گزارش مراسم یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی
تمجید استاد شفیعی کدکنی از ستوده

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی

رشت رویایی، پریسا احدیان – عصر روز چهارشنبه، بیست و پنج فروردین ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی گنجینه‌ی پژوهشی ایرج افشار، دایره المعارف بزرگ اسلامی، کتاب‌فروشی آینده و مجله‌ی بخارا میزبان جلسه‌ی یادبود استاد منوچهر ستوده، ایران‌شناس و محقق ایرانی (به مناسبت درگذشت ایشان) بود.
این جلسه با عنوان «مرثیه‌ی سرو کهن» با حضور اساتید و بزرگانی چون: دکتر سید مصطفی محقق داماد، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر سید کاظم موسوی بجنوردی، دکتر نصرالله پورجوادی، پروفسور کارلو چرتی، دکتر میلاد عظیمی، علی امیری، ماندانا صدیق بهزادی، فریبا افکاری، ناهید طباطبائی، توفیق سبحانی، دکتر احسان اشراقی، ماکان ستوده (فرزند دکتر ستوده)، هرمز همایونپور، هوشنگ ستوده (برادر دکتر ستوده)، روزبه زرین‌کوب، دکتر محمدعلی موحد، مریم بیات، عنایت الله مجیدی، محمد افشین وفائی، دکتر عبدالله جاسبی، رضا یکرنگیان، دکتر سرمد قباد، قدرت الله مهتدی، دکتر محمد اسلامی، مصطفی نوری، شهلا طهماسبی، کمال اجتماعی، احمد اقتداری، علی اصغر علمی برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان جلسه در مورد دکتر ستوده گفت:

«خون است دلم برای ایران

جان و تن من فدای ایران

بهتر ز هزار گونه آوای

در گوش دلم نوای ایران

این مجلس امشب در این محل، کانون زبان فارسی که زنده‌یادان دکتر منوچهر ستوده و یار دیرینش زنده‌یاد ایرج افشار بدان علاقه‌ی خاصی داشتند برگزار می‌شود. من به نمایندگی از مجله‌ی بخارا که تنها نشریه‌ای بود که استاد ستوده مورد لطف قرار می‌دادند و مقالاتشان را بعد از مجله آینده در اختیار مجله کِلک و سپس بخارا قرار می‌دادند، تسلیت عرض می‌کنم. به بازماندگان استاد، فرزند برومندش ماکان ستوده و برادر بزرگوارش هوشنگ ستوده و جامعه‌ی فرهنگی و ادبی ایران تسلیت می‌گویم. همچنین یاد می‌کنم از همکارانمان در برگزاری این شب: بنیاد فرهنگی ملت، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره العمارف بزرگ اسلامی و کتاب آینده.

جا دارد در ابتدای سخن، یاد و خاطره استادانی را که قریب پنجاه سال و برخی بیشتر با دکتر ستوده نشست و برخاست داشتند و اگر بودند حتماً صاحب‌مجلس بودند، امشب گرامی بداریم. نخست از استاد ایشان دکتر بدیعالزمان فروزانفر یاد می‌کنیم که همواره دکتر ستوده ستایشگر فضل و مقاه علمی ایشان بودند و سپس از زنده‌یاد ایرج افشار که قریب صد سال دوستی و دوستی داشتند و نمونه‌ای مثال‌زدنی است در زمانه‌ی ما. اما دیگر یاران، هم‌سفران، هم‌قلمان و همکاران به ویژه همکاران نشریه فرهنگ ایران زمین که سی و پند سال منتشر شد: عباس زریاب خوبی، محمد امین ریاحی، مصطفی مقربی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، محمدتقی دانش پژوه، الهیار صالح، حبیب یغمایی، کیکاوس جهانداری، یحیی و اصغر مهدوی، محسن مخفم، همایون صنعتی، کریم اصفهانیان، محمدرسول دریاگشت، بابک افشار و دکتر افشین ستوده.

و در اینجا از آن گروه یاران که باید آرزوی سلامتی بکنم، برای عبدالرحمان عمادی، احمد اقتداری، قدرت الله روشنی زعفرانلو، دکتر هوشنگ دولت آبادی و دیگر یارانی که اکنون نام شریفشان را به یاد نمی‌آورم. اما آرزوی تندرستی را برایشان دارم.

داستان حکایت آشنایی خودم را با دکتر منوچهر ستوده در ویژه‌نامه‌ای که مجله بخارا را به مناسبت یکصد سالگی استاد منتشر کردیم به تفصیل گفته‌ام. استاد ویژگی‌های بسیاری داشتند که در طی سخنرانی‌هایی که خواهید شنید با آنها آشنا خواهید شد. اما یک نمونه آن را برایتان می‌آورم.

وقتی فرزندم شهاب خردسال بود در پنج شش سالگی در فرصت‌هایی که دیدار با استاد ستوده دست می‌داد و به ملاقاتش می‌شتافتیم، آن چنان اثری بر او گذاشت که بیست و چند سال بعد فیلمی بر اساس کتاب خودش تهیه کرد که بخشی از آن را امشب خواهیم دید.

می‌خواهم بگویم از کودک خردسال تا جوان و میان‌سال کسی نبود که استاد را ببیند و تحت تأثیر شخصیت او قرار نگیرد. شخصیتی که هر گاه کسی یک بار می‌دید تا پایان عمر فراموش نمی‌کرد.

یادش گرامی باد.»

نخستین سخنران این نشست، دکتر مصطفی محقق داماد، با یادی از استاد ستوده و تسلیت به خانواده‌ی ایشان آغازگر جلسه بود:

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی

«اگر چهل نفر شهادت بدهند که از این متوفی جز خیر چیزی ندیدند و او را به نیکی یاد کنند، در روایت است که خداوند درجات او را عالی می‌کند و در رضوان خودش جای می‌دهد. ما از مرحوم ستوده چیزی جز خیر وجز دانش و رحمت و فضل چیزی ندیدیم. البته در شخصیت مرحوم استاد ستوده من چه بگویم که در روز تکریمش که چند سال قبل توسط برادر عزیزم آقای علی دهباشی که فرهنگ ایران را از صمیم دل و از مغز استخوان یاری می‌کند و ذاکر نعمت ایران است، برگزار شد و بنده نیز سخنرانی داشتم. آیه‌ای از سوره‌ی الرحمن را تفسیر می‌کنم. می‌گوید که همه چیز فانی می‌شود و فانی است بنا به تفسیر ملاصدرا. اینکه فانی می‌شود و در واقع هم اکنون فانی می‌شود و تنها وجه ربّ و وجه الله باقی می‌ماند. هر چه به وجه الله نزدیکتر باشد بیشتر باقی می‌ماند. باید وجه ربّ پیدا کرد. به نظر می‌رسد که یکی از راه‌های رسیدن به وجهه‌ی ربوبی برای کسانی که قدرت مالی دارند و دستشان به ثروت دنیا نزدیک است واگذاری اموالشان از طریق موقوفات است. موقوفه صاحبان اموال را وجه الله می‌دارد و باقی. ثروت‌های بسیاری در کشور برای دوستان بوده که با مرگشان بین ورثه تقسیم شده که نه نامی از آن‌ها و نه چیزی از آن ثروت باقی مانده است. کسانی مثل دکتر محمود افشار که برای فرزندانش امکانات کافی فراهم کرد و سپس این مکان را وقف کردند و بزرگانی که من کوچک‌ترین آن‌ها هستم و در میان آن‌ها خدمتگزار، هم اکنون سرپرستی این مکان را به عهده دارم. مرحوم آقای ستوده یکی از بزرگ زادگان این کشور است. اولاً اصیل است و بعد عاشق ایران. هر چند ماه یکبار موفق می‌شدم و به عیادت ایشان می‌رفتم. آخرین باری که در سوم فروردین نود و پنج برای دیدن ایشان رفتم با وجودی که صد و سه سال از عمرشان می‌گذشت حواس جمعی داشت و شروع کرد در باره‌ی خاطرات گذشته و سفرهایش برایمان گفت و دیدم که از درون دلش شعله‌ی ایران دوستی بلند است! گرچه طبیب گفتند که باید هر چه زودتر ایشان رابه بیمارستان منتقل کنیم. چهارم فروردین امسال با لطفی که وزارت محترم و معاون ایشان دکتر ملک زاده داشتند و بیمارستان چالوس را مهیا کردند ایشان بستری شدند. این شخصیت یکی از محصولات زندگیش که آن باغ بود و آنچه که داشت پانزده سال قبل در اختیار موقوفات افشار گذاشت و گفت تا وقتی خودم زنده هستم سرپرستی می‌کنم و هر زمان که توانش را نداشتم به شما اطلاع می‌دهم. بعد از چند سال نامه‌ای به من نوشتند که من دیگر توان اداره‌ی آن را ندارم و ما برایشان پرستاری گذاشتیم و باغ را سرپرستی کردیم. این تنها، یکی از نمونه‌هایی است که از یک دانشمند سر زده است. اشخاصی چون آقای دکتر محمود افشار و منوچهر ستوده الگویی هستند برای کسانی که در این دنیا دستشان به ثروت مالی نزدیک است و امکان این را دارند که خودشان را باقی بدارند. در قرآن مجید آمده است که عده‌ای خیال می‌کنند با جمع مال فقط جاودانی برای خود پیش می‌برند در حالیکه جاودانی در این دنیا تنها با جمع اموال نیست. مال می‌تواند انسان را نگه دارد اما با انفاق و وقف با مصرفی که بتواند برای همیشه باقی بماند انسان را و نامش را نگه می‌دارد. در سال دانشمندان اساتیدبسیاری به موقوفات افشار می‌آیند و ازبودجه‌ی موقوفات کتاب و مقاله‌های بسیاری به چاپ می‌رسد و جوایزی به نویسندگان داده می‌شود. من اصرار دارم که دیگران، آقای ستوده را الگو قرار بدهید و برای کسانی که این میراث جاودان را زنده کنند و آینده ایران به دست آن‌ها برای همیشه سرافراز است، سرفرازتر بشود.»

در ادامه‌ی جلسه بخش‌هایی از فیلم سخنان دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای حاضرین به نمایش در آمد. شفیعی کدکنی گفت: «کسانی که در نسل‌های آینده در حوزه جغرافیای تاریخی ایران بزرگ به مطالعه بپردازند، پژوهش‌ها و و مدارکی که توسط استاد دکتر منوچهر ستوده فراهم آمده است مهم‌ترین مدارک تحقیقاتشان را در آینده تشکیل خواهد داد. تصور نمی‌کنم که در قرن ما هیچ‌کس در حوزه جغرافیای تاریخی ایران بزرگ به تنهایی به اندازه دکتر ستوده کار بزرگ و ماندنی انجام داده باشد. هرچه بگویم در دایره همین مطلب خواهد بود. من اهل پُرحرفی نیستم.»

سپس علی دهباشی قسمت‌هایی از متن سخنان دکتر هوشنگ دولت آبادی را قرائت کرد:
«در ابتدا شرح داستانی را عرض کنم که اولین دیدار بنده است با جناب آقای ستوده، حدود ۴۷ سال پیش در ابتدای فصل تابستان، دوست ما آقای ایرج افشار که جایش امشب در این مجلس بسیار خالیست به من فرمودند که ما قصد رفتن به یک سفر جنگلی را داریم، اگر می‌توانی همراه با ما بیا. با اشتیاقان دعوت را پذیرفتم و صبح زود در سپیده دم همراه آقای ایرج افشار به یک گاراژ رفتیم بنام میهن در خیابان چراغ برق آنروز. وقتی وارد گاراژ شدیم در فاصله یک متری یکی از دیوارهای سالن گاراژ دیدم آقایی روی یک کوله‌پشتی نشسته‌اند. با یک کلاه بوقی به نظر منقوش و یک لباس نسبتاً گشاد و پوتین‌هایی که مطمئناً از زمان تولیدشان واکس به خود ندیده بودند، ایشان یک چوبدست داشتند که در همان حالت نشسته به آن تکیه کرده بودند، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ایشان یکی از مشایخ قرن ۴ و ۵ هجری هستند که برای انجام کاری به تهران آمده‌اند و می‌خواهند و حالا به خانقاه خود برگردند؛ اما آقای افشار رفتند خدمت ایشان و گفتند: سلام ستوده و آقای ستوده هم با ایشان دست دادند، سپس آقای افشار بنده را خدمت آقای دکتر ستوده معرفی کردند، آقای ستوده اول بنده را به تشریف نیم نگاهی نوازش کردند و بعد سرشان را دوباره پایین انداختند. ایرج افشار فکر می‌کرد که احتیاج به معرفی بیشتر هست. درجا به من ترفیع مقام داد و بنده را از دانشیاری دانشکده پزشکی تهران به استادی رساند و بعد صفاتی برای من به کار برد که برای خودم ناشناخته بود، اما چون صفات خوبی بود من بسیار خوشم آمد (متأسفانه انسان از دروغ هم بعضی وقت‌ها خوشش می‌آید.) اما بعد از اینکه آقای افشار همه این حرف‌ها را زد جناب ستوده فرمودند: خوب باشند!! حقیقت مطلب این است که این حرف جناب ستوده برای من یک جواب عجیب و غریبی بود اما وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که این نشان‌دهنده روح بزرگ این مرد است، معنی آن حرف این بود که آقا این حرف‌هایی که شما می‌زنید به درد کارگزینی دانشکده پزشکی می‌خورد به من چه، او باید بیاید و به من امتحان پس بدهد.

حالا اگر از من بپرسند که در این وجود ذی جود با این همه خوبی که من سال‌ها محو محبت‌هایش بودم چه چیز را مهم می‌دانم عرض می‌کنم آنجه در ایشان مهم است مستحیل شدن در طبیعت است یعنی ایشان جزئی از طبیعت است.

او به وقت و ساعت اعتقاد ندارد و در همان سفر اول به ما آموخت که هر وقت گرسنه باشیم ظهر است و هر وقت خوابمان بیاید شب است! کوچ سالیانه ایشان هم از چالوس به کوشکک و بالعکس فقط تابع طبیعت است. من یکبار از ایشان پرسیدم شما کی به کوشکک می‌روید؟ ایشان فرمودند هنوز در چالوس بخاری دلچسب است… عامل برگشتن ایشان از ییلاق به قشلاق یعنی از کوشکک به چالوس هم در آمدن و شکفتن گلیست به نام حسرت که گلی ظریف و زرد رنگ است.»

دومین سخنران این نشست دکتر سید کاظم موسوی بجنوردی، در وصف دکتر ستوده چنین گفت:

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی

«مجالسی که برای بزرگداشت با یادبود دانشمندان، هرجا و هروقت، منعقد می‌شود، از اشرف مجالسی است که ذکر مناقب شخصی و کوشش‌های علمی دانشمندان در آن می‌رود. این مجالس علاوه بر آنکه بزرگداشت نفس علم و تحقیق است، بزرگ‌ترین مشوق برای محققان جوانی است که حیات علمی آن دانشمندان را پیش چشم دارند و می‌کوشند به پیروی از آن‌ها راه می‌روند. شادروان استاد منوچهر ستوده از آن دانشمندانی است که حیات علمی آن دانشمندان را پیش چشم دارند و می‌کوشند به پیروی از آن‌ها راه روند. شادروان استاد منوچهر ستوده از آن دانشمندانی است که حیات پربار علمی او می‌تواند بهترین راهنمای فرزندان ایران برای میهن دوستی و عشق به تحقیق در وجوه مختلف تاریخ و فرهنگ و جغرافیا و ادب و زبان این سرزمین بزرگ و الهه باشد.

او روزهای بسیار در گرما و سرما، شرایط سخت و دشوار، جای خالی خاک میهن را به پای استوار خود پیمود، نه فقط “از آستارا به استرباد” بلکه از تاشکند تا سمرقند و از سمرقند تا بخارا و خوارزم و و مرو و سرخس، تا از میراث برجای مانده از گذشتگان این مرز و بوم، بناهای کهن و کتیبه‌ها و سنگ نبشته های چند صد ساله و هزار ساله، نکته‌های بدیع به دست آورد و بر گوشه‌های نه چندان روشن تاریخ فرهنگ این سرزمین پرتو بیفکند. استاد دکتر منوچهر ستوده از معدود دانشمندان کشور ما بود که ایران شناسی را فقط در کتاب‌ها و کتابخانه‌ها نمی‌دید و به دستی پی برده بود که جهانی از فرهنگ ایرانی در ورای آثار مکتوب بر جای مانده از دوران‌های پر شکوه موج می زند و از طریق همان آثار است که می‌توان بخش چشمگیری از فرهنگ و تمدن ایران را سراغ گرفت. شاید کمتر جایی از ایران و جهان ایرانی یعنی جاهایی بسیار فراتر از مرزهای کنونی، باشد که پای منوچهر ستوده بدان نرسیده باشد. نبض و جان او نیز با طبیعت ایران در پیوند و هماهنگی بود. آنچه استاد ستوده از این راه گردآورد و با کمال سخاوت، که شیوه‌ی اهل علم راستین است، در اختیار محققان قرار داد، در نوع خود کم نظیر و بلکه بی نظیر است.

خدمات استاد ستوده در طی سال‌ها تدریس و تعلیم در زمینه‌های مربوط به تاریخ و جغرافیای ایران زین نیز ستودنی است و جمله آثاری که در همین زمینه‌ها به دست نشر سپرده، از بهترین مآخذ برای شناخت تاریخ و فرهنگ و جغرافیای مرز و بوم ماست؛ چه آثاری که خود تألیف کرده و غالباً حاصل تحقیقات میدانی و مشاهده‌های ادست؛ و چه آثاری که تصحیح و انتشار علمی آن‌ها را برای همان منظور بزرگ لازم می‌شمرده است.

ستوده از عمق جان به ایران عشق می‌ورزیده و بیهوده نیست که در فهرست آثار کمتر دانشمندی در روزگار ما، همچون آثار دوست دیرین و یار همگام او در “گلگشت وطن” زنده یاد استاد ایرج افشار، بخش فاخری از ایران‌شناسی را تشکیل می‌دهد و شناخت درست و دقیق ادواری از تاریخ و فرهنگ ایران بدون مراجعه به آثار او ممکن نیست.

برای مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی مایه‌ی بسی مباهات است که استاد ستوده علاوه بر عضویت در شورای عالی علمی مرکز دایره‌ی المعارف بزرگ اسلامی از نخستین مؤلفان مقالات دائره المعارف بود و سپس با اهداء کتابخانه‌ی ارزشمند و گنجینه‌ی بیمثال خویش، بسی بر غنای کتابخانه‌ی مرکز مذکور افزود: کتابخنه ای تخصصی در زمینه‌های تاریخ و جغرافیای ایران که طی سالیان دراز، و بعضاً با جست و جو و کوشش‌های زیاد، آن را گرد آورد و بدین وسیله در دسترس محققان قار داد. استاد ستوده نیز همچون دیگر دوستان و یاران بیمثال خویش، آرزو داشت که ایران شناسی همچنان برقرار و پررونق بماند و آیندگان همچون نسل پیش از خود، شناسایی و نگهداری و معرفی این میراث گران سنگ بشری را وظیفه‌ی محتوم خویش بشناسند و تا حد ممکن بدان اهتمام کنند. ستوده ایران را ازر پنجره‌ی مازندران می‌نگریست، همواره سرسبز و خرم و اینک که جسم او در آن خاک خرم و پاک آرام گرفته، یقین دارم که یاد و خاطره‌ی او نیز همیشه خرم و با صفا خواهد بود.»

در بخشی دیگر، دکتر نصرالله پورجوادی به بیان صفات دکتر ستوده و تاریخ زندگی ایشان پرداخت:

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی - نصرالله پورجوادی

«دکتر ستوده حاصل زمان رضاشاه بود. او در آن زمان به دبستان و دبیرستان رفت وی از نسلی بود که در آن زمان بزرگ شد و به درجات عالی رسید. در ابتدای انقلاب به دکتر ستوده و ایرج افشار و ذبیح الله صفا و عبدالحسین زرین کوب و بسیاری دیگر از شخصیت‌های ایران دوست جفا شد. این روزها قدر آن عزیزان دانسته می‌شود و تصور ایران بدون این شخصیت‌ها بسیار مشکل است. اگر ایران بخواهد بماند و اگر در جغرافیای ایران خواهان ماندگاری است باید فرهنگ ایران و هویت تاریخی و زبانش حفظ شود و اگر این‌ها را از ایران بگیریم از نظر جغرافیا هم، به هویت این کشور آسیب می‌زنیم. ما باید ممنون باشیم از اشخاصی مثل منوچهر ستوده و دکتر محمود افشار و ایرج افشار و سعید نفیسی که سعی کردند گذشته‌ی ایران را بشناسند و جوان‌ها را با گذشته و افتخارات و تاریخ خودمان آشنا کنند و این عشق را به ما منتقل کردند.»

پروفسور کارلو چرتی، درباره‌ی دکتر منوچهر ستوده و بازتاب کارهای ایشان گفت:

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی

«به بازماندگان مرحوم ستوده و به کشور ایران و به همه‌ی آن‌ها که ایران را دوست دارند تسلیت می گویم. چون در این روزها یکی از بهترین پسران ایران را از دست دادیم. منوچهر ستوده را از دور می‌شناختم و از طریق کتاب‌های ایشان و چیزهایی که در مورد کشور ایران نوشته بود. برای ما که ایران را از دور می‌شناختیم و در کتاب‌ها در دانشگاه‌های ایتالیا و اروپا می‌خواندیم، مردانی همانند منوچهر ستوده و ایرج افشار همانند چشم ما بودند و مکان ایران را از درون و با چشمان ایشان می‌دیدم و می‌شناختیم و راه‌های محلات و کوهستان ایران را با نوشته‌هایشان می‌پیمودیم و این خیلی مهم بود. یکی از مهم‌ترین کارهایی که آقای منوچهر ستوده در زندگی ایشان کرده، این است که یک جغرافیای تاریخی از غرب تا شرقی ایران و از راه‌های کوهستانی طبرستان قدیم رفت و چندین دره در کوهستان البرز را شناسایی کرد. یعنی تمام جاهایی که ما نمی‌توانستیم برویم ایشان رفته بودند و در کتابشان نوشته بودند. از طرف این راه‌ها و کوهستان البرز و… ما با ایران تاریخی و فرهنگ ایران آشنا شدیم. من فکر می‌کنم که درست است و مهم‌ترین کار که آقای ستوده برای ایران‌شناسان دنیا انجام داده است کار بر روی هویت ایران بود. این هم مهم بود چون خودش از بخشی از ایران مازندران و طبرستان قدیم می‌آمده که برای گذشتن از ایران پیش از اسلامی تا ایرانی اسلامی خیلی مهم بود.»

در قسمتی دیگر از این یادبود، دکتر میلاد عظیمی به سخنرانی پرداخت و در بخش‌هایی از سخنانش نوشته‌ای از دکتر ایرج افشار را قرائت کرد:

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی

«دوست عزیز من، علی دهباشی؛ این فرهنگی مرد خدوم و ایراندوست و معتمد ایرج افشار و منوچهر ستوده از من خواست- یا به عبارت درست‌تر این فرصت را برایم فراهم آورد تا این افتخار را داشته باشم – که در مجلس پرسه و یادبود استاد منوچهر ستوده، گفتاری را قرائت کنم که استاد ایرج افشار در مجلس بزرگداشت ایشان در انجمن آثار و مفاخر ملی، به سال ۱۳۷۷ ایراد فرموده بود؛ گفتاری نغز و دلاویز که متن آن در همان ایام در مجله بخارا و ستون «تازه‌ها و پاره‌های ایرانشناسی» با عنوان «ستوده بیابانی» چاپ شد.

امتیاز این سخنان از دل برآمده این است که از شناخت و وقوف کامل سرچشمه گرفته؛ شناختی که سابقه‌اش در آن روز به نیم قرن دوستی نزدیک و همکاری و همگامی باز می‌گشت. آن طور که منوچهر ستوده در مجله بخارا نوشت اولین دیدارش با افشار در گرماگرم روزی تابستانی در سراشیبی کوه‌های کلک چال به سال ۱۳۲۷ اتفاق افتاد. آن طور که ایرج افشار در مجله بخارا نوشت، عهد مودتش با ستوده زمانی بنیاد گرفت که عباس زریاب خویی او را به خانه ستوده برد که در آن روزها بر گروهی از جوانان اهل پژوهش و کوهنوردی، به تعبیر افشار،‌ مقام «زعامت» داشت و چنین شد که دوستی این دو ریشه دوانید و روز به روز استوارتر شد. آنها بیش از شصت سال همراه و هم نفس بودند: در بنیادگذاری مجله فرهنگ ایران زمین همراه هم بودند، با هم کتاب چاپ کردند که دو کتاب؛ یعنی ترجمه صیدنه و آثار و احیاء رشیدالدین فضل‌الله همدانی در موضوعاتی بود که ستوده به آنها علاقه فراوان داشت؛ یعنی مفردات طب قدیم و کشاورزی. باهم مقاله مشترک نوشتند و کتابی در موضوع جغرافیای ایران را نقد کردند. این دو دوست، کتاب‌های یکدیگر را نیز معرفی و نقد علمی می‌کردند؛ ستوده نقدهای جانداری بر کتاب‌های تاریخ یزد و جامع مفیدی افشار نوشت و افشار هم در فرهنگ ایران زمین و راهنمای کتاب و آینده، آثار ستوده را معرفی و نقد می‌کرد. افشار بر کتاب فرهنگ کرمانی او نیز یادداشتی نوشت. همچنین در آینده و راهنمای کتاب، مقالات ستوده منتشر می‌شد. نباید ناگفته بماند که این دوستی استوار، موجب نمی‌شد که افشاردر مقام مدیر مجله، منش علمی را نادیده بگیرد و جانب انصاف را فروبگذارد لاجرم بدون مجامله و مسامحه نقدی بی محابا بر «از آستارا تا استارباد» چاپ کرد و البته پاسخ سخت ستوده رنجیده و برآشفته را نیز چاپ کرد. و این همه در حالی بود که افشار قدر «از آستارا تا استارباد» را خوب می‌دانست و آن را می‌ستود.

ایرج افشار، اساساً منوچهر ستوده را می‌ستود و بزرگ می‌داشت. به مناسبت هفتاد سالگیش یادداشتی پر مهر در آینده نوشت. به منظور بزرگداشتش، ستوده نامه را در دوجلد سامان داد. در یادداشت‌هایش در آینده و کلک و بخارا مکرر از او یاد می‌کرد. در مجلس تجلیلش سخن گفت. در فیلمی که به نام ستوده ساخته می‌شد، متنی شیرین خواند…این‌همه به این خاطر بود که او را «وجودی با برکت برای ایران و دانشمندی با ارزش و پر بهره«می‌دانست. افشار، ستوده را به خاطر کارهایی که کرده بود، به خاطر مرارتهایی که برای تجسسهای ایران شناسانه اش کشیده بود، ستودنی می‌دانست. در جایی نوشت که نام ایران‌گرد بزرگ سوئدی، سوِن هِدین و مشقاتی که در پیمودن کویرهای بی فریاد ایران کشید، بی‌درنگ دشواری‌های سفرهای علمی ستوده را به یادش می‌آورد…سفرهایی که مزیت بارز پژوهش‌های ایران‌شناسی منوچهر ستوده بود.

یادبود استاد منوچهر ستوده در کانون زبان فارسی

سفر در اقصای ایران شاید محکم‌ترین رشته‌ای بود که این دو ایران‌شناس را به هم پیوند می‌داد. هر دو از شوق سفر و شیوه سفرهایشان به جنون، به دیوانگی تعبیر کرده‌اند. هر دو در سفر، بی پروا و سبکبار و آزادوار بودند و تازه جو و خطرپذیر. از افشار چهل وسه سفرنامه داخلی برجا مانده است. در هفده سفرنامه، هم‌سفرش منوچهر ستوده است؛ در واقع حضور ستوده در سفرنامه‌های افشار پررنگ‌تر از هرکس دیگری است. در یادداشت‌های سفرش نیز جا به جا از ستوده یاد شده است. در آخرین سفرنامه که از افشار در دست داریم و شرح گلگشت نوروز ۱۳۸۹ است، ستوده هم‌سفر افشار است؛ یعنی پرونده سفرنامه نویسی افشار در هم‌صحبتی منوچهر ستوده بسته می‌شود.

افشار، ستوده را دوست می‌داشت و او را «نمونه آدمی سراسر مهربانی و دلپذیری» وصف می‌کرد. عمق پیوند عاطفی ستوده با افشار را نیز در عباراتی می‌توان دید که در رثای افشار گفته است:«چه شد که خدا این نعمت عظیم را از من گرفت؟ چه شد که من تک و تنها ماندم و چه شد که تکیه گاه من یکسره از میان رفت؟». فقدان افشار پایاب شکیبایی مردی را برده بود که به استواری و کوهوارگی و بردباری زبانزد بوده است.

منوچهر ستوده در همین مجلس بزرگداشتش در سخنانی کوتاه گفت: «. به یاد دارم که یکی از شب‌های سال ۱۳۴۰ ‌ به اتفاق مصطفی مقربی، خدمت اسـتاد بدیع الزمان فروزانفر بودیم. پس از اینکه از هـر دری سخنی رفـت و حـدیث مـا هم به پایان نرسیده بـود، استاد فرمودند: ما مهمانیم و رفتنی؛ پاسبانی و نگهبانی ادب و زبان‌فارسی را به عهده شما می‌گذاریم و می‌رویم. شما به قدر وسع خود کـوتاهی نکنید.

برای اجـرای این نصیحت و وصیّت استاد، این ناچیز به کنجی نـشست و در بـه روی غـیر بـست و از لهـو و لعب دوری جست و دسـت از آنـها شست تا وقت بیشتری پیدا کند و صرف مطالعه و تحقیق نماید. در نتیجه توانست حدود ۵۵‌ مجلد کتاب تألیفی و تصنیفی و تصحیحی بـه وجـود آورد. این بنده هیچگونه توقع و چشمداشتی از هیچ‌کس نداشته و ندارم، اما از هرکس تقاضا دارم با دیده نقد و خرده‌بینی به این آثار بنگرد و نقایص و نواقص و اشتباهات مرا بگیرد و مـرا از آنها آگاه کند».

ایرج افشار این کارنامه درخشان، این کوشایی پیگیر، این همت بلند، این بی‌توقعی و ایثار عاشقانه، این فروتنی بزرگوارانه و این دلبستگی گرم و فروزان به ایران و فرهنگ ایران را در دوست بی مانندش به روشنی می‌دید و صمیمانه می‌ستود. سخنان آن روز افشار بهترین گفتاری است که تاکنون درباره ستوده به بیان آمده است. بشنویم:

ستوده بیابانی/ ایرج افشار

«آنها که منوچهر ستوده را در کلاس درس دیده‌اند یا او را در میان برگ‌های خواندنی و آموزای کتاب‌هایش شناخته‌اند و یا از نوشته‌های جاندار و استوارش در مجله‌ها و نشریه‌ها، بر شیوه‌ی تازه یابیهای او آگاهی یافته‌اند، باید مرا ببخشند از اینکه در چنین محفل خجسته‌ی رسمانه و در تالاری که یادگار جلال و حشمت تهران قدیم است، از ستوده‌ی بیابانی سخن خواهم گفت. مناسبتش این است که بیشتر ساعاتی را که من با او بوده‌ام در بیابانها بوده است، بر ستیغ کوه‌ها، روی بهمن‌ها، میان سیلاب‌ها، کنار دریاها، رودها، دره‌ها یا در راهها، گردنه‌ها، کَفَرها، جلگه‌ها، دشت‌ها، کویرها و بسا که بر سر پرتگاه‌ها، یال‌ها، چال‌ها، لت‌ها و کمرکشها. اوقاتی هم که به دور از این مظاهر و عوارض طبیعی با هم بوده‌ایم، در قعله‌ها، گورستان‌ها، کاروانسراها، بقعه‌ها، خرابه‌های پیشینه‌ی ایران و انیران گذشته است. یک روزه، چند روزه، یک هفته و دو هفته، حتی نزدیک به پنجاه روز. چندین سال تابستان‌ها را با هم در کوهسار لورا که پشت همین کوه‌های شمالی تهران و به پای پیاده دو منزلی از اینجاست، گذرانده‌ایم و همین امسال هم- چه بِه از لذت همصحبتی دانایی!

این را بدانید که او این همه راه‌ها و کوره راه‌ها را با جوهر ایران‌دوستی و خمیره‌ی طبیعت خواهی و به شور و شوق ایران‌شناسی گذارنیده است. پژوهش‌های ایران‌شناسی ستوده، نخست با گردآوری و نشر فرهنگ گیلکی که یک یک واژه‌های آن را از زبان مردم گیلان برگرفته بود آغاز می‌شود. اما با انتشار قلاع اسماعیلیه که رساله‌ی دریافت درجه‌ی دکتری اوست و زیر نظر تیزبین و بدیع نگر فروزانفر انجام شد، به جامعه‌ی علمی ایران که در آن ایام تقریباً منحصر به دانشگاه‌های معدود ایران می‌شد، نشان داد که کارش در تحقیق تنها پایه و مایه‌ی بیابانی ندارد. او متون پیشینه و اسناد دیرینه را از هر دست، اعم از محکوک و مسکوک و صُکوک و هرگونه منقور و منقوش ومسطور را که در فراخنای وطنش و در زوایای کتابخانه‌ها و گنجینه‌ها دست یاب است، می‌شناسد و آمادگی درست و روشمند دارد برای آنکه در زمینه‌ی جغرافیای تاریخی به تیزگامی و با توانایی علمی پیش برود. چیزی نگذشت که از فراز گردکوه و لمبسر و الموت و میمون دژسر برآورد و به اندرون متن‌هایی چون حدود العالم و هفت کشور و مهمان نامه‌ی بخارا و امثال آنها پرداخت و پهنه‌ی شمیران و دامنه‌های شمالی کوه “هَرَبَرزَئیتی” (کوه البرز) را مورد مطالعه ساخت و اسرار قلعه‌ی اُستوناوَند را باز گشود.

ستوده اگر بدنه‌ی شمالی رشته کوه‌های البرز و جنگل‌های کناره‌ی دریای خزر را وجب به وجب نشناسد، می‌تواند ادعا کند که آبادی به آبادی آن سبزه‌زاران را می‌شناسد. از آستارا تا استارباد نام درستی است که بر کتابش خورد چه آنها میدان منوچهر ستوده است. نامی است ماندگار و همچون حلب تا کاشغر نیست که فقط در شعر و مدح سنجر باقی مانده باشد.

او در این چند ساله‌ی اخیر توانست به آرزوی دیرینه یعنی ایده‌آل خود که تا چند سال پیش آن را محال می‌دانست برسد و خود را به سرزمینهای وراورد و ورای آنجا تا کاشغری که سعدی هم ندیده آن را یاد کرده است، بکشاند و به چنبره‌ی ختا و ختن برساند و قلمرو تاریخی فرهنگ ایرانی را بهتر دریابد و بهتر بشناساند. کتاب بیش بهای او [آثار تاریخی ورارود و خوارزم] در این باره که به همین نزدیکیها انتشار خواهد یافت، نخستین کتاب عصر ما به زبان فارسی است که از دید جغرافیای تاریخی آن صفحات اشکانی تا سامانی و بالاخره تیموری را توصیف کرده است. جُز این دورافتادگان از اصل خویش که هفتاد سال از قافله‌ی همزبانان ایرانی بر کنار افتاده بودند به وسیله‌ی این کتاب خواهند توانست از گذشته‌ی درخشان خود آگاهیهای کتاب‌های اصیل به دست آورند.

جغرافیای تاریخی تنها، موضوع یکی از دروس ستوده در انشگاه نبود که چندصفحه‌ای را برای تدریس و رفع تکلیف سر هم آورده باشد، برای او ور رفتن با مباحثی که تاریخ و جغرافیا را به‌طور درهمکرد، جوشیدگی و آمیختگی می‌دهد، جلوه‌ی راستین، از گذشته زندگی آدمی و تجلی نفس واقعی تاریخ و لذت یابی حیات از ذات خویش است که هماره و همه جا چه بر برگهای کتاب و چه در بیابان در پی آن بوده است.

او به هر سنگ تاریخ‌داری که چند من خاک و خاکروبه بر آن انباشته بود و نشانی از آن را در بیغوله‌ای می‌یافت، چنان می‌نگریست که گویی کتاب درشتناک تجزیهالامصار و تزجیه الاعصار را به خواندن گرفته است. به هر راه ناشناخته‌ای که در می‌افتاد به یاد آن می‌افتاد که شاید تیمور هم ازین راه گذر کرده باشد. در قلعه‌ها و کاروانسراهای ویرانه‌ای که به خوردن ماحضری می‌نشستیم از مسیر سپاهیان و معبر کاروانیان قدیم و نحوه‌ی گذارشان در آن ناحیه می‌گفت و اگر نام آنان را در سندی دیده بود و نشانی از آنها در کتابی خوانده بود، به یاد می‌آورد.

نام آبادی نشنیده‌ای را که بشنود به ژرفایی در ظواهر ترکیب و تلفظ آن فرو می‌رود و در وجه تسمیه‌ی آن غور می‌کند و می‌گوید شاید بر گرفته باشد از نام قومی که در روزگاران پیش در چنین پهنه‌ای می‌زیسته‌اند و ذکرشان هم در مآخذ هست. مگر نه آنکه درباره‌ی اژدر و چپک که در متون تواریخ مازندران یاد شده‌اند، به نتیجه‌ی درست رسید.

جغرافیای تاریخی برای ستوده علمی است جذاب‌تر و مهم‌تر از تاریخ. او از تاریخ، جغرافی تاریخی می‌آفریند.‌ در جغرافیای تاریخی مقام هر سرزمین و طبیعت آن و آثاری که فعالیت‌های ساکنان آنجا برجا گذاشته‌اند، هریک را به‌درستی در جای مناسب خود قرار می‌دهد، رود و کوه و بیابان و شهر در صفحات تواریخ، ذکرشان هست، اما وصفشان و سرگذشتشان به طور مبوّب نیست. ستوده وقتی قلمروهای دست به دست گشته در گذشته را به چشم سیر و سیاحت می‌بیند، درکی دیگر از قضایا می‌یابد و درست درمی‌یابد که فلان حادثه به کدام مناسبت در فلان موضع روی داده است و فلان قوم چرا در فلان کوه نشیمن داشته‌اند.

برای ستوده قطعی است که تا مورخی وضع اقلیمی و طبیعی و پیوند راه‌های گذشته و تناسب قرار گرفتن قلعه‌ها و آبادی‌ها را به یکدیگر، به چشم سر ندیده باشد براساس کتاب و متن و نقشه دشوارست که چنانکه باید از گیجی و گنگی به در آید. ستوده با این اعتقاد بود که هم جغرافیای تاریخی تدریس می‌کرد و هم به «مکاشفه» با محل می‌پرداخت و هم نوشته‌های علمی این رشته را در زبان فارسی چه به صورت تحقیقات تازه‌ی خود و چه تصحیح متون پیشینیان دامنه‌ور ساخت. گزافه نیست اگر بگویم که دست کم یکصد هزار کیلومتر، تنها، من با او همقدم وهمنشین بیابانی بوده‌ام، پیاده یا سواره (با هوا کار ندارم)، در ایران وسراسر فرنگ و سرزمین‌های سند و آناتولی.

او خود جز این فرسنگ‌ها فرسنگ را در همین کرانه‌ی شمالی البرز به پای پیاده و بر پشت قاطر و در دل جیب درنوردیده است. وقتی که من او را نمی‌شناختم پیاده از دروازه تهران تا دشت مغان را در مدت بیست روز گذر کرده و در بازگشت چون به لاهیجان می‌رسد، سواره به تهران آمده بوده است.

در ایران چندین سفر هزار فرسنگی با هم بوده‌ایم. آن هم بیشتر اوقاتی که هنوز که هنوز راه‌ها خاکی بود و بسیاری از جاده‌ها همان مالروهای نیاکانمان بود که گاهی کامیونی در آن گذر کرده بود و راه برای راندن وسایل دیگر راحت‌تر شده بود. کویر را چند بار و جلگه‌های متنوع فارس و کرمان و یزد را بارها ازین سو بدان سو گذشته‌ایم و هر باری سر از جایی که برای خودمان نامکشوف بود، درآورده‌ایم: بلوچستان، سیستان، خوزستان، کردستان، آذربایجان که «همه شهر ایران سرای من است.»

همین دو سال پیش بود که با شور و شوق همراهی کرد و چهار هزار کلیومتر بی‌وقفه در کویرهای پراکنده‌ی مرکزی و کوه‌ها و سرحدّات دلاویز فارس و کهگیلویه گذر کردیم. در همین ماه آذر امسال بود که چهار هزار کیلومتر از کران تا کران خراسان رفتیم. «بندیان» و پلکـان الله اکبر را در خاوران و برج علی‌آباد کشمر و خانقاه کدکن و سه‌آبادی موسوم به شـادمهر را دیـدیم و بـه قلمرو سربداران (جوین) و آبادی روین اسفراین سر کشیدیم.

در این سفرها هیچ و هرگز مشخص نبوده است که شب را کجا خواهیم رسید و فردا چه باید خورد و چه باید کرد. هر چه پیش آید برای او یکسان است. هیچ‌گاه از دم غروب در فکر آن نیست که چون آفتاب غروب کند و شب در آید، او سر بر کدام بالش خواهد نهاد؟ از حادثه‌های پیش آینده ترس ندارد. از ماندن‌های غیر مترقَّب و بیراهه شدن‌ها، هراس و هیجان در دل نمی‌گذارند. مثل کوه استوار می‌ماند. مگر نه آنکه در به غله‌ی ناهموار کوهراه انگُران به دلیر گیر افتادیم و تیرگی شب بر دره ناشناس فرودمید و دیگر نه راه پس بود و نه پیش و چون پاسی از شب گذشت، نور چشمان دو خرس ما را تا خروس خوان به بیداری واداشت. مگر نه آنکه در گردنه‌ی زرنگیس-میان سمنان و هزار جریب-دچار تاریکی شبقی و سردی هولناک استخوان سوزی شدیم و او بود که در هر دو جا به یاران دل می‌داد و چاره را آتش زدن گون‌های اطراف می‌گفت..

چوپان سرا و سیاه چادر و خانه‌ی ارباب و سرای خان و کلبه‌ی دهقان، کومه‌ی گالش و چپر بلوچ و قهوه‌خانه‌های کذایی راه‌ها برای او با هتل زیبای چند ستاره‌ی پاک و پاکیزه تفاوتی ندارد. به هر دو جا که وارد می‌شود ساکت است و متحمل و آرام. گرمِ سخن نمی‌شود تا مرد میدان و صاحبدلی نیابد. در خوراک هم همین روحیه و رویه را دارد. هر چه بیاورند شاکرست. توقعی خاص ندارد و فرمانی نمی‌دهد. هر گونه غذایی می‌خورد حتی وقتی لازم شد که چند تا غریب گز چاق و چله را زنده‌زنده با نیمرو بخورد، می‌خورد تا به سلامت از منطقه‌ی «ملّه» خیز بگذرد و گذرگاه تاریخی فریم را که در تواریخ مازندران ذکرش هست ببیند.

ستوده با چنین روحیه‌ی مردانه توانست پژوهنده‌ی کامل العیاری بشود و در جغرافیای تاریخی به مرشدی برسد و تازگیهای بسیار بر اوراق تاریخ ایرانشهر بیفزاید و خود را با انتشارات متعددش به مرزهای علمی جهان برساند.

پژوهش‌های او را در ایرانشناسی در سه رشته می‌توان گروه‌بندی کرد:

– گویش‌های محلی که شش کتاب و چندین مقاله است.
– جغرافیای تاریخی که ده کتاب است جدا از تواریخ محلی قدما که در رشته‌ی سوم ذکر می‌کنم. البته مضامین تواریخ محلی که قرونی بر نگارش آنها گذشته است امروزه بیشتر جنبه‌ی جغرافیای تاریخی یافته‌اند.
-اسناد تاریخی که عبارت است از چهارده متن کهن درباره مازندران و گیلان و سیستان و اصفهان و ماوراءالنهر و خلیج فارس و چهار کتاب محتوی کتیبه‌ها و سندها و بنچاقها و قباله‌ها و به نیچه‌ها و چه و چه وچه که این گروه چهارتایی در زمره‌ی پالئوگرافی هستند.

در همین زمینه‌ی کتیبه خوانی چه رنج‌ها که نبرد تا به رموز کوفی نبشته‌های متنوع دست یافت و آرام آرام به وقوفی استادانه رسید و رساله‌ای برای تدریس فراهم ساخت. اما بدانید که این نوشته نتیجه نگریستن به صدها کتیبه‌ای است که به خط کوفی، مَعقِلی، بنّایی پیچیده و در هم و گاه آرایشی و چرخشی نوشته شده؛ یکی بر سنگ کنار پل دختر لرستان، یکی بر مسجد به رسیان کنار گاوخونی، یکی در بقعه‌ی دوازده امام یزد و یکی از خُمارتاش در مسجد جمعه‌ی قزوین و…و و از گوشه‌ها و کناره‌های دیگر.

پیاده‌روی به شوق و امید دیدن یک سنگی که گفته‌اند نگاره‌ای یا نوشته‌ای بر آن است و گفته‌اند که به خط میخی یا کوفی است، یا تشنه و گشنه، و آفتاب‌زده به سوی خرابه‌ای که باد وباران، گزندهای ویرانگر در آن کرده، همه در اندیشه‌ی ستوده برای آن بوده است که اطلاعی نو از بر و بوم کهن خود به دست آورد که “تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم.” و تا مگر برگی از روزگار مردمش، از گیاهش، از دامش، ازددش، از سنگش، از گورش، از گذشته‌اش بر دفتر ایرانشناسی بیفزاید و ایران جاودانه را به ما بشناساند. اینهاست گامهای بلند او در راه رسیدن به قلمروی ایران دیدگی وعشق لایزال به فرهنگ ملی.

ستوده را بر دارید و در یک آبادی ناشناسِ دور افتاده از راه، میان کوه‌های، جنگل‌ها، کویرها بگذارید، مثل درُبید جایی. آنجا چند باغ درخت گردو و توت و مقداری زراعت کم هست. ساکنانش هم کمند. چند بز دارند و چند گاو. او کوله بارش را به گوشه‌ای می‌گذارد و به چهار سوی آبادی سر می‌کشد تا هم‌زبانی تجربه دیده بیابد، پس به پژوهش می‌پردازد. نخست نام آبادی‌ها و قلعه‌ها و ویرانه‌های اطراف را جویا می‌شود. فاصله‌ی یک یک را به دقت می‌پرسد و ضبط می‌کند و راه‌های چند جانبه را که هست روی نقشه‌ای می‌آورد. سپس به بازشناسی گویش آنجا می‌پردازد و می‌کوشد چم و خم مباحث دستوری و آوایی آنها را دریابد. آداب و رسومشان را ضبط می‌کند. قصه‌هاشان را می‌شنود و به بازیهاشان می‌پردازد. طرز کشت و زرع و تَراز دام ونوع خانه سازی و پوشش بامشان را یادداشت می‌کند. گیاهان محلی را یک به یک می‌چیند و با ضبط اسم محلی، خشک می‌کند و اطلاعاتی را که از افواه بومیان و پیرزنان درباره‌ی آنها می‌شنود، به نوشته می‌سپارد. از احوال جانوران و خرفستران هم درنمی‌گذرد.

مگر نه اینکه سی سال است از تهران رمیده و به درون جنگل نارنج‌بن کنار چشمه‌ی دانیال خزیده است. آنجا نارنج و ترنج می‌پرورد ولی زندگی معنوی خود را با پژوهش در جغرافیای تاریخی ومباحث وابسته بدان عجین ساخته، و لذت می‌برد هنگامی که کسی با او ساعتی از این عوالم به صحبت بنشیند. مگر نه اینکه شصت سال پیش در بیابان‌های عَقدا که کارمند شرکت پرژام بود هم فکرش به دنبال گردآوردن اطلاعات جغرافیایی از ساربانان و گله‌داران و بوته آوران درباره‌ی راه‌های کویری و گویش مردم آن صفحات پرت بود. مقاله‌ی او را درباره‌ی بیابان‌های اطراف عَقدا تا خور و بیابانک بخوانید تا صحت گفته‌ام روشن باشد که از آغاز می‌دانست چه می‌جوید و چه می‌خواهد.

کاش میسر شده بود که چنین مجلسی برای ستوده بر قله‌ی کوه دماوند گرفته می‌شد که او سعادت داشته است دوبار آن ستیغ آسمانی را زیر پا بگذارد و از فراز آن به گذشته‌ی ایران بنگرد، یا آنکه به کاروانسرای بیابانیِ پی شکسته‌ای خوانده شده بودیم تا ستوده از آن جای به چهارسوی خود می‌نگریست و یک یک کوه‌ها و گذرگاه‌های دور و بر را از زیر چشم می‌گذرانید و نقطه‌ی پیوند خود را با گذشته و تاریخ می‌جست و ساعتی از عمر را باز در هوای جانبخش بیابان‌های وطن و در کرانه‌ای از قلمرو جغرافیای تاریخی می‌گذرانید.

ایرج افشار»

در قسمتی دیگر، علی امیری یکی از همراهان همیشگی دکتر منوچهر ستوده در روزهای آخر زندگی ایشان، خاطراتی از پژوهش‌گر برجسته‌ی جغرافیای تاریخی ایران را بیان کرد و به کلکسیون‌های پروانه‌ها و بخش علم حشره‌شناسی و گیاه‌شناسی استاد ستوده و همچنین زنبورداری ایشان اشاره داشت. وی دو بیتی از غزل استاد را برای حاضرین خواند.

«سخن از زلف و رخ و جلوه‌ی دلدار بس است

گفتگو زان بت عیار جفاکار، بس است

تا به کی خال رخش دانه و زلفش دامم؟

تا به کی مرغ دلم هست گرفتار، بس است؟»

علی امیری با جمله‌ای از استاد منوچهر ستوده سخنانش را پایان داد:

«دکتر ستوده تأکید کردند که اگر وطن را از ما بگیرند دیگر هیچ نداریم.»

در خاتمه دکتر هوشنگ ستوده، برادر کوچک‌تر دکتر ستوده خاطراتی از سفر با برادر خود گفت.

در این جلسه‌ی یادبود، بخش‌هایی از فیلم «خون است دلم برای ایران» ساخته‌ی جواد میرهاشمی، و فیلم مستند از «آستارا تا استرباد» به کارگردانی شهاب دهباشی و کلیپی از عکس‌های آلبوم زندگی دکتر منوچهر ستوده کاری از مریم اسلوبی به نمایش در آمد. در حاشیه‌ی این جلسه نمایشگاه کتاب‌های دکتر منوچهر ستوده توسط دائره‌المعارف بزرگ اسلامی برگزار شد و برگ‌هایی از بیوگرافی و کارنامه‌ی ایشان که توسط عبدالحسین آذرنگ به نگارش در آمده بود، تقدیم میهمانان شد.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz