مجتبا پورمحسن

مجتبا پورمحسن
درباره مصائب حس خواستنی اما ویران‌کننده‌ی «تعلق»

Three Colors: Blue - Juliette Binoche

من «متعلق» به دنیا آمدم. از همان روزی که ۹ ماه در شکم مادرم زندگی کردم. «متعلق» شدم. شدم نه، بودم. اینکه می‌گویم من و نمی‌گویم ما انسان‌ها؛‌ چون وقتی جای همه‌ی آدم‌های دیگر نبوده‌ام و نیستم و نخواهم بود، نمی‌توانم با قطعیت بگویم همه‌ی ما انسان‌ها – اما حالا با همین قید احتیاط می‌گویم همه‌ی ما انسان‌ها «متعلق» به دنیا می‌آییم و تمام عمرمان دنبال «تعلق» هستیم حتی وقتی الفبای زندگی یادمان می‌دهد هیچ حس شیرینی ویران‌کننده‌تر از تعلق نیست. تعلق، حسی است که تو را از خودت می‌گیرد و مال دیگری می‌کند و بعد زجرت می‌دهد.

آخرین فیلمی که دیدم، ‌«لافت» نام داشت که نسخه‌ی بازسازی‌شده فیلم دیگری به همین نام بود که هشت سال پیش ساخته شده بود. لافت یک اتاق زیرشیروانی در مرکز شهر و متعلق به پنج مرد متأهل است تا کارهای خلاف‌شان را در آن‌جا پیش ببرند،‌ بی‌آنکه قبض هتلی از آنها جا بماند یا پولی از کارت اعتباری‌شان کم شود و باعث شود همسرانشان به آنها شک کنند. همه چیز برای آنها «خوب» پیش می‌رود. «خوب» برای آنها یعنی اینکه لافت مخفی می‌ماند و آنها به راحتی به همسرانشان خیانت می‌کنند. اما یک حس همه‌ی معادلات را برهم می‌زند؛ حس دوست داشتن. این حس است که لافت را به صحنه قتل و خیانت دوستان به همدیگر تبدیل می‌کند. در صحنه‌ای از فیلم، کاراکتر آن موریس که یکی از پنج مرد عاشق او شده، از عشق او تن می‌زند و می‌گوید: «آدم‌هایی که عاشق‌شان هستی،‌ تنها کسایی هستن که می‌تونن بهت آسیب بزنن.»

این سخن نغز شاید همه‌ی حقیقت نباشد،‌ اما قطعاً بخشی از آن هست. عشق باعث آسیب می‌شود،‌ خواه از سوی کسی که عاشقش هستی، خواه از سوی کس دیگر. هرجا که عشق هست،‌ دردسر هم هست. عشق و احساس تعلق بزرگ‌ترین تله‌هایی است که انسان در زندگی دچارش می‌شود.

در فیلم ماندگار «آبی» ساخته کریستوف کیشلوفسکی فقید، ژولی با بازی ژولیت بینوش پس از مرگ همسرش در یک حادثه رانندگی متوجه می‌شود که شوهرش قبلاً به او خیانت کرده و او حالا باید توامان رنج از دست دادن همسر آهنگسازش و همچنین خیانت او را تحمل کند. نتیجه البته که افسردگی عمیقی است که او را وا می‌دارد بگوید: حالا فقط یک کار می‌توانم انجام دهم: هیچ کاری. نه تعلقات را می‌خواهم، نه خاطرات. نه هیچ دوست و نه عشقی. همه‌ی این‌ها تله هستند.»

آدم حرصش می‌گیرد، خیلی حرصش می‌گیرد که خودش می‌داند تعلق چه بلایی سرش می‌آورد، اما با تمام وجود می‌خواهدش. حتی آن‌هایی که از این حس فراری هستند از میل شدید خود به آن هراس دارند.

در رمان «خداحافظ گری کوپر» نوشته رومن گاری می‌خوانیم: «آزادی از قید تعلق. چیز فوق‌العاده‌ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی. همین.» وسوسه عجیبی است که آدم‌ها را به سوی خودش می‌کشد شدیداً. آدم که از شکم مادر متعلق به دنیا می‌آید تلاش مذبوحانه‌ای برای آزادی از قید تعلق دارد. هم به حس تعلق، عشق می‌ورزد و دوستش دارد، هم از آن گریزان است. دست به هر کاری می‌زند که متعلق نباشد، اما با دست پس می‌زند با پا پیش می‌کشد. معامله می‌کند؛ حس تعلق به یک یا چند نفر را، به مجموعه‌ای از خاطرات را،‌ تا از قید تعلق بیشتر بپرهیزد، تا از میل به تعلق بیشتر بگریزد، اما مگر می‌شود؟ شاید به همین دلیل است که در کتاب «خداحافظ گری کوپر» و در پایان وعظی درباره‌ی فوائد آزادی از قید تعلق می‌خوانیم: «آزادی از قید تعلق،‌ وقتی به آن رسیدید خبرش را به من هم بدهید!»

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz