«شکستن دماغ استالین»

یوجین یلچین

انتشارات مروارید، ۱۳۹۴

مترجم: شهاب الدین عباسی

کتاب «شکستن دماغ استالین»

یک داستان قدیمی از مواجهه دانش‌آموزان با مفهوم استالین و خدا هست که سال‌ها دهان‌به‌دهان می‌چرخد و حداقل من هیچ مستندی برایش نیافتم. در این داستان، روایت می‌شود که دانش‌آموزان سر کلاس مثلاً هوس شکلات می‌کردند، دست به دعا می‌بردند تا خدای‌شان، استالین گوشه چشمی به آنان داشته باشد. بعد بخشی از سقف که قبلاً آماده شده بود باز می‌شد و یک شکلات پایین می‌آمد. در واقع با این کار به کودکان دانش‌آموز القا می‌شد که استالین، خداست و خدایی غیر از او وجود ندارد.

هرگز نتوانسته‌ام این روایت را باور کنم. چون خیلی کلیشه‌ای و تصنعی و اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. فکر می‌کنم استالین و رفقایش کمتر از این حرف‌ها به آدم‌ها اهمیت می‌دادند که برای‌شان این بازی را دربیاورند. مردی که به‌راحتی آب خوردن آدم می‌کشت نیازی به این قرتی‌بازی‌ها نداشت. آدم‌ها یا باید می‌پذیرفتند استالین خداست، یا کشته می‌شدند، حتا نزدیک‌ترین افراد به او.

اما این روایت اهمیت دارد از این حیث که گفتمان غالب بر آن، نشان‌دهنده اوج خفقان در رژیم کمونیستی تحت رهبری استالین بود.

داستان «شکستن دماغ استالین» نوشته یوجین یلچین، نویسنده روس‌تبار است که او را به عنوان نویسنده و تصویرگر کتاب کودک می‌شناسند. اما حکایت این کتاب جداست. روای این کتاب اگرچه یک کودک است، اما روایتی که در داستان ارائه می‌شود، روایتی انتقادی است که مخاطبش کودکان نیست.

«شکستن دماغ استالین» داستان کودکی ۱۰ ساله به نام ساشا زایچیک، فرزند یک پلیس مخفی است که قرار است پیشاهنگ مدرسه شود و پدرش او را از نزدیک ببیند و به او افتخار کند.

از همان اول کتاب روایت به ظاهر طنز اما واقعی ساشا از جایی که زندگی می‌کند، به خوبی بسیاری از رمان‌های مشهوری که درباره حکومت شوروی در دوران استالین نوشته شده، فضای هولناک و تک‌صدایی آن دوره را نشان می‌دهد: «ما حتی اتاقی داریم که هوشمندانه قفسه‌هایی از کتاب‌های مربوط به استالین در آن چیده شده و همه خانواده‌ها در آن شریکند. استالین می‌گوید اشتراک در فضای زندگیمان، به ما یاد می‌دهد که به جای «من» کاپیتالیست، مانند «ما» ی کمونیست فکر کنیم. صبح‌ها اغلب، وقتی برای توالت صف می‌کشیم، سرودهای میهن پرستانه می‌خوانیم…‌»

اما او دچار بدشانسی می‌شود، چون شبانه به خانه آن‌ها می‌آیند و پدرش را دستگیر می‌کنند. روایت ساشا از این اتفاق تکان‌دهنده است. او به خودش قوت قلب می‌دهد که به زودی استالین یا مقامات عالی‌رتبه متوجه اشتبا‌ه‌شان می‌شوند. «پیش خودم خیال می‌کنم الان در دفتر استالین هستم. او پشت میزش نشسته و پیپش را می‌کشد. من می‌گویم: “نباید وقت را از دست بدهیم رفیق استالین. پدرم دستگیر شده!” ابروهایش را بالا می‌اندازد. تلفن را سریع برمی‌دارد و می‌گوید: “واحد ویژه! فوری! بابای زایچک را از چنگال خیانتکاران آزاد کنید!»
اما داستان آن‌طوری نیست که در ذهن ساشا جریان دارد. او وقتی تصادقی مجسمه استالین را در مدرسه می‌اندازد و دماغ استالین می‌شکند، تازه می‌فهمد که آدم‌های اطرافش همه مامور مخفی که نه، مامور آشکار استالین هستند! چون تنها از این راه می‌توان زندگی را ادامه داد. کتاب «شکستن دماغ استالین» برنده مدال افتخار نیوبری، منتخب ALA، بهترین کتاب سال بنک استریت کالج، منتخب بوک لیست و بهترین کتاب سال هورن بوک شده است.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz