گفت‌وگو با کیانوش عیاری؛ کارگردان صاحب سبک سینمای ایران
سیاه‌نمایی در ادبیات و سینما دقیقا یعنی چی؟

علی پاکزاد: سیاه‌نمایی چیست؟ چطور می شود سیاه نمایی را تعریف کرد و شکلش را کشید؟ سال های سال است که این عبارت جای خود را در ادبیات فرهنگی کشور باز کرده اما هیچ کس تعریف خوب و دقیق و روشنی از آن نداده است. کتاب، داستان یا فیلمی در یک زمان مصداق سیاه نمایی بوده اما در زمان دیگر مورد تشویق و تحسین قرار گرفته است. هرچقدر تعریف سیاه نمایی در هاله ای از ابهام و رمز و راز پیچیده شده، مصادیق سیاه نمایی بارز و روشن بوده اند. از جمله آثار آقای کیانوش عیاری کارگردان صاحب سبک سینمای ایران که تعدادی از بهترین خاطرات سینمایی ما را ساخته اما صابون متهم شدن فیلم هایش به سیاه نمایی نیز حسابی به تنش خورده است.

آقای عیاری وقتی به دفتر «کرگدن» آمد که هنوز ماجرای جشنواره کن و فیلم فرهادی در رسانه ها جنجال آفرین نشده بود، با این همه خواستیم به خاطر همه این سال ها با او درباره مفهوم سیاه نمایی حرف بزنیم؛ این که سیاه نمایی چیست و چه ویژگی هایی دارد. همین جا از سعه صدر و مهربانی و بزرگواری ایشان تشکر می‌کنیم.

کیانوش عیاری

چندین سال است درباره مقوله‌ای به نام سیاه نمایی در ادبیات و سینمای ایران صحبت می‌شود. این سیاه نمایی چیست و از کجا آمده است؟ به خصوص این که شما نیز همواره یکی از متهمان ردیف اول آن بوده اید. به چه چیزی می گویند سیاه نمایی؟
گاهی به راستگویی، سیاه نمایی گفته می شود. البته اگر کمی به عقب بازگردیم به دو فلسفه درباره سیاه نمایی بر می خوریم. شخصا جزو دسته ای هستم که با هدف سیاه نمایی فیلم نمی سازم. فقط و فقط آن چیزی را که می بینم- شاید با یک نگاه شبه ناتورالیستی- به تصویر می کشم که شاید باز هم همراه سیاه نمایی باشد. کسانی هستند که با نیت سیاه نمایی فیلم می سازند و این سیاه نمایی را یک دکان دو نبش می بینند؛ به شکلی که این سیاه نمایی برای آن ها وجهه قابل قبولی به وجود می آورد تا فستیوال های خارجی را نیز مجبور به توجه کنند.

یعنی معتقدید ما چنین کسانی هم داریم؛ آدم هایی که با هدف سیاه نمایی می نویسند یا فیلم می سازند؟
قطعا داریم. کارگردانانی داریم که این خصلت ذاتی آن هاست و این ویژگی مثل یک روح در آن ها دمیده شده است. دست خودشان هم نیست. این رفتار با روحیات آن ها گره خورده است. آن ها فقط نکات منفی جامعه را می بینند. اما من درباره خودم این طور فکر نمی کنم چون در فیلم های تلخ من، مخاطب طنزی را می بیند که از تلخی کار کم می کند. من مسائل مختلف یا انسان ها را به گونه ای که هستند، می بینم و نشان می دهم.

کمی جالب شد؛ یعنی ممکن است شما با این بحثی که مثلا در تلویزیون یا بعضی از رسانه ها رواج دارد، موافق باشید؟
چه بحثی؟

کیانوش عیاری

همین بحث که فستیوال ها در ازای نشان دادن تصویر سیاه از ایران یک فیلم را تحویل می گیرند و به آن جایزه می دهند.
سال ۱۳۷۲ فیلم «آبادانی ها» به عنوان اولین فیلم ایرانی به کن راه پیدا کرد. دقیقا اولین فیلم تاریخ ایران در کن بود. بعد آقای لاریجانی که وزیر وقت فرهنگ و ارشاد بود، این فیلم را از کن به ایران بازگرداند. قبل از بازگرداندن فیلم آبادانی ها، مدیر فستیوال کن با من تماس گرفت و گفت: «من می دانم که در ایران با فیلم هایی شبیه آبادانی ها مهربان نیستند و چه نگاهی به این فیلم ها در داخل کشورتان وجود دارد.»

دلیلشان برای بازگرداندن فیلم چه بود؟
فیلم دو صحنه تلخ داشت. البته مدیر فستیوال هم به این موضوع اذعان داشت و گفت: «اجازه می دهید این دو صحنه تلخ را از فیلم حذف کنیم تا این نگرش به وجود نیاید که ما به خاطر وجود این صحنه ها بوده است که فیلم آبادانی ها را برای فستیوال کن انتخاب کرده ایم؟» من هم مخالفت نکردم و رضایتم را اعلام کردم.

بعدش چه شد؟
کار با این تصمیم ختم به خیر نشد و به دستور وزیر ارشاد وقت فیلم برگشت.

منظور شما این است که فستیوال ها لزوما به دنبال تصویری سیاه از ایران نیستند؟
بله، چون بی انصافی است که تمام فستیوال ها را به این دلیل متهم کنیم. ممکن است فستیوال هایی این کار را انجام دهند و بعضی نیز قصد و میلی برای انجام این کار نداشته باشند. ضمن این که فستیوال هایی مانند کن و ونیز در زمره فستیوال های معتبر و حرفه ای محسوب می شوند.

نمایی از خانه پدری

به بحث اولیه بازگردیم. شما چقدر این لفظ سیاه نمایی را زاده عالم سیاست می دانید؟ آیا این کلمه اهرم فشاری است بر کارگردانان یا نویسندگان؟ آیا هر اثری که برای اهل سیاست مطلوب نباشد، مصداق سیاه نمایی می شود؟
حقیقتا نمی توانم نظر درستی بدهم چون من گوشه ای نشسته ام و ماستم را می خورم اما مگر می شود سیاست دست از سر سینما و ورزش بردارد؟ این غیرممکن است. سال ۱۳۶۸ فیلم «آن سوی آتش» برنده جایزه طلای بهترین فیلم فیپا در دومین جشنواره بین المللی فیلم های تلویزیونی کن شد. یکی از داوران امریکایی بود، صبح روز قبل از اختتامیه برای نمایش فیلم رفته بودیم که دیدیم این داور به حدی مست است که حتی نمی تواند بایستد. این داور آقای بهرام ری پور را صدا زد و به او گفت: «من مست کرده ام که بگویم «آن سوی آتش» جایزه را خواهدبرد و فیلم برتر یک دهه اخیر سینمای دنیاست.» این نوع رفتار هم وجود داشته است؛ یعنی فردی می گوید من مست کرده ام که چنین انتخابی داشته باشم. با این وضعیت چطور هر موفقیتی را فقط کار انگلیسی ها بدانیم؟

این را در پرانتز بگویم که ما هم دچار خودسانسوری می شویم. این تاثیری است که سیاست روی سینما و خود ما گذاشته است و به مراتب خطرناک تر از سانسور است. خودسانسوری یک اضطراب کاملا مخفی است. من خودم بر این باور هستم که باید در بیان برخی مسائل احتیاط کنم و مرزی برای آن ها قائل شوم. بسته به ضریب محافظه کاری ما، این موضوع نمود بیشتر و کمتری پیدا می کند، گاهی هم البته از دستمان خارج می شود. بعضی نیز هستند که علاقه دارند توی چشم باشند یا به اصطلاح سانسورشان کنند.

واقعیت این است که من تا امروز نتوانسته ام آسوده خاطر به موضوعات اجتماعی نگاه کنم. همیشه ترس عجیبی در من وجود داشته و فکر کرده ام که با بیان برخی مسائل مرتکب یک گناه سنگین می شوم. البته تمام این موضوعات مکتوب شده است و شاید روزی روزگاری تمام حرف هایم را در یک کتاب منتشر کنم؛ یعنی تمام موضوعاتی را که من برای ساختن یک فیلم از سر گذرانده ام. اگر این کتاب منتشر شود قطعا برای خوانندگان خیلی چیزها باورنکردنی خواهدبود. این ها تجاربی بود که من در کنار همه کارهایم دیدم و حس کردم.

اجازه بدهید یک خاطره از قبل انقلاب تعریف کنم، درباره یک فیلم هشت میلیمتری که در سال ۱۳۵۰ ساخته شد. این فیلم جایزه اول جوانان فیلمساز برتر آسیا و اقیانوسیه را از آن خود کرد. جالب است که بگویم این جایزه را همسر محمدرضا پهلوی در باغ شیراز به من اهدا کرد اما چند ماه بعد ساواک آمد و فیلم را برد. این اما و اگرها و این که چرا این طور شد، انسان را آزار می دهد.

شما برای تلویزیون کار کرده اید و سریالی مثل «روزگار قریب» را ساخته اید و طی یک مدت طولانی آنتن در اختیارتان قرار گرفته است. دقیقا چه اتفاقی می افتد که سریال شما که حتی می شد جاهایی آن را به سیاه نمایی متهم کرد، تحمل می شود اما اکران «خانه پدری» در همان یکی، دو روز اول متوقف می شود؟
چون رسما به من گفتند که اگر فیلم از پرده برداشته نشود، مجلس وزیر را استیضاح خواهدکرد.

من هم دنبال همین هستم. آیا جهت گیری های سیاسی و جناحی در این قضیه دخیل بوده یا معتقدید فیلم واقعا مصداق سیاه نمایی بوده است؟
شاید قسمت هایی از فیلم این طور باشد اما آیا پنهان کردن سیاهی ها کار درستی است؟

منتقدان شما می گفتند داستانی که شما تعریف کرده اید منصفانه نیست و نمی تواند معرف خانواده و زن ایرانی باشد. بعضی هم با تعمیم پذیر بودن آن مشکل داشتند. می بینید که این جا هم بحث سیاه نمایی است.
بگذارید یک ماجرایی را تعریف کنم. اردیبهشت سال ۱۳۹۱ در شهرک غرب یک خانواده اصیل تهرانی زندگی می کرد. پدر خانواده درصدد بود دختر خانواده را محاکمه کند؛ یعنی واقعا یک دادگاه خانوادگی تشکیل دادند. این دختر خانم بعد از طلاق از همسرش با شخص دیگری ارتباط جنسی برقرار کرده بود. در این دادگاه پسرعموی آن دختر مسئول اجرای حکم شده بود. این پذیرش از جانب پسرعمو هم به خاطر کینه ای بود که از این دختر داشت، چون قبل ترها از دخترعمو خواستگاری کرده بود و او هم نپذیرفته بود. بنابراین پسرعمو مسئول قتل این دختر شد، به خانه او رفت و حکم را اجرا کرد.

از این اتفاقات زیاد می افتد. من داستانم را تعمیم نمی دهم بلکه خودش تعمیم داده می شود. بعد از نمایش خانه پدری در برج میلاد جوانی به سمت من آمد و پرسید: «فضای این فیلمی که اکنون به نمایش درآمد، ایران بود؟» من هم گفتم: «بله ایران بود.» بعد از او خواهش کردم این سوال را در جلسه مطبوعاتی هم مطرح کند اما او نبود یا لااقل ترجیح داده جلوی چشم نباشد. من هم با اجازه او این سوال را مطرح کردم اما با اعتراض خیلی ها مواجه شد.

حالا شما آن انتقادها را وارد می دانید؟
تاحدودی وارد می بینم اما نه به اندازه ای که پخش فیلم من متوقف شود. این شرم آور است که ما هر چیزی را بخواهیم تعمیم دهیم، حتی اگر این امکان وجود داشته باشد. زمانی درباره «اجاره نشین ها»ی مهرجویی موضوعاتی مطرح می کردند، اما خیلی بی انصافی است که ما درباره نیت مهرجویی ذره ای شک کنیم. خانه پدری را به عنوان یک دغدغه و چیزی که می دیدم، باور کردم و ساختم. این فیلم جزوی از وجود من است. فیلم من قرار بود قلقلکی برای مخاطب باشد. هیچ گاه فکر نکردم فیلمی بسازم که تاثیرگذار باشد چون این تاثیرگذاری یعنی زیر پا گذاشتن صداقت یا لطمه زدن به چهارچوب اصلی فیلم که این کاملا اشتباه است.

FullImage

باور کنید من هنوز جواب سوالم را نگرفته ام. می خواهم بدانم این سیاه نمایی چیست؟ چرا این تعابیر را در کشورهای دیگر نمی بینیم؟ چرا مثلا امریکایی ها درباره فیلم هایشان از این حرف ها نمی زنند؟ شاید هم می زنند و ما خبر نداریم.
پسری که دوست دختر دارد و به داشته هایش واقف است، هیچ گاه از صحبت کردن دوست دخترش با پسر دیگری دق نمی کند چون اعتماد به نفس دارد، اما کسی که اعتماد به نفس ندارد این وضعیت را لحظه ای نمی پذیرد. این موضوع شامل سینمای ما هم می شود. چرا در کشوری مانند امریکا کارگردان می تواند خیلی از مسائل را نقد کند اما این جا این امکان وجود ندارد.

سال ۱۳۷۴ در فستیوال بینال در اتریش فیلمی از کرواسی بود؛ بعد از جنگ هایی که در بالکان وجود داشت. بعد از نمایش فیلم ها کارگردانان روی سن می آمدند و درباره فیلم هایشان توضیح می دادند. کارگردان کروات روی سن آمد و شروع کرد به نقد رییس جمهور آن زمان کرواسی. به تندی هم این کار را انجام داد. با خودم گفتم احتمالا او در کشوری غیر از کرواسی زندگی می کند، به همین دلیل این حرف ها را می زند. خبرنگاری از او پرسید: «در حال انجام چه کاری هستید؟» کارگردان جواب داد: «من وسط فیلمبرداری بودم، در کشورم کرواسی، خیلی زود هم باید به آن جا بازگردم.» آن لحظه داشتم دق می کردم.

یک خاطره دیگر این که در فستیوال لوکارنو بودم و فیلم آبادانی ها را به ایران بازگردانده بودند. بعد از این موضوع تا دو سال اجازه خروج این فیلم از کشور را ندادند. مارکو مولر، مدیر فستیوال لوکارنو، به ایران آمد تا این فیلم را ببیند. به او اجازه دیدن این فیلم داده نشد. درخواست شماره من را داشت. به او گفتند شماره ای از عیاری نداریم. یعنی چی؟ دروغ یعنی همین. چگونه مسئولان سینمایی کشور از کارگردانشان شماره ای نداشتند؟ دوستی لطف کرد این فیلم را برای نمایش نزد مارکو مولر برد تا او بتواند در هتل این فیلم را ببیند. با دیدن فیلم گفت این قطعا جایزه اول لوکارنو را خواهد برد.

آن زمان وزیر فرهنگ سوییس خواسته بود آبادانی ها به فستیوال لوکارنو برود و به نشانه تهدید حرف هایی هم زده بود. به خاطر همین آبادانی ها در اختیار آن ها قرار گرفت، با این شرط که این فیلم نباید جایزه اول را دریافت کند. این فیلم به نمایش درآمد. بعد از نمایش فیلم یک خبرنگار برزیلی بلند شد و گفت: «چرا فیلم شما دو سال توقیف بود و با تهدید توانستند این فیلم را به فستیوال برسانند؟» مجری یک مرد سوییسی بود که در خطاب به خبرنگار برزیلی گفت: «شما بنشینید، نفر بعد سوالش را بپرسد.» خبرنگار برزیلی واکنش نشان داد و گفت: «من سوالم را پرسیدم، اما جوابی نشنیدم.»

مرد سوییسی در جواب گفت: «به سوال شما پاسخ داده نمی شود.» بنده خدا دچار خودسانسوری شده بود. در آن جلسه مسئولان ایران هم بودند. آقای البرزیان، سفیر ایران در سوییس، هم آن جا حضور داشت که از خجالت سرش را پایین آورد تا ادامه صحنه را نظاره گر نباشد. در واقع آن مرد سوییسی برای مصلحت من این کار را انجام داده بود. بیرون آمدیم و با آقای البرزیان گپی زدیم. کمی گذشت. دیدیم که خبرنگار برزیلی با مجری سوییسی درگیر شده است که چرا او اجازه نداده جواب سوالش را بگیرد. من و آقای البرزیان از خجالت بیش از حد سرمان را پایین انداختیم و سعی کردیم آن جا را ترک کنیم.

خب چرا فیلمی نمی سازید که بشود آن را اکران کرد؟ این هم به نفع شماست و هم به نفع مخاطب.
من هیچ گاه حساب شده فیلم نمی سازم. دوستی همزمان با من شروع به ساختف یلمی کرد که موضوع دزدی یک ماشین را در آن گنجانده بود، از من خواست که ساخت فیلمم را یک سال به تعویق بیندازم. بدون این که فکر کنم پیشنهاد او را پذیرفتم. ای کاش نمی پذیرفتم. من آن زمان قصد داشتم فیلم آبادانی ها را بسازم. البته ساختم و از این فیلم تعریف و تمجید بسیاری هم شد.

بعد از ساخت آبادانی ها فریدون جیرانی اولین کسی بود که به من گفت: «کیانوش این فیلم را تو باید سال پیش می ساختی.» یعنی دقیقا زمانی را می گفت که به آن دوست قول داده بودم تا او اول فیلم بسازد و بعد من فیلمم را بسازم. این در حالی است که آبادانی ها مورد تمجید پیرو پایینی، مدیر سینماتک پاریس، قرار گرفت و برای این فیلم ضیافتی ترتیب داد. او گفت آبادانی ها از «دزد دوچرخه» دسیکا هم بهتر است.

مجله «کرگدن»

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz