گفت و گو با حسن نوروزی در خصوص جایگاه آموزش و تأثیر آن در توسعه شهری:
توسعه پایدار نیازمند یک سیستم آموزشی دقیق و هدفمند است

حسن نوروزی

رشت رویایی، محمد غلامی پور- توسعه در ایران، مفهوم تازه و ناآشنایی نیست؛ اما به دلیل زوایای برخورد مختلف با این پدیده مهم، هنوز نتوانسته از سطح نظری به سطح عملی برسد. متاسفانه گاهاً توسعه با گسترش کالبد فیزیکی شهرها اشتباه گرفته می‌شود؛ اشتباهی که در فقدان وجود نگاه سیستماتیک رخ داده و رفع معضلات ناشی از آن سالها به طول می‌انجامد. اما یکی از شاخصه‌های توسعه شهری، توسعه اجتماعی و توسعه فرهنگی است که نیاز به وجود انسان توسعه‌یافته و عقلانی دارد و این خود ضرورت بحث آموزش و پرورش را می‌طلبد. اما سوالی که در اینجا مطرح است، این است که توسعه شهری خود جامعه را به سمت توسعه‌یافتگی سوق می‌دهد یا اینکه تا زمانیکه توسعه اجتماعی رخ ندهد، توسعه شهری رخ نخواهد داد؟ یا اینکه افراد جامعه چطور به سمت توسعه‌یافتگی و عقلانیت پیش می‌روند و راه رسیدن به یک نگاه سیستماتیک در جامعه چیست؟ «حسن نوروزی» مدرس دانشگاه، مشاور و درمانگر اختلالات یادگیری کودکان، به جایگاه آموزش و پرورش و تأثیر آن در توسعه‌یافتگی اشاره می‌کند و معتقد است: باید به یک سیستم آموزشی هدفمند دست یافت تا مسیر دشوار توسعه را هموار کرد. این گفت و گو که یک بخش از سلسله گفت و گوهایی با این استاد دانشگاه است، قصد دارد موانع پیشروی توسعه را از جنبه روانشناسی و تعلیم و تربیت بررسی کند.

از منظر روانشناسی نقش آموزش در توسعه پایدار چیست؟

مفهوم توسعه در شکل مدرن آن، فرآیندی تحولی و گذار به مرحله‌ای جدید و وضعیت مطلوب در جهت خلق ظرفیت‌های نو و ارتقای قابلیت‌ها ی انسانی و توانایی‌های آموزشی و اقتصادی و …است. فرآیند توسعه بدون تحول جامعه تحقق نمی‌یابد زیرا توسعه تنها در بستر انسانی رشد خواهد کرد. بنابراین لازمه توسعه پایدار و تداوم تحول، سرمایه گذاری در بخش نیروی انسانی به عنوان رکن اصلی جامعه است. کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه با اهمیت درک دقیق این موضوع، تمرکز خود را به جای گسترش منابع مادی و کالبدی، به گسترش دانش و اهمیت آموزش و پرورش در جوامع انسانی معطوف کردند. هرچند که سرمایه‌گذاری در بخش نیروی انسانی از منظر اقتصادی مرقوم به صرفه نبوده و بازگشت سرمایه در فرایندی طولانی اتفاق می افتد اما دارای یک بازدهی پایدار و عمیق در جامعه است که منجر به توسعه می‌شود. بنابراین آموزش و پرورش را باید به عنوان یکی از شاخصه‌های اصلی توسعه مورد توجه قرار داد.

فرایند این آموزش در توسعه اجتماعی چگونه است؟ چطور می‌شود مفهوم توسعه را در جامعه نهادینه کرد؟

ما باید به دنبال اجتماعی کردن تعلیم و تربیت باشیم. برای اینکه درک بهتری از بحث داشته باشید؛ با یک مقدمه مختصر شروع می‌کنم. اساس روانشناسی می‌گوید؛ نوزاد وقتی به دنیا می‌آید، باید حرکت داشته باشد. اما متأسفانه امروزه به دلیل شرایط محیطی و خانه‌های قوطی کبریتی که ما در آن زندگی می‌کنیم، کودکان در اتاق آموزش می‌بینند و قادر به انجام بازی و فعالیت نیستند. به عنوان مثال دست‌های یک کودک تا ۶ سالگی مثلاً باید ۱۰ میلیون بار تحریک شود اما دست یک کودک اگر یک میلیون بار تحریک شود؛ مراکز حرکتی، حسی، عقلانی که در مغز است کمتر فعال می‌شود. به همین ترتیب چشم کودک باید تحریک دیداری شود، گوشش باید تحریک شنیداری شود و…اگر این‌ها کم تحریک شوند مراکز شناختی مغز اعم از احساس و ادراک به همان میزان کمتر فعال می‌شوند. احساس یعنی انتقال پیام از اعضای بدن به مرکز. وقتی احساس به مرکز رسید ادراک به وجود می‌آید. اگر احساس ضعیف باشد ممکن است ادراک نیز ضعیف باشد. بنابراین نقش آموزش و تربیت کودک می‌تواند مهم‌ترین رکن در توسعه انسانی باشد. بنابراین باید مفهوم توسعه را درونی و در کودک نهادینه کرد.

درست است، اما این موضوع نیازمند گذار از یک نسل به نسلی جدید است و سال‌ها زمان می‌برد.

بله، همین‌طور است. توسعه مفهومی همه جانبه و زمان بر است و یک شبه اتفاق نمی‌افتد و باید ابتدا در بستر انسانی اتفاق بیافتد و این مسئله مستلزم گسترش یک سیستم آموزشی دقیق و هدفمند است. هرچند، بازگشت سرمایه‌گذاری انسانی به قول شما روندی بلندمدت دارد اما تأثیر آن در بازتاب کنش‌های فردی و جمعی افراد آموزش دیده بر جامعه مشخص می‌شود. اگر انسان توسعه‌یافته تربیت شود و سیستم آموزشی هدفمند با برنامه‌ریزی مشخص بتواند انسان‌های عقلانی محور،قاعده‌مند،قانون‌مند و …پرورش دهد، این افراد آموزش دیده با انعطاف ذهنی و درک صحیح و شناخت درست خود قادرند فرایند توسعه را در تمامی ابعاد جامعه منعکس کنند. مسئله دیگر این است که وقتی توسعه در یک نسل نهادینه شود،انسان‌های جامعه در رفتارهای فردی و جمعی با تکیه بر خلاقیت، نوآوری و نیازهای موجود میل شدید به تغییر را ایجاد می‌کنند در شرایطی که کمترین عامل بازدارنده وجود داشته باشد.

شما به مسئله آموزش و پرورش اشاره کردید. آیا سیستم آموزشی ما که مهم‌ترین رکن آن مدرسه است، قادر به تربیت انسان‌های توسعه یافته است؟

دقیقاً یکی از موانع در مسیر توسعه مربوط به سیستم آموزشی ما می‌شود. مبانی توسعه انسانی در سیستم آموزشی ما در الویت نیست. و سیستم یادگیری طوطی‌وار و نظام شرطی سازمقدم بر خلاقیت است. شما در نظر داشته باشید که کودک تا شش سالگی تربیت اصولی نمی‌شود و با ورود به مدرسه به دلیل ساختار اشتباه سیستم آموزشی که معلم محور، فرد محور و نمره محور است، به شناخت دقیق نمی‌رسد. وقتی به شناخت درست هم نرسد، با اعتراض رفتار می‌کند و قادر به برخورد عقلانی نیست. حال سوالی که مطرح می‌شود این است که چه کار باید کرد، کودک ما عقلانی بزرگ شود.

بنابراین از منظر شما عقلانیت شاکله‌ای علمی و روانی دارد که از کودکی آغاز و در سیستم آموزشی بالنده می‌شود. در این بین نقش مدرسه در عقلانیت محوری جامعه چیست؟

کودک از شش سالگی وارد سیستم آموزشی می‌شود و به اصطلاح درونداد نظام آموزشی، کودک شش ساله است. پیش از شش سالگی مورد تعلیم و تربیت قرار می‌گیرد اما بعد از ورود به مدرسه تحت آموزش و پرورش قرار می‌گیرد. به زبان ساده‌تر پیش از مدرسه آموزش مهارت زندگی مثل راه رفتن، غذا خوردن، دست و صورت شستن، مسواک زدن و…را فرا می‌گیرد و در مدرسه خواندن و نوشتن می‌آموزد و سواد یاد می‌گیرد. اگر تا شش سالگی به درستی تعلیم نبینند، وقتی وارد مدرسه می‌شوند به درستی قادر نخواهند بود از معلم بیاموزند و یاد بگیرند و این روند همین‌طور ادامه پیدا می‌کند و بر روی مشکلات سرپوش گذاشته می‌شود تا در نهایت رشد کودک به خوبی صورت نگیرد. به خصوص اینکه سیستم نادرست آموزشی؛ یعنی نمره محوری و درس خواندن با هدف کسب نمره و رقابت بین بچه‌ها مزید بر علت می‌شود. تمام روانشناسان تعلیم و تربیت متفق القول معتقدند که رقابت بر سر نمره ساختار اشتباهی است. به عنوان نمونه یک عده در درس ریاضی همیشه در حد نمره ۱۹ هستند؛ حال آن نوجوانی که نمره‌اش ۱۵ است باید چه کار کند؟ اگر تلاش کند و توانایی رسیدن به ۲۰ را نداشته باشد، تکلیفش چیست؟ چه تبعات روحی و روانی برایش دارد؟ چقدر اعتماد به نفس و انگیزه‌اش را ممکن است از دست بدهد و سرخورده شود؟ شکل درست رقابت این است که هر کس با خودش رقابت کند. نظام آموزشی باید بیاید رقابت کودک را با خودش معیار قرار دهد. مثلاً کسی که همیشه ۱۵ می‌گرفت و حالا ۱۶ گرفته است را تشویق کند و بگوید آفرین؛ تو توانستی یک قدم از خودت پیشی بگیری. هر کس با خودش رقابت کند و با خودش مقایسه شود، امکان رشد برایش وجود دارد و می‌تواند تبدیل به نیروی عقلانی برای جامعه شود. چون در جامعه ما مبانی عقلانی در سیستم تعلیم و آموزش شکل نمی‌گیرد، به هر مشکلی که بر می‌خورد، رفتار احساسی از خود بروز می‌دهد. اگر بخش منطق را در انسان حذف کنید، بخش احساس باقی می‌ماند که شامل خشم و کینه و نفرت است. بنابراین همچون داستان «قلعه حیوانات» جرج اورول اگر بهترین آدم‌ها هم جمع شوند و بخواهند دست به اصلاح بزنند، چون به عقلانیت نرسیده‌اند، به بن بست می‌رسند.

بنابراین اگر جامعه به عقلانیت نرسد نمی‌توان انتظار توسعه داشت یا اینکه در جریان توسعه، ناخودآگاه انسان‌ها به سوی توسعه یافتگی و عقلانیت سوق پیدا می‌کنند؟

اگر جامعه در یک سیستم آموزشی صحیح پرورش نیابد، عقلانیت جامعه تحت شعاع قرار خواهد گرفت. آموزش باعث می‌شود که افراد جامعه در برابر تغییرات نه تنها مقاومت نکنند بلکه به دلیل داشتن انعطاف‌پذیری لازم و تحرک اندیشه نسبت به تغییرات میل شدید پیدا کنند. آموزش باید به سمت سیستم پیش برود و این سیستم نیز به تدریج جامعه را به سمت قاعده‌مندی و عقلانیت سوق می‌دهد. اصلاحات نیاز به نگاه سیستماتیک دارد.

اما ما در حرف تمایل به تغییرات داریم اما زمانی که این تغییرات به مرحله عمل می‌رسد، واکنش نشان می‌دهیم. اینطور نیست؟

به این دلیل که در جامعه ما، توسعه شهری از منظر سخت افزاری توجه می‌شود و به سرمایه انسانی و تربیت آنها توجه چندانی نمی‌شود. شما به بودجه آموزشی کشورهای توسعه‌یافته نگاه کنید می‌بینید که تا چه حد در الویت قرار دارد. لذا ارتقا نظام آموزش و پروری می‌تواند کمک شایانی به نظام اجتماعی کند و جامعه را به سمت توسعه پایدار سوق دهد. اگر بتوان در تدوین برنامه‌های مناسب، ایجاد بستر لازم برای بروز توانایی‌ها و استفاده از سرمایه انسانی و اختصاص بودجه لازم درست عمل کرد می‌تواند جامعه را به سمت قاعده‌مندی حرکت داد. دقیقاً در فقدان سیستم و قاعده‌مندی است که مقاومت در برابر تغییرات پیش می‌آید. زیرا این آموزش به درستی وجود نداشته تا از زاویه سیستماتیک به لزوم تغییر پی ببرند و به جای رفتار عقلانی، احساسی با تغییر برخورد می‌کنند.

چطور می‌شود این سیستم را در ساختار جامعه حاکم کرد. ما در بحث‌های نظری همیشه پیشرو هستیم و بسیار این گفتگوها در کنفرانس‌ها و همایش‌ها این بسیار مطرح شده است. اما این بحث‌ها هرگز به یک سیستم و قاعده‌مندی ختم نشده و به عمل نرسیده است.

مسئله اینجاست که تمام ارکان جامعه باید بر اساس یک سیستم واحد پیش بروند.نمی‌شود اقتصاد را از فرهنگ، فرهنگ را از اجتماع و …جدا کرد. ببینید باید در ابتدا یک سیستم واحد تعریف شود و بر اساس آن سیستم،برنامه‌های کوتاه‌مدت، میان مدت و بلندمدت پیش‌بینی شود. همانطور که مستحضرید؛ دولت هاشمی رفسنجانی بر روی اقتصاد متمرکز شد. بعد از آن دولت اصلاحات از راه رسید و بیشتر مسائل مدنی را مورد توجه قرار داد. و همین‌طور هر دولت یکی پس از دیگری آمد و بر اساس دیدگاه و اندیشه خود پیش رفت. بنابراین تمام برنامه‌ها و سیاست‌هایی که در یک دوره چهارساله برایش وقت و هزینه صرف شده بود، آسیب دید و بی نتیجه ماند. زیرا نگاه غالب، نگاه سیستماتیک نبود. همه وزارتخانه‌ها باید ارتباط سیستماتیک داشته باشند و در مسیر یک هدف و مقصد گام بردارند. همه عناصر اقتصادی، اجتماعی، فرهنکی و غیره باید با یکدیگر هماهنگ باشند. به نظر من این معضل به دلیل عدم بحث آموزش و تربیت است. وقتی آموزش ما سیستم محور و قاعده‌مند نیست و از کودکی با این مفاهیم در مدرسه و جامعه آشنا نمی‌شویم، بنابراین درک آن در چنین مواقعی دشوار است. زیرا وقتی سیستم نباشد، سلایق شخصی و عقاید فردی پیش می‌آید.

یعنی تمام این مشکلات در جامعه به بحث آموزش بر می‌گردد؟ یعنی ما باید از ابتدا، کودکان را با مفاهیم شهروندی، رفتارهای مدنی و قاعده‌مندی آشنا کنیم و منتظر باشیم این نسل از راه برسند و مدینه فاضله را بسازند؟ این تفکر کمی ایده آلیستی نیست؟

قرار نیست کودکان این مفاهیم را به کودکان درس بدهیم و از آنها بخواهیم این مفاهیم را برایمان تعریف کنند. بلکه قرار است کودکان را در شرایطی قرار دهیم که این مفاهیم را تجربه و زندگی کنند و بتوانند درک درستی از این مفاهیم داشته باشند و دلیل ضرورت آن را بفهمند. به عنوان نمونه؛ نسل شما با اسم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آشنا است. بیایید بررسی کنیم این کانون چه تاثیری در رشد و پرورش کودکان نسل گذشته داشت. به عنوان مثال؛ عباس کیارستمی از دل همان کانون در آمد. اما کانون پرورش فکری، تنها کودکان هنرمند تربیت می‌کرد و کمک می‌کرد تا استعدادهای هنری‌شان شکوفا شود. در همین راستا می‌شود به فرهنگسراهای متعددی که در زمان آقای کرباسچی در شهرداری تهران ساخته شد، اشاره کرد. همین فرهنگسراها نیز در مسیر توسعه اجتماعی شهر تهران نیز نقش مهمی داشت. اما آیا جایی وجود دارد که کودکان در آغاز راه زندگیشان بتوانند مفاهیم شهروندی و مشارکت اجتماعی را تجربه، زندگی و بیاموزند؟ بنده اخیراً طرحی به شهرداری رشت با عنوان ساخت یک فرهنگسرای کودک ارائه دادم که در حال بررسی است؛ البته بهتر است به جای واژه فرهنگ‌سرا بگویم شهروند سرا تا با آن ذهنیتی که از قبل در مورد فرهنگ‌سرا وجود دارد، اشتباه گرفته نشود. این فرهنگ‌سرای کودک قصد دارد به جای هنرمند، شهروند تربیت کند. تمام عناصر آموزش و یادگیری ما بر اساس بازی و سرگرمی در جهت تربیت شهروند است. کلیت این طرح این است که کودک در این سیستم آموزشی پرورش دهیم تا وقتی وارد سیستم شد به یک شهروند مفید تبدیل شود. تمام فرایند این آموزش و پرورش نیز بر اساس بازی و سرگرمی خلاق و اصول زندگی است. مثلاً قسمتی برای پرورش حیوانات خانگی طراحی کنیم؛ و از کودک بخواهیم برود به آنها آب و غذا بدهد، آنها را لمس کند، جارو بردارد و لانه را تمیز کند. این تجربه، علاقه را در کودکان شکل می‌دهد. یک قسمت برای پرورش گل و گیاه طراحی شود؛ یادبکیرد چطور سبزی بکارد،آبیاری‌شان کند. یکی خیار بکارد، یکی گوجه، یکی سبزی و…و هر یک در زمان عصرانه بروند محصول خود را بچینند و بشویند و دور یک سفره در کنار یکدیگر بنشینند و یک عصرانه دست جمعی با محصولات یکدیگر بخورند. نانی که زیاد می‌آید، یک گوشه جمع کند تا غذای حیواناتش را فراهم کند. یا تخته و میخ بیاوریم؛ و میخ زدن را به کودک بیاموزیم. از آنها بخواهیم لانه‌های کوچک بسازند و روی درختان و دیوار نصب کنند تا پرندگان از سرما در امان باشند. اینگونه کودک یاد می‌گیرد یک شهروند مفید باشد. وقتی یک گربه در خیابان می‌بیند سنگ پرتاب نکند. به محیط‌زیست احترام بگذارد و این مسئله را درک کند که زندگی او وابسته به محیط‌زیست و طبیعت است. آموزش آنها بر اساس سه محور انسان، شهر و محیط‌زیست است. ضمنن در این فرهنگ‌سرا بازی‌های گروهی انجام دهد. درس و آموزش را در غالب بازی‌های گروهی یاد بگیرد. با مفهوم گروه آشنا شود و بفهمد که منافع شخصی‌اش وابسته به منافع جمع است؛ و برای رسیدن به منافع شخصی بفهمد که باید از مسیر منافع جمعی بگذرد. اینجاست که بحث ساختار آموزشی مطرح می‌شود. سیستم آموزشی باید بر اساس شهروند محوری باشد تا از پتانسیل بالقوه جامعه بشود در مسیر توسعه بهره برد. زیرا ما باید انسان‌های توسعه‌یافته را از کودکی تربیت کنیم. این یعنی توسعه نه اینکه خیابان و روگذر و برج بسازیم.

یکی از ملزومات توسعه، مشارکت اجتماعی است. اما در گیلان ظرفیت لازم برای کار گروهی وجود ندارد. متاسفانه در گیلان، هیچکس، آستانه تحمل اجتماعی پایین است. از اینرو روحیه فردی غالب بر فضای جامعه گیلان است. به نظر شما دلیل آن چیست؟

این یک کلیت و به نوعی رفتار جمعی در جامعه ایران است اما در همان‌طور که اشاره کردید در گیلان به نسبت بیشتری وجود دارد. ببینید تمام رفتارهای اجتماعی دارای یک ریشه خاص است و به عقیده من این ریشه به آموزش برمی گردد. چرا این رفتار در اینجا وجود دارد اما در اروپا نه؟ شما به سیستم آموزشی اروپا دقت کنید؛ هر معلمی که وارد یک کلاس می‌شود، تیم تشکیل می‌دهد. کودکان از همان دوره ابتدایی با مفهوم تیم ورکینگ و کار گروهی آشنا می‌شوند. آنها مثل کودکان ما روی یک میز و نیمکت واحد نمی‌نشینند؛ بلکه اغلب در قالب دسته‌های چند نفره دور یک میز می‌نشینند. حتی وقتی مسئله‌ای یا تکلیفی داده می‌شود، به صورت تیمی آن تکلیف را انجام می‌دهند یا به کمک یکدیگر و با مشورت دنبال جواب درست می‌گردند. آنها این موقعیت را ندارند به شکل انفرادی عمل کنند، زیرا می‌دانند موفقیت هر یک وابسته به موفقیت گروهشان است. حتی امتحان آنها به صورت گروهی انجام می‌شود.می‌توانید تصور کنید امتحان به شکل گروهی انجام شود؟ آموزش آنها کار گروهی و تجربی است. ابتدا مشاهده بعد از آن اندازه گیری. یعنی تنها یک مسئله را به شکل خواندنی دنبال نمی‌کنند، بلکه به شکل تجربی یاد می‌گیرند. مثلاً آب چگونه بخار می‌شود؟ آب را می‌گذارند روی گاز، دماسنج بر می‌دارند، اندازه گیری می‌کنند و می‌بینند چطور مایع تبدیل به گاز می‌شود. یا از همین بخار آب، فرایند بارش باران را می‌فهمند و با بخار آب آزمایش می‌کنند تا درک کنند چگونه از آسمان باران می‌بارد. در روانشناسی هم این موضوع مطرح است. تجربی، قابل مشاهده و اندازه‌گیری… در نتیجه نظام آموزش وقتی بر پایه مشارکت باشد، در نتیجه جامعه به سمت مشارکت پیش می‌رود. شما از جامعه‌ای که در سیستم رقابتی و فردگرایانه رشد و تحصیل کرده، نمی‌توانید انتظار مشارکت داشته باشید.

اما تاریخ گیلان در گذشته پر است از نمونه‌های مشارکت مدنی و اجتماعی… ما در طول تاریخ همیشه در جنبش‌های اجتماعی پیشرو بودیم.انجمن‌های فرهنگی در زمان مشروطه به وفور یافت می‌شود، حتی انجمن نسوان که در نوع خود بسیار پیشرو و جلوتر از زمانه خود بود. توجیه شما در این خصوص چیست؟

نمی‌شود به این شکل مقایسه درست داشت. زیرا در آن زمان محیط و فضای اجتماعی با امروز متفاوت بود و از سوی دیگر منافع هر کس وابسته به منافع اجتماعی بود. شرایط حاکم در گذشته نیز، جامعه را به سمت مشارکت سوق می‌داد. اما شما در نظر بگیرید با وجود اینکه در گذشته فعالیت‌های مدنی بسیاری در گیلان رخ داد و جنبش‌های اجتماعی متعددی چون جنبش نسوان، نهضت کشاورزان و غیره ظهور پیدا کردند، اما چون بستر جامعه آمادگی لازم را نداشت، هیچکدام دوام نیافت. در اینجا نیاز به بستر آسیب‌شناسی جامعه شناسان احساس می‌شود و یک جامعه‌شناس باید این مسئله را واکاوی کند. اما باید عرض کرد که هر چه جامعه گسترش پیدا کرد، سطح تحمل آدم‌ها نیز به کاهش مواجه شد. بنابراین با آستانه تحمل کم، میزان مشارکت نیز کاهش خواهد یافت.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz