گزارش، گفت‌وگو با سوتلانا الکسیویچ، برنده نوبل ادبیات
بگذاریم مردم درباره خود فکر کنند

آکادمی نوبل در دو سال پیاپی ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ درهای تازه‌ای رو به مرزهای ادبیات گشود؛ اگرچه نوبل ادبیات به باب دیلنِ ترانه‌سرا، منتقدان سرسختی از جمله ماریو بارگاس‌یوسا را به همراه داشت، اما اقبال از جایزه نوبل ادبی سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ خبرنگار، وقایع‌نگار (شهودنگار) و نویسنده مثبت بود. آکادمی نوبل، این نویسنده بلاروسی را که مثل دیگر نویسنده‌های نوبلیست شوروی، ایوان بونین، بوریس پاسترناک، الکساندر سولژنیتسین و ژوزف برودسکی منتقد و مخالف حکومت بودند، و می‌توان او را «پاسبان حافظه» یا «راوی تاریخ شفاهی بلاروس» نامید، به‌دلیل روایات چندصدایی، که مظهر محنت و شجاعت در روزگار معاصر ماست، شایسته نوبل ادبیات ۲۰۱۵ دانست.

سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ، برنده شصت‌وهفت ساله نوبل ادبیات

مستندنگاری‌ها و روایت‌های شفاهی از فاجعه اتمی چرنوبیل، جنگ شوروی در افغانستان و جنگ جهانی دوم به‌ویژه از منظر زنان سرباز، موضوعات مهم‌ترین کتاب‌های الکسیویچ را تشکیل می‌دهند. از این نویسنده، تاکنون سه کتاب از مهم‌ترین آثارش به فارسی ترجمه و منتشر شده: «صداهایی از چرنوبیل» (با سه ترجمه به فارسی: از روس- نازلی اصغرزاده، نشر مروارید؛ از انگلیسی- حدیث حسینی، نشر کوله‌پشتی و سمانه پرهیزگاری، نشر میلکان)، «جنگ چهره زنانه ندارد» (ترجمه عبدالمجید احمدی، نشر چشمه) و «پسرانی از جنس روی» (ابوالفضل اله‌وردی، نشر نگاه». آنچه می‌خوانید گزارش- گفت‌وگوی ماشا جسن، خبرنگار نیویورکر، است که جلیل جعفری، منتقد و مترجم از زبان انگلیسی ترجمه کرده است.

گفتم: «لطفا برای این خانم یک فنجان چای سبز بیاورید. ایشان برنده جایزه نوبل ادبیات شده‌اند.» سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ، برنده شصت‌وهفت ساله نوبل ادبیات، ده دقیقه‌ای بود که پشت میزی مقابل رستورانی شلوغ در برلین نشسته بود. اواخر همین دو هفته پیش در نشست خبری نوبل شرکت کرده بود. الکسیویچ زنی است چهارشانه با بیش از صدوپنجاه سانتی‌متر قد که موهای رنگ‌شده‌اش را که زمانی به رنگ قهوه‌ای سایه‌روشن بوده روی شانه‌ها شلال کرده است. پیشخدمت زن سری به احترام تکان داد و برای اینکه نشان دهد که متوجه شده، رو به سمت انبوهی از کتاب‌ها چشم و ابرو آمد. آلمان‌ها در اعتراض به توافق تجاری میان ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا به خیابان‌ها ریخته بودند و مرکز شهر از شدت ترافیک به هم برآمده بود. پس از یک ساعت پرسش و پاسخ، که عمدتا درباره روابط سیاسی بلاروس و روسیه بود، الکسیویچ پیش از اینکه در ازدحام دوستان و ناشران جا خوش کرده در رستوران گم شود چند قدمی در آن باد سرد لابه‌لای ساختمان‌ها پیاد‌ه‌روی کرده بود.

امسال برای نخستین‌بار نوبل ادبی به نویسنده‌ای تعلق گرفته که دستمایه کارش منحصرا آدم‌های حی و حاضر است. کتاب‌هایش روایت بحران‌های تاریخی همچون جنگ جهانی دوم، جنگ شوروی در افغانستان، فاجعه هسته‌ای چرنوبیل و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از زبان همین آدم‌های کوچه و خیابان است. تاریخ شفاهی از این دست چنان بکر و خام و به شکل تکه‌تکه بیان می‌شود که آستانه تحمل و ساده‌انگاری هر دیاری را به درد می‌آورد. در آغاز کتاب «صداهایی از چرنوبیل» که سال ۱۹۹۷ در روسیه منتشر شد، زنی جوان به چشم خود می‌بیند که چگونه شوهر آتش‌نشان او در اثر مسمومیت پرتوی جان می‌سپارد.

الکسیویچ به من گفت: «ما در محیطی مبتذل زندگی می‌کنیم و بیشتر مردم به این محیط قانع هستند. اما مگر همه می‌توانند تحمل کنند؟ چطور می‌شود از چنین ابتذالی رهایی پیدا کرد؟ چاره‌ای نداری جز اینکه مردم را وادار کنی که در خودشان تعمق کنند.» سارا دانیوس، دبیر دائمی آکادمی نوبل در سوئد، با اعلام اینکه سوتلانا الکسیویچ برنده نوبل ادبی شده، او را مبدع ژانری جدید معرفی کرد که «می‌توان نامش را وقایع‌نگاری احساسات و وقایع‌نگاری روح و روان گذاشت.»

کتاب‌های الکسیویچ در سراسر جهان انتشار یافته‌اند اما بازتاب رسانه‌ای اندکی پیدا کرده‌اند. کتاب «صداهایی از چرنوبیل» او را ناشر غیردولتی کوچکی با نام انتشارات دالکی آرشیو (Dalkey Archive) ده سال پیش در ایالات متحده آمریکا چاپ و منتشر کرد. الکسیویچ به خاطر این کتاب در سال ۲۰۰۵ برنده جایزه انجمن منتقدان کتاب ملی آمریکا و در سال ۲۰۱۳ جایزه صلح کتابفروشان آلمان شد. اما برجسته‌ترین جایزه او تا پیش از نوبل، جایزه مدیسی فرانسه است که به نویسندگانی داده می‌شود که به واسطه استعداد و نبوغ خود پرآوازه شده باشند.

الکسیویچ که به روسی می‌نویسد اهل بلاروس است؛ کشوری که کمتر از ده میلیون نفر جمعیت دارد و در سال ۱۹۹۴ به استقلال رسید و الکساندر لوکاشنکو، افسر پیشین ارتش اتحاد جماهیر شوروی، زمام آن را به دست گرفت. بلاروس رابطه نزدیکی با روسیه دارد. کتاب‌های الکسیویچ تا مدت مدیدی از روسیه به بلاروس آورده می‌شدند و در بازار سیاه به فروش می‌رسیدند. در سال‌های اخیر، در پرتو تلاش‌های لوکاشنکو برای بهبود روابط بلاروس با کشورهای غربی فروش کتاب‌های الکسیویچ در کتابفروشی‌ها مجاز شناخته شد.

الکسیویچ غالب دوره زندگی بزرگسالی خویش را در آپارتمان کوچکی که یادگار دوره اتحاد جماهیر شوروی است در مینسک، پایتخت بلاروس، سپری کرده است. پدر و مادرش از دنیا رفته‌اند و او در همسایگی دخترش که در حقیقت دختر خواهر کوچک اوست و الکسیویچ از چهار سالگی سرپرستی‌اش را برعهده داشته زندگی می‌کند.

از چند سال پیش، الکسیویچ به دنبال تهیه آپارتمانی بزرگ‌تر بوده، اما دوست دارد منظره خانه‌اش رو به رودخانه اسویسلاک باشد. ظاهرا توان مالی خرید چنین آپارتمانی را ندارد چون پول جایزه نوبل که کمتر از یک میلیون دلار است برای این کار کفایت نمی‌کند. خودش می‌گوید با پول جایزه نوبل حتی نمی‌توان همین خانه‌ای را که در آن نشسته بازسازی کرد.

سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ، برنده شصت‌وهفت ساله نوبل ادبیات

الکسیویچ به اروپای غربی عزیمت کرد تا در آنجا به مدت یک یا دو سال در محیطی امن کمک‌هزینه تحصیلی‌ خود را در زمینه نویسندگی سپری کند. او در ایتالیا، آلمان، فرانسه و سوئد زندگی کرده و در هر کدام از این کشورها به جز یکی دو کلمه چیزی از زبان‌هایشان یاد نگرفته است. با مترجمان آثارش رابطه دوستی دارد. نمایش‌های اجراشده بر اساس کتاب‌هایش را که مبتنی بر آزادی بیان آدمی هستند دیده است. می‌گوید: «دنیا خیلی رنگارنگ و چندلایه شده است.» امیدوار بود تا زمانی که در خارج از کشور به سر می‌برد حکومت لوکاشنکو به پایان برسد. اما عاقبت گفت: «اینکه فکر می‌کردم می‌توانم لوکاشنکو را برکنار کنم اشتباه بود.» به خود که آمده دیده که در چنبره بازی‌های روشنفکری گرفتار شده است. همیشه در جایی زندگی کرده که بتواند آزادانه بنویسد ولی هیچ‌گاه از سبک و سیاق تعمقی خود در این راه بهره نگرفته است. ماه‌های متعددی برای پیداکردن سوژه به اتحاد جماهیر شوروی مسافرت کرده، منتها دریافته که زبان سوژه‌ها عوض شده است. به همین علت، چند سال پیش برای همیشه به مینسک بازگشت.

الکسیویچ نخستین کسی است که بابت نوشتن کتاب‌های مبتنی بر مستندنگاری و گفت‌وگو، جایزه نوبل گرفته است. همین امر موجب شده تا پاره‌ای از نویسندگان، زبان به تحسین آکادمی نوبل به واسطه برجسته‌سازی یک روزنامه‌نگار باز کنند. روزنامه لس‌آنجلس‌تایمز نیز در مطلب خود درباره اعلام خبر الکسیویچ او را «گزارشگر» نامید و این در حالی است که الکسیویچ کمابیش آن را توهین‌آمیز قلمداد کرده. او در واکنش به این خبر گفت: «تا آن‌جایی‌که خودم می‌دانم از پنج سالگی دلم می‌خواست نویسنده شوم [نه روزنامه‌نگار].» در صنعت نشر روسیه مرز میان آثار داستانی و غیرداستانی اغلب نامشخص است. از همین رو، کتاب‌های الکسیویچ را به مثابه «نثر» طبقه‌بندی می‌کنند که در کنار «رمان‌های ادبی» جای می‌گیرند، اما مرز میان روزنامه‌نگاری و ادبیات مصون و دور از دسترس است.

الکسیویچ هم‌اکنون مشغول کار روی دو کتاب است که یکی از آنها درمورد پیری و مرگ و دیگری درباره عشق است. او با بیان اینکه هیچ یک از این دو مقوله نه به لحاظ تاریخی کانون توجه بوده‌اند و نه نگاه خوبی به آنها وجود داشته است می‌گوید: «زمانی که شروع به ثبت وقایع کردم، متوجه شدم که با مشکلی مواجه هستم. نسل پیرتر، نسل مربوط به اتحاد جماهیر شوروی است. این نسل جز اینکه درباره خودش حرف بزند حرف دیگری ندارند. تازه برای همین کار هم تجربه کافی ندارند. وقتی که از عشق برای آنها سخن می‌گویی، موضوع بحث را به سمت چگونگی شکل‌گیری مینسک منحرف می‌کنند. هنگامی هم که از پیری برایشان می‌گویی، سرِ درد دلشان باز می‌شود که زندگی سختی را پس از جنگ از سر گذرانده‌اند. چنان است که گویی این نسل هیچ‌گاه برای خودش زندگی نکرده است.»

از پرسترویکا (اصلاحاتی اقتصادی برای بازسازی اقتصاد شوروی سابق) تحت‌عنوان «دوران مبارک» یاد می‌کند و می‌گوید: «علاقه‌مندی مردم بیشتر شده بود. عملا می‌شد دید که به جزئیات گذشته توجه نشان می‌دهند. اصلا آدم‌های متفاوتی بودند.» هنگامی که در حال نوشتن «زمان دست دوم» بود، دستخوش این احساس شد که موضوعاتش فاقد چیزی جدید در گذشته یا حال هستند. امیدواری ایجاد‌شده با پرسترویکا از دست رفته بود و مردم در تقلا بودند تا ایده‌ها و دست‌مایه‌های قدیمی را بازآفرینی کنند. تلاش و پیگیری چنان در ورطه استیصال افتاده بود که الکسیویچ تا مدتی با خودش فکر می‌کرد دارد کتابی با موضوع خودکشی می‌نویسد. در سال ۱۹۹۳، کتاب کوچکی منتشر کرد با نام «در افسون مرگ» که بعدها داستان‌هایش بخشی از کتاب «زمان دست دوم» را تشکیل دادند.

وقتی که شروع می‌کند به تهیه مصالح کار برای نخستین کتابش، در جست‌وجوی زنانی برمی‌آید که قصه‌ای شبیه به سرگذشتی داشته باشند که خودش از زمان بچگی به یاد داشت. برای این کار، او با زنانی هم‌کلام می‌شد که سابقه نظامی‌گری داشتند. دراین‌باره گفت: «اصلا برایم جالب نبود که بدانم این زن‌ها چند نفر را چگونه کشته بودند بلکه می‌خواستم بدانم که یک زن به چه حسی از کشتن می‌رسد.» اضافه کرد: «چون آن زمان جوان بودم، قصه‌هایی که برایم تعریف کردند درمورد زنان بزرگسال بود و کاری که با زنان جوان‌تر کرده بودند.» می‌گوید: «تمرکز بر زنان تصمیم عاقلانه‌ای بود زیرا زن‌ها اتفاقات را به شیوه‌های جالب‌تر تعریف می‌کنند. زن‌ها با احساسات بیشتری سروکار دارند. آنها هم زندگی خودشان را می‌بینند و هم زندگی دیگران. مردها اما بیشتر تحت‌تاثیر اتفاقات قرار دارند. از نظر مردها، پیامدها اتفاقات از اهمیت بیشتری برخوردار است.» به همین دلیل است که صدای زن‌ها بر آثار متقدم الکسیویچ مستولی شده است.

ماحصل کار، کتابی شد با نام «جنگ چهره زنانه ندارد» که در سال ۱۹۸۴ در شمارگان اندک منتشر و در نشریه «اکتیبر» چاپ روسیه معرفی شد، اما قبل از آن نشریات بلاروس انگ ناتورالیستی به این کتاب زده و روی خوش به آن نشان نداده بودند. این کتاب شامل مجموعه‌ای از تک‌گویی‌های زنان بازمانده از جنگ بود. پیروزی شکوهمند جنگ بزرگ داخلی اسطوره تبلیغات اتحاد جماهیر شوروی را به پیش می‌راند و کار نویسندگان شوروی سابق تمجید از قدرت نظامی اتحاد جماهیر بود تا به این وسیله شهروندان جماهیری را به وجد آورند. نقطه مقابل اینها زنانی بودند که حوادث مصیبت‌بار خونینی را که به چشم خود دیده بودند روایت می‌کردند.

جنگ چهره زنانه ندارد

اما در کتاب «آخرین شاهدها» که پس از «جنگ چهره زنانه ندارد» نوشته و همان سال منتشر شد، الکسیویچ با کسانی سر صحبت را باز می‌کند که شاهد وقوع جنگ جهانی دوم در کودکی بوده‌اند. برخلاف زنان در کتاب اولش، غالب روایتگران کتاب «آخرین شاهدها» سرباز نبوده‌اند. پرسترویکا در ۱۹۸۵ شروع به کار کرد؛ یعنی همان سالی که الکسیویچ به مثابه نویسنده‌ای ملی بر سر زبان‌ها افتاد. به‌یک‌باره فضا چنان شکسته شد که این امکان به وجود آمد تا اسطوره‌ها و سیاست‌های اتحاد جماهیر را زیر سوال برد و از این رهگذر الکسیویچ از شهرت خویش بهره به جا گرفت تا راهش را به افغانستان باز کند و از حضور ارتش اتحاد جماهیر شوروی در آنجا برای رویارویی با مبازران و مجاهدان افغان بگوید.

«پسرانی از جنس روی» که بازتاب صدای سربازان اتحاد جماهیر شوروی و بیوه‌زنان آنان بود در ۱۹۸۹ انتشار یافت. همان سال شوروی از افغانستان پا پس کشید. الکسیویچ در این اثر یکی دیگر از افسانه‌های پوشالی قدرت نظامی اتحاد جماهیر شوروی را از پرده بیرون می‌اندازد. به این شکل که سربازان روسی را به شکل پسربچه‌هایی ترسیده، گیج‌وگول، دست‌وپاچلفتی و حقیر به تصویر می‌کشد. می‌گوید: «اولین‌بار بود که به جنگ می‌پرداختم. به همین خاطر، از چیزهایی که می‌دیدم، از کشته‌شدن‌ها و کشتن‌ها به ساده‌ترین شکل ممکن، از الکل‌نوشیدن‌ها، خنده‌ها، بده‌و‌بستان‌ها و… جا خورده بودم. زمانه، زمانه اتحاد جماهیر بود و سربازها دلشان می‌خواست برای مادرانشان یادگاری جور کنند، اما مگر پولی در بساط داشتند؟ این بود که دست به فروش گلوله به افغان‌ها می‌زدند و روز بعد با همین گلوله‌ها از پا در‌می‌آمدند.»

می‌گوید که «صداهایی از چرنوبیل» را خیلی راحت نوشته و اینکه اتفاقاتی که در این زمینه افتاده پیش از این رخ نداده است: «چون مردم فاقد هر گونه فرهنگی بودند که تحت حمایت آن باشند.» بعد از اینکه فاجعه چرنوبیل در سال ۱۹۸۶ به وقوع پیوست، الکسیویچ تقریبا بلافاصله شروع کرد به انجام تحقیق در این زمینه، و موفق شد تا احساساتی ناب را به ثبت و ضبط برساند. الکسیویچ گفت: «دریافتم چاره‌ای جز به دنبال تاریخ‌رفتن ندارم چون ژانر این کتاب فقط به درد داستان‌های حماسی می‌خورد و بس!» اما حوادثی که پیش آمد چنان بوده که دل هر بی‌رحمی را به درد می‌آورده: «تصمیم گرفتم کار را با خلق تصویری از آن روزگار و آوردن شخصی که در دل حادثه بوده پیش ببرم.»

شیوه‌های مرسوم بسط و گسترش دایره روابط اجتماعی جذابیتی برایش ندارند. گفت: «نمی‌توانم چیزی را به کسی یاد بدهم چون تحمل ندارم که ببینم دارم خودم را تکرار می‌کنم. این روزها هم اگر جوان بااستعدادی دیدی سلام ما را هم به او برسان!» حالا که کتاب‌هایش بی‌هیچ ممانعتی در بلاروس به فروش می‌رسند، الکسیویچ خواننده‌های خاص خودش را یافته، اما «خوانندگان چیزی جز یک مشت مهملات دست آدم نمی‌دهند!» نه به این معنا که میانه‌ای با خوانندگان آثارش ندارد بلکه فقط دل و دماغ ندارد تا درباره آنها حرف بزند. گفت: «من به معنای متداول امروزی علاقه‌ای به مردم ندارم. سر صحبت را با هرکس که باز کنی می‌بینی که هم‌سخن راستینی نیست. یعنی کسی نیست که با او بده‌بستانی داشته باشی. همزبانی چیزی است که به ندرت اتفاق می‌افتد.» به مسکو می‌رود تا نمایشگاه عکس ببیند. به عکس می‌گوید «خیال مصور». می‌گوید هر عکسی که می‌بیند در ذهن نقش می‌بندد و روزی به کارش می‌آید. از موسیقی هم مدد می‌گیرد. الکسیویچ به آثار «آهنگسازان پساجماهیری» از قبیل والنتین سیلوستروف اهل اوکراین و سرگئی نوسکی اهل روسیه گوش می‌دهد.

می‌گوید دیگر تاب تحمل داستان‌سرایی در من نیست؛ هرچند هنوز کورسویی از عشق به داستان در او دیده می‌شود: «چندین و چندبار سعی کردم داستان‌های آندری پلاتونوف (روزنامه‌نگار و داستان‌نویس سوسیالیست و منتقد نظام شوروی در دوره استالین) را بازخوانی کنم اما حالا دیگر صدایی از جنس باروک، شوری در من ایجاد نمی‌کند. حتی تقلا کردم که کتاب «داستان‌های سواستوپول» لئو تولستوی را بخوانم منتها مشکل اینجاست که دیگر نمی‌توانم چنین خرافه‌های مردانه‌ای را تاب بیاورم.» علاقه‌اش به آثار غیرداستانی بیشتر شده، ولی از آنجا که روسیه در حال کنارگیری از جامعه جهانی است کتاب‌های جالب توجه اندکی برای ترجمه در اختیار دارند.

بااین‌همه، هنوز و همیشه، تمامی ملزومات کار را، از وقت گرفته تا تنهایی، در اختیار دارد. الکسیویچ اهمیت زیادی به حریم خصوصی می‌دهد؛ چه حریم خودش باشد و چه حریم دیگران. از قضا، آخرین داستان کتاب «صداهایی از چرنوبیل» از زبان زنی روایت می‌شود که برایش مهم است تا شوهرش در خانه جان بدهد.

هنگامی که الکسیویچ گزیده‌ای از این کتاب را انتشار داد، نام روای زن را تغییر داد: «دو روز بعد، همان زن به من زنگ زد و پرسید چرا اسم مرا تغییر دادی!؟ در پاسخ به او گفتم دلم نمی‌‌خواست هویت تو را افشا کنم وگرنه خدا شاهد است اصلا قصدم این نبود که در حقیقت ماجرا خللی وارد کنم.»

الکسیویچ می‌گوید کلمه «اطلاعات» حاوی نوعی تحقیر است و از نظر مردم بلاروس هم‌ردیف «کاپیتالیسم» قرار می‌گیرد. اطلاعات به زعم او اگرچه فاقد معانی خاصی است، اما در جهان حکمرانی می‌کند. گفت: «به هیچ وجه باور نمی‌کنم که «حقایق جدید» بتواند در فهم چیزی به ما کمک کند.» این صحبتش به واقعه‌ کتاب‌سوزی در دوران جماهیر شوروی اشاره داشت. الکسیویچ اغلب در کتاب‌هایش به نام، سن و شغل سوژه‌ها اکتفا می‌کند و معتقد است که همین اطلاعات مهم هستند چون بیانگر «معیار و ملاک زمانه ما در دنیا است» و اینکه «ما از این زاویه به دنیا نگاه می‌کنیم». هرازگاهی هم ایجاز در توصیف را رعایت می‌کند با این منظور که شهادت سوژه را تایید کرده باشد.

این نویسنده با بسیاری از کسانی که سوژه کتاب‌هایش شده‌اند در ارتباط است و قصه‌های تازه‌ای از زبان آنها می‌شنود. می‌گوید: «این قصه‌ها دانش و اطلاعات قبلی مرا تکمیل می‌کنند.» هم از این‌رو است که الکسیویچ غالب اوقات کتاب‌هایش را برای چاپ‌های جدید تجدیدنظر می‌کند. می‌پرسد: «مگر آدمی چیست؟ یک آدم است و یک حس‌وحال خوب و دوست‌هایش و کتاب‌هایی که می‌خواند. پا را فراتر که بگذاریم، می‌توانم بگویم یک آدم است و هر آنچه که از صبح تا شب می‌بیند چون هر چیزی معنایی دارد. واقعا مگر آدمی چیست؟ البته هر کسی این حق را دارد که نخواهد با واقعیت رودررو شود که اسمش می‌شود بی‌اطلاعی، اما در صورت مواجهه با واقعیت به چیزی می‌رسی که ملموس و دست‌یافتنی است.» می‌گوید در بیشتر مواقع شاهد درد و رنج دیگران است چون اکثر سوژه‌های او از رنجی «اشک‌آور» یا دردی «تحمل‌ناپذیر» سخن می‌گویند. تو گویی گمان کرده‌اند وقتی با آنها مصاحبه می‌شود لاجرم باید درددل کنند تا مگر درد و رنج‌شان به دیگری منتقل شود.

الکسیویچ راوی را در گمنامی نگاه داشت. او همچنین هر جا که حس کرده ممکن است خطری متوجه کسی باشد از پذیرش موضوع اجتناب کرده. می‌گوید: «حرمت هنر و ادب به جای خود؛ نمی‌توان به هر دلیلی اشک مردم را درآورد.» گاهی هم مطالبی را که از زبان دیگران شنیده به همان شکل بیان کرده است. در کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» تصمیم به بازنویسی اثر داشت تا درد و رنج به وجود آمده را جایگزین پاره‌ای از مهملات کند: «پیش خودم فکر می‌کردم که مطالب «مجمع‌الجزایر گولاگ» نوشته الکساندر سولژنیتسین هم بایست بازنویسی می‌شدند.»

آکادمی نوبل در سوئد همواره به نویسندگان مخالف رژیم شوروی جایزه داده است. در سال ۱۹۳۳، جایزه نوبل به ایوان بونین، نویسنده مهاجرت‌کرده روسیه رسید. این در حالی بود که هفته‌نامه سیاسی و فرهنگی Literaturnaya Gazeta که به نفع اتحاد جماهیر شوروی چاپ می‌شد بونین را با عبارت «گرگ باران‌دیده ضد انقلاب» توصیف کرده بود. در ۱۹۵۸ بوریس پاسترناک که با پشتیبانی سازمان سیا به طور قاچاقی به غرب راه یافته بود پس از انتشار رمان «دکتر ژیواگو» مفتخر به دریافت نوبل ادبیات شد. همان هفته‌نامه درباره پاسترناک نیز نوشت: «بوریس پاسترناک به خاطر تمایلش به خوش‌خدمتی با هدف تبلیغات بر ضد اتحاد جماهیر شوروی جایزه نوبل را از آن خود کرده است.» ازاین‌رو، پاسترناک از بیم طردشدن از میهن، از دریافت جایزه نوبل خودداری می‌کند. هنگامی که الکساندر سولژنیتسین در ۱۹۷۰ نوبل را گرفت کتاب‌هایش در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع بودند. سال ۱۹۷۳ پس از انتشار رمان «مجمع‌الجزایر گولاگ» در غرب، سولژنیتسین از حقوق شهروندی محروم و درنهایت تبعید شد. ژوزف برودسکی نیز نتوانست در شوروی آن زمان دوام بیاورد چون به جای انتخاب شغلی روزمره در جامعه جماهیری، شعر را برگزید و ۱۵ سال بعد یعنی در سال۱۹۸۷ جایزه نوبل را در دست‌های خود گرفت.

سولژنیتسین ۴۵ پیش از الکسیویچ نوبل گرفت. حالا الکسیویچ می‌گوید حس می‌کند «در احاطه سایه‌های بزرگِ» نوبل‌های گذشته روسیه قرار دارد؛ کسانی مثل ایوان بونین، بوریس پاسترناک و الکساندر سولژنیتسین.
گفت: «باید کار کنم.»

آرمان امروز

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz