شود اما یک نفر بخندد. این همان نقطه‌ای است که موسیقی من در آنجا ایستاده، یعنی من یکسری تناقضات را گفتم و گاهی خنده‌دار شده. اما بعضی وقت‌ها با کارهایی که مردم به آن خندیده‌اند، من خودم حسم ناراحتی بوده. توی فضاهایی که نمی‌شود راحت یکسری مسائل را گفت، حتماً باید از طنز استفاده کرد.

تو این مدلی زندگی می‌کنی که خواننده این شکلی شدی؟
این مدلی یعنی چی؟

یعنی بیشتر تناقض‌ها را می‌بینی؟
آره. من خودم اصالتاً اصفهانی هستم، مشخص است اصفهانی‌ها چه تی شخصیتی‌ای دارند. یک آدرس ازشان می‌پرسی سر کارت می‌گذارند. اگر تو با پنج تا اصفهانی بروی اصفهان، قشنگ از یک جاهایی به بعد حس می‌کنی سر کارت گذاشته‌اند و دارند به تو می‌خندند. در صورتی که آن‌ها دارند زندگی روزمره‌شان را می‌کنند. اصلاً نگاه اصفهانی‌ها این مدلی است. خوب هم کنایه می‌زنند. من یک مقاله خواندم که نوشته بود کنایه باعث خلاقیت می‌شود؛ چه برای کسی که کنایه می زند و چه برای کسی که کنایه می‌شنود. چون کسی که می‌شنود هم باید جواب درخوری داشته باشد. این خصوصیت اصفهانی‌هاست. با اینکه من اصفهان زندگی نکردم و پدر و مادرم هم در جوانی به تهران آمدند اما دیگر این چیزها انگار در خونمان است.

احساس می‌کردی داری ریسک می‌کنی؟ یا اینکه به خودت مطمئن بودی؟
نه من هم حس می‌کردم در حال مبارزه بودم در تمام جبهه‌ها. مادرم می‌آمد در اتاق آهنگ را گوش می‌داد و می‌گفت چیه این؟ مثلاً یکسری کلمات بود. می‌گفت این‌ها خوب نیست. مثلاً می‌آمد می‌گفت این چه حرفیه به خودت می‌زنی؟ می‌گفت چرا به خودت گفتی احمق؟ می‌گفتم آدمی که در این ترانه هست اگر احمق نبود نمی‌رفت خودش را در این عشق به باد بدهد. در آهنگ‌های اول شاید من یکی دو تا کلمه را هم به خاطر مادرم عوض کردم.

سینا حجازی

همه اینها به خاطر اصفهانی بودن توست؟
شاید هم به خاطر اینکه من از بچگی سلبریتی زیاد دیدم. پدرم هنرپیشه بود و رفت‌وآمد داشتیم و برای من شیرین‌ترین بازیگران آنهایی بودند که بیشتر شوخی می‌کردند. من در زندگی‌ام آدم دوست داشتنی‌ای که بلد نباشد شوخی کند، نداشتم. یک دفعه می‌بینی یک آدمی خیلی عصبی است و با هیچ زبانی نمی‌توانی از پسش بربیایی اما یک وقت با یک شوخی درست یک دفعه می‌بینی مسیر آن آدم را می‌توانی عوض کنی؛ آدمی که با تفنگ هم مسیرش عوض نمی‌شود.

با اینهایی که همیشه شوخی می‌کنند و به زبان کنایه حرف می‌زنند، مشکلی نداری؟ گندش را در نمی‌آورند؟
آن هم اندازه دارد. شوخی زیاد دیگر لودگی است. منظور من از شوخی طنز و طنازی است. یعنی هر دو با هم. اندازه شوخی دستت باشد و بدانی تا کجا طرفت ناراحت می‌شود و تا کجا لذت می‌برد. این مدلی که می‌گویی دیگر لودگی است، آن هم شاید خوب باشد. شاید بعضی‌ها دوست داشته باشند اما من دوست ندارم.

انگار این خنده‌ها یک جور واکنش به همه بدبختی‌هاست.
ما طنز را مثل نیلوفر که در مرداب رشد می‌کند از لا به لای لجن بیرون کشیدیم. برای همین هم نمی‌توانیم به جوک ملت‌های دیگر بخندیم. مثلاً یک فرانسوی می‌تواند به یک جوک انگلیسی بخندد اما جوک‌های آن‌ها ما را نمی‌خنداند. دوزمان بالاتر از این حرف‌هاست. ما از مراسم عزاداری فلان آشنایمان هم شاید بهترین خنده را به دست آوردیم. یکسری‌ها هم هستند که به این چیزها حمله می‌کنند که عجب ملت بی‌شعوری داریم. به چه چیزهایی می‌خندند و با فلان چیز هم شوخی می‌کنند.

اما ما با همین خندیدن‌ها یک عمر زندگی کردیم. شما یک جایی زندگی می‌کنید که خنده‌اش سر جایش است، تفریحات دیگر هم سر جایش است ولی ما داریم خنده را از دل همین اتفاقات تلخ بیرون می‌کشیم. شاید خیلی وقت‌ها قلبمان هم ناراحت باشد ولی برای اینکه فضا را بشکنیم، می‌خندیم. دیدن تناقض‌ها مهم است، دلیل گریه همان تناقض است، دلیل خنده هم همین طور. مثلاً با خود می‌گویی من الان پدرم باید بود و نیست و گریه‌ای می‌گیرد. یا می‌گویی الان باید فلان اتفاق می‌افتاد و نیفتاد و خنده‌ات می‌گیرد.

فرم ظاهری تو کاملاً به چیزی که می‌خواهی باشی، می‌خورد. الان یکی از مشکلات ما این است که بعضی‌ها می‌خواهند شوخی کنند اما کت‌وشلوار رسمی پوشیده‌اند. فرض کنیم این‌ها شوخی نباشد. بعد تازه عمق ماجرا برایت روشن می‌شود.
اگر واقعاً این جوری باشد، من نتیجه درستی گرفته‌ام. حقیقت همین است. حقیقت زندگی ما همین شوخی‌هاست. ما در بمب باران مسخره‌بازی در می‌آوردیم و می‌خندیدیم. رفیقمان را می‌گرفتند می‌بردند کتک می‌زدند و وقتی می‌آمدیم به کتک خوردن رفیقمان می‌خندیدیم. حقیقت نسل ما همین است. ما طنز را از فلاکت بیرون کشیدیم.

زندگی پر از فرم است و هرچه در فرم بروی، خنده‌ات کمتر می‌شود. مثلاً کت‌وشلوار فرم است، بنز فرم است. مطمئن باش سوار بنز که باشی دیگر قهقهه‌ای را که در رنو پنج می‌زنی، نداری. شاید یک روزی هم ما در فرم برویم، شاید به این نتیجه برسیم که این فرم بهتر از آن دفرمگی است. یک زمانی مثلاً تا ۳۰ سالگی در یک فرمی زندگی می‌کنی، بعد می‌بینی این زندگی به نظرت دفرمه می‌آید و می‌خواهی تغییر کنی.

حالا که فعلاً ما در این فرم هستیم، شاید بعداً بخواهیم مسیرمان را عوض کنیم. من همیشه همین مدلی هستم، مثلاً چند وقت پیش رفته بودم یک اداره دولتی. موهایم همین شکلی باز بود و به هم ریخته. دم در به من گفتند این چه موهایی است؟ گفتم موهایم است دیگر. گفت حداقل یک شانه می‌زدی به شان. گفتم شانه در موهای من نمی‌رود، اگر بخواهم شانه کنم هم شانه می‌کشند، هم موهایم کنده می‌شود.

این ظاهر راحت تو باعث نمی‌شود دیگران دانش موسیقی سینا حجازی را نادیده بگیرند؟ حرصت نمی‌گیرد؟
حرص که نه، اما یک جاهایی با خودت می‌گویی آهنگ‌های من شوخی دارد اما آهنگ پارتی بیرون نداده‌ام که این شکلی برداشت شود. یک جاهایی ممکن است ناراحت شوم اما این قدری نبوده که روی کارم اثر بگذارد. البته تا به حال هم نشده کسی منتقد جدی باشد که تو موزیکت خوب نیست و چیپ است. تا به حال بحث این مدلی نداشتیم. من هر دفعه که یک موزیک ساختم، حال و هوای آن روزم بوده شاید چهار سال پیش «لیلی» بوده، بعد «دیدی داری» بوده. وقتی هم که من ۵۰ سالم شود، شوخی‌هایم مثل یک مرد ۵۰ ساله می‌شود.

این ادعای بزرگی است. امیدواری تا ۵۰ سالگی این حس شوخ‌طبعی در تو باقی بماند؟
این حرف‌ها چیه؟ باب دیلن هنوز هم شوخی می‌کند. من یک کنسرت دیدم که یک خواننده خانم مسن بین دو تا آهنگ کاملاً جدی گفت: «من یک دوست {…} داشتم به من می‌گفت کارمان سخت نیست اما پله‌ها، پله‌ها…! یعنی مردیم این قدر پله‌ها را رفتیم بالا. کار ما هم سخت نیست اما مثلاً گریمور می‌آید می‌گوید که آرایشت را این جوری کن، یک جوری صورتت را نگه‌دار که گوشواره سمت راستت معلوم باشد.» این خواننده این قدر باحال این حرف‌ها را زد که مردم خندیدند و آهنگ بعدی‌اش لذت‌بخش تر از آهنگ قبلی شد. زندگی جان لنون را که نگاه می‌کنی کارهای عجیب و غریب زیاد می‌کند. یک بار جان لنون با یوکو ملافه انداخته بودند روی سرشان و در را باز کرده بودند و با خبرنگارها حرف می‌زدند از همان جا و بیرون هم نمی‌آمدند.

اینکه باورم نشد تا ۵۰ سالگی این قدر شوخ بمانی، نکته دیگری دارد. در ایران استهلاک آدم‌ها زیاد است چون به قول خودت طنز را از فلاکت در می‌آوری. شوخی و خنده را از گریه بیرون می‌کشی. برای همین آدم از خودش می‌پرسد مگر می‌شود تا ۵۰ سالگی این طوری ماند؟ خودت الان به اندازه ۱۰ سال پیش شوخ هستی؟ خسته‌تر نیستی؟
الان کارهای جدیدم شوخی‌های کارهای قبلی را ندارد. کارهای قبلی را که گوش می‌کنم، با خودم می‌گویم چه شوخی بیخودی کردم. شاید اگر الان می‌خواستم دوباره آن را بسازم، آن شوخی را نمی‌کردم. الان هم فکر می‌کنم نسبت به چند سال پیش شوخی‌هایم کمتر شده. حتی شاید بدبختانه محافظه‌کارتر شده باشم. بعید نیست. اما فکر می‌کنم عوض می‌شود. مثلاً آهنگ آخر من به اسم «اما» داستان آدمی است که با هر کسی آشنا شده، به یک دلیل از دستش شاکی شده و در ترجیع‌بندش می‌گوید: «چیزی نگفتم اما تو خودم سر رفتم… یه شب که خواب بود پا شدم در رفتم.» و این هم یک نوع طنز است.

طنزی شبیه آدم‌های هم‌سن و سال من. مثلاً اگر این را یک پسر ۱۸ ساله بخواند قشنگ نیست. می گویند این آدم، یک آدم «دودره باز» است. اما اگر این اتفاق برای آدمی که در سن من است بیفتد، نشان‌دهنده تجربیات قبلی‌اش است. این طنز سن ماست. شک نکن که ۵۰ سالگی هم طنز خودش را دارد. چون نسل ما نسلی است که پیرشدنش را نمی‌فهمد، چشم باز می‌کند می‌بیند ۵۰ سالش شده.

یک بخش عمده‌ای از زندگی من به این گذشت که گفتم فردا درست می‌شود و فردا بهتر می‌شود، ما سال‌های زیادی از زندگی مام معلق گذشت. فکر نکن ۵۰ سالگی ما یک ۵۰ سالگی نرمال است. ۵۰ سالگی ما یک ۳۵ سالگی است. ما یک بخشی از زندگی‌مان را از دست داده‌ایم. مثل پازلی که یک قطعه‌اش گم شده. اصلاً ۵۰ سالگی خودت را با پدرت مقایسه نکن همین طور که ۳۰ سالگی تو شبیه پدرت نیست. ما دهه شصتی‌ها کلاً یکسری تصادفی هستیم که همین جور جلو می‌رویم.

همیشه نیازی نیست برای رسیدن به حال خوب حتماً آهنگ شاد گوش داد. آهنگ‌های غمگین را هم اگر درست بفهمی، به آن حال خوب می‌رسی. مثال ساده‌ترش می‌شود وقتی «درباره الی» اصغر فرهادی را می‌بینی شاید در سالن سینما سختی بکشی اما وقتی از سالن بیرون می‌زنی سبکی. آرامش داری. انگار یک طوری باعث تصفیه تو شده.
تولید هر کدام از اینها اصلاً کار ساده‌ای نیست، چه شادی چه غم که آدم بتواند یک عده‌ای را شاید یا غمگین کند. خیلی‌ها هم تلاش کردند و نتوانستند.

فکر می‌کنی چقدر از «سینا حجازی» بازها به خاطر همین حس و حالی که در آهنگ‌ها هست، سمت تو می‌آیند. فکر می‌کنی همه آن‌ها هم شبیه تو دنیا را می‌بینند؟
نه اصلاً دلیل جذب مخاطب این نیست، دلیلش همذات پنداری با اثر است، نه با من. وقتی تو کتاب می‌خوانی با شخصیت‌ها زندگی می‌کنی و بعضی وقت‌ها یادت می‌رود این کتاب را چه کسی نوشته. مثلاً وقتی کتاب ژول ورن می‌خوانی، کلاً نویسنده را یادت می‌رود و شخصیت را دنبال می‌کنی. وقتی مخاطب هم آهنگ می‌شنود با آن همذات پنداری می‌کند. دیگر من نیستم، شخصیت داخل آهنگ است مثل «اما»، «لیلی» و… من سعی می‌کنم شخصیتی را که بخش زیادی از آن شبیه خودم است، به وجود بیاورم و یک بخشی هم شخصیتی هست که نمی‌توانم در دنیای حقیقی داشته باشم. مثلاً سینایی که نمی‌تواند یکسری شیطنت‌ها را داشته باشد، در آثارش آن شیطنت‌ها را می‌کند.

دوست داری تکثیر شوی؟ دوست داری این مدل نگاهت را که به غم و غصه، پوزخند می‌زنی، در دیگران هم ببینی؟
خیلی دوست دارم، چون خود من هم همیشه تلاش کردم این مدلی باشم.

اگر یکی از رفقا پیش تو بیاید که شکست عشقی خورده همان مدلی به او مشورت می‌دهی که آواز می‌خوانی؟ سر به سرش می‌گذاری یا دل به دلش می‌دهی؟
مرحله مرحله است، مرحله اول به عنوان یک انسان بهش نگاه می‌کنم که دلش می‌خواهد فقط حرف بزند و من هم فقط یک گوش باشم. بعد که یک ذره حالش خوب شد، دیگر به شوخی می‌زنم. شوخی تیر آخرم است. برای اینکه طنزت را شلیک کنی، باید قبلش دو سه مرحله شنونده را آماده کنی. همیشه برای من این شکلی است که اول فقط گوش می‌کنم، بعد منطقی حرف می‌زنم و بعد شوخی شروع می‌شود. تازه آن شوخی روی شنونده تأثیر می‌گذارد.

در نسل ما چه شادها، چه غمگین، الان بزرگ‌ترین مشکلشان عشق است…
نسل ما؟ معضل اصلی بشر از ابتدای خلقت تا روزی که بخواهد نابود شود، عشق است. معضلی بزرگ‌تر از عشق نداریم.

همه آدم‌هایی که من می‌شناسم حتی حاضرند کارشان را از دست بدهند یا شکست مالی بدی بخورند، اما شکست عشقی را نمی‌توانند تحمل کنند.
عشق هم یک بحث هورمونی دارد، با اینکه موافقی؟

قطعاً.

همه این کارها را می‌کنی که یک اتفاق عاشقانه داشته باشی. تو به عنوان روزنامه‌نگار کار می‌کنی تا ماشین خوب بخری، روزنامه‌نگار شماره یک ایرانی بشوی، تلویزیون نشانت بدهند. ته اش که چی؟ اگر آن اتفاق عاشقانه نباشد ببینم فردا باز هم می‌روی با یکی دیگر مصاحبه کنی؟ هرگز دیگر این کار را نمی‌کن؟ اصلاً برو ماشین خوب بخر، ویلای خوب داشته باش. اگر قرار است شب تنها باشی که چی؟

اما در ایران مشکلات آدم‌ها در عاشقی عجیب‌وغریب است. یک کم حادتر است. عشق‌های ایرانی آن‌قدر پارامترهای عجیب‌وغریب دارد که با جاهای دیگر قابل مقایسه نیست.
نه. همه جای دنیا همین شکلی است. اما بخش فرهنگی ماجراست که باعث می‌شود تو فکر کنی اینجا عاشقی پیچیده‌تر است. ریشه آن دیگر بر می‌گردد به فرهنگ کشورهای دیگر. آن جا زن و مرد از بچگی با هم بزرگ می‌شوند و این چیزها. الان اگر بخواهیم برویم داخل این بحث، سه روز دیگر بیرون می‌آییم.

شما الان بخواهی آهنگ شاد بخوانی یا خواننده دیگری که بخواهد غمگین بخواند، هر دو موضوعی که روی اعصابتان رژه می‌رود، عشق است. برای همین می گویم عجیب و غریب.
این معضل من هم هست، اگر خارج از ایران را نگاه کنی و بخواهی ۲۰ ترک اول جهان را هم بشماری، ۱۸ تای آن عاشقانه است. در کل معضل بشر عشق است ولی ما خیلی چیپ سراغش می‌رویم. هر کسی که می‌خواهد کار خوانندگی کند، سراغ اولین چیزی که می‌رود شکست عشقی است. این یک مقدار توی ذوق می زند.

شاید تفاوت ما در این است که وقتی می‌خواهیم از عشق از دست رفته حرف بزنیم، فقط روزهای بدش را مرور می‌کنیم. اما در فرهنگ‌های دیگر خاطرات خوبشان را هم مرور می‌کنند.
ادل در یکی از آهنگ‌هایش می‌خواند «من کجا می‌توانم یکی مثل تو پیدا کنم؟» حالا مقایسه کن ببین ادل که شکست عشقی خورده و رپری که می‌گوید تف به روت به یاد بی چشم و رو. این یک کمی حال آدم را بد می‌کند. شاید کمتر آهنگی داریم که من شکست خورده گوش کنم و همراهش خاطرات خوب گذشته‌اش را مرور کنم. من یک آهنگ دارم به اسم «خراب» که می‌گوید همه گفتن طرف این جوری است و دارد خیانت می‌کند و چه و چه… «ولی من عاشقش بودم». حالا نمی‌دانم چقدر موفق بوده.

موزیک تو حال خیلی‌ها را خوب می‌کند. اما خودت چی؟ حال خودت با موزیک خوب می‌شود؟ زیاد از کتاب و فیلم ایده می‌آوری. بیشتر اهل کتاب خواندن و فیلم دیدنی یا موزیک شنیدن؟
کلاً گوش قوی‌تری دارم تا چشم، شاید بتوانم ۸ ساعت موزیک گوش کنم اما بیشتر از یکی دو ساعت نتوانم کتاب بخوانم و زود خوابم ببرد. اما اینکه چه چیزی حالم را خوب می‌کند… تو بیشتر کمدین‌ها را ببین که آخر عمر دپرس می‌شوند. آدمی که می‌آید یک عده‌ای را می‌خنداند و یک دنیا به او می‌خندند، می‌دانی مشکلش چیست؟ دیگر خنداندن این آدم کار سختی است.

پس تو هم سخت می‌خندی. شاید همین که کارت را درست انجام بدهی، برای شادی تو کافی باشد.
شاید این چیزی که تو می‌گویی درست باشد. شاید بیشتر از این که سفر و موزیک حالم را خوب کند، دوست دارم کارم را درست انجام بدهم و احساس خوبی را که دوست دارم ایجاد کنم. این خیلی حالم را خوب می‌کند. البته من الان یکی دو سال وحشتناک را پشت سر گذاشتم و اتفاقات عجیبی افتاد و شاید در این مدت چیزی نتوانسته زیاد حالم را خوب کند.

گفتنش هم درست نیست ولی یک مقدار سخت حالم خوب می‌شود و دقیقاً چند روز پیش داشتم به این فکر می‌کردم چه چیزی حالم را خوب می‌کند. در ذهنم مرور کردم و دیدم هیچ‌کدام حالم را خوب نمی‌کند. هیچ‌چیزی از محیط بیرون نمی‌آید که حال من را خوب کند و باید خود دست به کار شوم.

و چه چیزی حال تو را بد می‌کند؟ این یکی را احتمالاً راحت جواب بدهی.
یک بار در محفلی بودم که سر آهنگ «گلخونه» حرف‌هایی زدند که به هم ریختم. برداشت‌های بدی از آهنگ داشتند. گلخونه صرفاً یک آهنگ عاشقانه است. آدم واقعاً از شنیدن آن حرف‌ها ناراحت می‌شود. از آن محفل که بیرون آمدم، مثل مشنگ‌ها رفتم کتاب‌فروشی‌ها را نگاه کردم. چند تا کتاب خریدم که یادم هم نیست چه کتاب‌هایی بود. پیاده راه افتادم به سمت خانه و اصلاً نفهمیدم کی رسیدم.

به یک جایی رسیدم که دیگر لمس شده بودم. ولی تو به عنوان یک شنونده توقع داری سینا هفته بعد باز هم آهنگی بخواند که دوباره حالت را خوب کند. با خودم می‌گفتم هر جای دنیا اگر همچین آهنگ عاشقانه‌ای می‌خواندم، به واسطه آن کلی انرژی خوب، کلی احترام و شخصیت به من رسیده بود. «گلخونه» از بهترین کارهایم بود. یکی از دوستانم می‌گفت هر جای دنیا آهنگی با اینتم عاشقانه و با این فضا خوانده می‌شد، خواننده‌اش می‌توانست با همین تک آهنگ یک هواپیمای شخصی بخرد.

تو از آن خواننده‌هایی هستی که وقتی آهنگ ریتم شاد هم نداشته باشد، آن را خوب می‌خوانی. یک لحن خاصی داری. می‌چسبد.
بارها شده من یک آهنگ را ضبط می‌کنم و بعد همه را دیلیت می‌کنم و فردا دوباره می‌گیرم و بعد دوباره همه را دیلیت می‌کنم چون می‌بینم آن لحنی که باید درنیامده، آن چیزی که باید روی خودم تأثیر بگذارد به وجود نیامده. هیچ‌وقت هم نشده من کاری با حال خوب بخوانم و موفق نشود. هیچ‌وقت هم نشده که با حال بد بخوانم و موفق شود. برای همین هم مهم این است که حالم خوب باشد، چون این حال خوب هم روی حال دیگران تأثیر دارد و هم روی کار خودم. البته این حال صرفاً به معنای خندیدن نیست. ممکن است این حال خوب یکی را هم ناراحت کند اما بعضی وقت‌ها پیش می‌آید که مثلاً یکی اشک می‌ریزد و حالش خوب است.

بلدی حالتان را خوب کنیم، آن قدر سختی کشیدیم که مطمئنیم آخرش سالم بیرون می‌آییم. بالاخره یک فرمولی پیدا می‌کنیم که زنده بمانیم.
ما سال‌ها پیش جایی بودیم با چند تا از دوستان و اصلاً حال خوبی نداشتیم. یک پیرزنی آرام‌آرام داشت به سمت ما می‌آمد. در آن بدبختی که اصلاً وضعمان معلوم نبود، برای اینکه فضا عوض شود، یکی از دوستان گفت بشمار… پنج قدم دیگر طرف می‌میرد. باور کن که درست بعد از پنج قدم روی زمین افتاد و مرد! این قدر اتفاق عجیب بود که همه به خنده افتادیم و باز هم این قدر عجیب بود که همه گریه‌مان گرفت.

سال‌ها پیش یک خواننده خارج از ایران که همه ما می‌شناسیم، این مدلی بود. همه‌اش غم و ناراحتی اما الان که خودش را پیدا کرده یک چیزهایی می‌خواند که آخر آهنگ حس خوبی داری. شاید هم بتوان از صادق هدایت مثال زد؛ هدفش این است که سیاه بنویسد.
صادق هدایت اصلاً سیاه و غمگین نبود. او هم حاصل همین تناقض بود که در موردش حرف زدیم. از بس رفت فرانسه را دید و برگشت ایران و تناقض‌ها را دید، به هم ریخت. فرهنگ فرانسه را دیده بود و آن را با فرهنگ ایران مقایسه می‌کرد. برای همین هم نقدهای تند و منفی می‌نوشت که حالا از دید مردم پهلو می زند به سیاهی و غم. اما هدایت هم داشت از این تناقض رنج می‌برد. تازه این بخشی از مشکلاتش بود. بخش دیگر هم زندگی شخصی‌اش بود که شاید همه این تناقضات را هم که کنار می‌گذاشت با زندگی نمی‌توانست کنار بیاید. زندگی خودش هم پر از مشکلات بود و همین شد که تصمیم می‌گیرد بگوید: «ما رفتیم و دل شما را شکستیم، دیدار به قیامت»

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz