به یاد داوود رشیدی؛ مردی که زیاد می‌دانست

پرویز نوری: در یکی از روزهای دل انگیز پاییزی سال ۴۹ بود که قرار گذاشتیم با داوود (رشیدی) دیدار کنیم. خانه‌اش در همان کوچه ما و در آخرهای کوچه بود و ما اوایل کوچه خانه داشتیم.

داوود رشیدی و پرویز نوری

داوود رشیدی (نفر سمت راست) و پرویز نوری، کارگردان و نویسنده (نفر وسط)

در همان اولین برخورد او را به شدت صمیمی و با محبت و شوخ طبع دیدم. نشستیم به حرف زدن درباره همه چیز و این آشنایی به نخستین فیلمی که می‌خواست بازی کند، کشیده شد و گفت با بهروز وثوقی و جلال مقدم روی «تله» (بعداً «فرار از تله») دارند کار می‌کنند.

این درست مقارن زمانی بود که من سناریویی با عنوان «قیامت» داشتم و در جست و جوی تهیه کننده‌ای. رابطه ما از آن روز به بعد نزدیک‌تر شد و البته من می‌دانستم از قبل‌ها که داود تئاتری است و نمایشنامه‌های متعددی روی سن برده و حتی «در انتظار گودو»ی او شاخص همه نمایش‌هایی بوده که در این جا به اجرا درآمده است.

نزدیکی ما زمانی افزون شد که فهمیدیم هر دوی ما رفیق مشترکی داریم، یعنی علی حاتمی. داود برایم گفت که نمایشنامه هزل آمیز حاتمی «حسن کچل» را کارگردانی کرده است. خلاصه طولی نکشید که برای سناریوی من، تهیه کننده‌ای پیدا شد و علی عباسی هزینه ساخت آن را تقبل کرد و فیلم با عنوان جدید «رشید» آماده کار شد. برای نقش اصلی بهروز وثوقی مناسب بود و در مقابل او، من بلافاصله داود را پیشنهاد دادم.

این درست موقعی بود که داود بازی با بهروز را در فیلم «فرار از تله» تمام کرده بود. عباسی و بهروز بر این عقیده بودند که حضور دوباره دو بازیگر هم زمان در یک فیلم دیگر چندان منطقی و بجا نیست خاصه این که زمینه و فرم هر دو فیلم هم تقریباً یک جور به نظر می‌رسد.

بنابراین نتوانستم با داوود همکاری داشته باشم، با این حال دوستی و ارتباط ما در جای خودش باقی ماند. در اوایل دهه ۵۰ بود که داود به سمت رییس واحد نمایش تلویزیون ملی انتخاب شد. واحد نمایش در حقیقت اداره ای بود که سریال ها و گاه برنامه‌ها و فیلم‌هایی را برای تلویزیون تصویب و به اجرا درمی‌آورد. وقتی آخرین فیلم من «خوش غیرت» توقیف شد، داوود گفت «چرا نمی‌آیی در تلویزیون کار کنی؟ و چرا نمی خواهی یک سریال بسازی؟».

از همان دورترها هم از کار در تلویزیون و هم سریال سازی خوشم نمی‌آمد اما موقعیت زندگی به گونه‌ای بود که به پیشنهاد داود جواب مثبت دادم. برای اولین کار هم قصه‌ای نوشتم به نام «خانواده حاج لطف‌اله» و گفتم که می‌خواهم آن را با ارحام صدر و گروه او در اصفهان بسازم. نمی‌خواهم در این جا از گرفتاری ساخت این سریال بگویم که مثنوی از هفتاد من هم بیش‌تر می‌شود.

در خلال کار ضبط با یوشیج- فرزند نیما یوشیج بزرگ- در مقام کارگردان فنی تلویزیونی، برخوردهایی پیش آمد و من از نحوه کارش رضایت نداشتم و به همین خاطر در اواسط ضبط، ناچار شدم کار را تعطیل کنم. ارحام صدر که شاکی شده بود به تلویزیون تلفن زد و پیغام فرستاد «پدر این پسر ادبیات را خراب کرد و حالا پسرش دارد تلویزیون را خراب می کند!». با تعویض کارگردان فنی موافقت شد و سرانجام کار ضبط ادامه پیدا کرد. سریال «حاج لطف اله» در ۲۲ دی ۱۳۵۲ پخش شد و خیلی زود محبوب شد. البته سیزده قسمت بیش‌تر نبود و ما دو قسمت آخر را هم یکی کرده بودیم و با این وجود رقیب سریال پُر طرفدار «مراد برقی» شد که در آن زمان حدود یکی دو سالی روی آنتن بود.

پشت سر آن سریال در سال ۵۳، داود سریال «هزار و یک شب» را تصویب کرد که قرار بود پرویز دوایی و احمدرضا احمدی متن آن را در مایه های طنز مدرن و قدیم بنویسند لیکن در همان اول کار احمدرضا خود را کنار کشید و پرویز نگارش تکست ها را ابتدا از پراگ- که از سوی کانون پرورش فکری کودکان به آنجا رفته بود- آغاز کرد و بعد هم باقی را در تهران نگاشت.

سریال با عجله و به صورت فیلم ۳۵ میلی متری ساخته شد و گرفتاری‌اش بیش از «حاج لطف‌اله» بود و به همین دلیل علیرغم مرارت و دردسرهایی که کشیدیم، آن نشد که می‌خواستیم. یادم هست زنده یاد علی حاتمی بعدها به من گفت «هزار و یک شب تو بسیار بهتر از فیلم بی معنی پازولینی بود». داوود از آن سریال رضایت نداشت و به پاس دوستی با من، صدایش را درنمی‌آورد.

گذشت تا هنگامی که تلویزیون تصمیم گرفت هر جمعه یک فیلم سینمایی تلویزیونی داشته باشد، داوود که به من لطف داشت یکی از اولین آن فیلم‌ها را با نام «گمشده» به تصویب رساند و من برای نقش شخصیت اصلی- که مردی بود در جست و جوی همسر گمشده‌اش- داود را در نظر داشتم. انگار طلسم شده باشد این بار هم نشد چون داوود قرار بود در فیلم دیگر تلویزیونی هوشنگ پاکروان «معامله بزرگ» بازی کند. از این رو، نقش را به جمشید مشایخی سپردم.

در طول دوستی چند ساله، داود برایم از گذشته‌هایش گفت. از زمانی که در دانشگاه ژنو در رشته علوم سیاسی تحصیل می‌کرد و بعد در کنسرواتوار تئاتر ژنو کارگردانی و بازیگری خواند. برایم می‌گفت که پدرش- شخصیت عالیرتبه و سفیر بسیاری از کشورها- عقیده داشت او باید در رشته ای جدی و قابل تأمل درس بخواند و پیشرفت کند نه به دنبال مطربی باشد. پدر، بازیگری حتی جدی در تئاترهای کلاسیک را هم به نوعی مطربی می پنداشت. با این حال، داوود تئاتر را ترجیح داد و رشیدی بزرگ بالاخره پذیرفت که پسرش استعداد بیش‌تری در هنر دارد تا رشته ای مانند علوم سیاسی.

در همان شروع انقلاب، تئاتر و سینما بدجوری دچار رکود شد. داوود تصمیم گرفت نمایشی تک نفره را خود بازی و کارگردانی کند. نمایشی که به گمانم عنوانی مثل «تک شاخه‌ای روی درختی خشکیده» داشت، وقتی موضوع را با من و امیر نادری در میان گذارد، حیرت کردیم. به او گفتیم کار سختی است و انرژی زیادی می خواهد، و او با آن لبخند شیرین همیشگی اش گفت: «می بینید!».

روزها در خانه‌اش تمرین می‌کرد و من و امیر هم ناظر تمرین‌هایش بودیم و دوست داشت مرتب نظرمان را بداند. در تمرین‌ها، قدرت و انرژی فوق العاده‌ای نشان می‌داد. به هنگام اجرای اصلی، من و امیر طراحی صحنه را برایش انجام دادیم و امیر موسیقی‌ها را هم انتخاب کرد. نمایش خوب گرفت و با وجود کسادی آن دوران تئاتر، توجه‌ها را به خود معطوف گرداند.

در آن زمان سکوت و بی کاری، محمدعلی عرفی نژاد- دستیارم در فیلم «عیالوار»- سریالی مستند/ داستانی به اسم «کوچه پس کوچه ها» تصویب کرده بود و گفت که کارگردانی اش را من انجام دهم. قراردادها با تلویزیون بسته شد ولی قبل از این که کار شروع شود، مدیر برنامه تغییر کرد و کار خوابید. حالا تب ساخت فیلم به جان ما افتاده بود. من موضوعی داشتم برای یک فیلم داستانی و به عرفی گفتم اکنون که آمادگی‌اش را داریم چه طور است در این اوضاع رکود و کسادی، کاری دست بگیریم البته اگر بشود تهیه کننده‌ای پیدا کرد.

او گفت اتفاقاً کسی را دارد، صاحب یک دارالترجمه و علاقه‌مند به سینما و می‌تواند قضیه را با او در میان گذارد. همین هم شد و طرف پذیرفت هزینه فیلم را- که آن موقع در شروع کار دویست هزار تومان بیش‌تر نمی‌شد- تقبل کند. از همان اول کار برای بازی نقش عمده داستان (یعنی «جهاد») داود را در نظر داشتم. سرانجام پس از سال‌ها توانستم داود را مقابل دوربین خودم داشته باشم. نقش مردی که پس از هشت سال در زمان انقلاب از زندان آزاد می‌شود و اینک پسرش هجده ساله است.

جست و جو برای یافتن پسر به نتیجه ای نمی رسد و عاقبت درمی‌یابد که او را در درگیری‌های آغاز انقلاب کشته‌اند. داود در این نقش- که حالا عنوان «طلوع انفجار» داشت- بازی عمیق و گیرایی ارایه داد.
حرف درباره او بسیار است. مردی که به تصورم زیاد می‌دانست: هم از زندگی، هم از تئاتر، هم از سینما و تلویزیون (مگر می‌توان بازی‌هایش در «فرار از تله» و «کندو» و «هزاردستان» را از یاد برد؟). جدا از هنر و استعداد فطرتی‌اش، داوود رشیدی انسان کاملی بود. انسانی شریف، صدیق، رئوف و رفیق. جایش همیشه در قلب من محفوظ است.

بانی فیلم

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz