با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم‌ها و آخرین رمانش

رشت رویایی- «من از آن آدم های خوش قول تمیزم. از صبح امروز ساعت هشت و نیم با این هیبتی که می بینید، این جا نشسته ام. ساعت پنج بلند شدم، رفتم حمام، ریش زدم و آماده شدم. از انضباط خیلی خوشم می آید. بدون انضباط نمی شود این قدر کار کرد.»

این ها را لا به لای حرف های دیگرش می گوید تا یادمان بماند که آن نیم ساعت تاخیری که برای بیشتر ما پایتخت نشین ها طبیعی شده، هنوز برای او غریبه است. تا یادمان بماند که برای شاعر بودن، برای به قدر احمدرضا احمدی شاعر بودن، برای آن هم سرودن و نوشتن به چیزی بیشتر از نبوغ نیاز است.

اگر با دل نگرانی بعد از خواندن خبرهای بستری شدنش در بیمارستان به سراغش رفته باشی، حتما غافل گیر می شوی. شاعر از ساعت هشت و نیم با «این هیبت» یعنی با صورت تراشیده، رخت اتوکشیده و صلابتی دیدنی روی صندلی راحتی اش نشسته است و منتظر است تا هم کلامش شویم. اهل مصاحبه نیست، این را هم ما می دانیم و هم خودش یادآوری می کند: «حوصله مصاحبه ندارم، ینم به خاطر چلچراغ بود و این آقای عموزاده خلیلی نازنین، نویسنده مورد علاقه من، که تا گفت، من نتونستم بگم نه…»

با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم ها و آخرین رمانش

طنز سرکشی در حرف هایش هست که در نوشته هایش غایب است. خودش می گوید: «وقتی می نویسمش، بی مزه می شود.» همراه آن طنز سرزندگی عجیبی در صداست که اگر صحبت از تازه ترین نوشته اش پایمان را به آن سمت نمی برد، هیچ کس جرات نمی کرد درباره بیماری اش از او سوال کند. رمانی که همان شب پیش از مصاحبه آخرین فصلش را نوشته بود و می گفت منتظر است کار ما تمام شود تا آن را پرینت بگیرد و بفرستد برای ناشر. حدس می زند باید چیزی حدود دویست صفحه چاپی باشد. «مردم هم حوصله خواندن بیشتر از این را ندارند. کی حوصله خواندن یک کتاب این قدری را دارد؟» و به یکی از کتاب های روی میزش اشاره کرد. وقتی خواستیم درباره نوشته اش کمی برایمان حرف بزند، این طور گفت:

«درواقع زندگی خودم است. ماجرا این بود که ۱۱ شب دکتر به زنم تلفن کرد که بیایید مطب. زنم رفت و برگشت. گفتم چی بود؟ الکی گفت: «دواهاتو عوض کرد و پرهیز غذا و…» تا سه روز به من نگفت ماجرا چیست. بعد از سه روز معلوم شد ماجرا این است که قلب من فقط ۱۵ درصد کارایی دارد که یعنی مرگ. باتری دوحفره ای قبلی را باید برداشت و سه حفره ای جایش گذاشت. قیمتش چقدر است؟ ۴۵ میلیون. همه همیشه می گویند چه خدمتی از ما بر می آید، اما بحث پول که می شود غیب می شوند.

یک روز خود دکتر با من تماس گرفت که خیال نکنید که علت این که من به شما زنگ نمی زنم به خاطر مسائل مالی است. اصلا شما مهمان من. نه تنها هزینه عمل را از ما نگرفت که پول ۴۵ میلیون باتری را داد و ما فقط پول بیمارستان را دادیم. خیلی هم به من اصرار کرد که جایی از او اسم نبرم و این کار را از روی رفاقت کرد. اما من دوست دارم حتما اسمش را بگویم. آقای دکتر رمضان بخشیان که من آخرین کتاب شعرم را هم به او تقدیم کرده ام. دخترش هم از شعرهای من خوشش می آید و حالا با هم رفیق شده ایم.

دوشنبه ۱۶ آذر پارسال بود که من را بردند اتاق عمل. برف هم می بارید. من را به خاطر شرایط قلبم نمی توانند بی هوش کنند و فقط دور این جا را (به قلبش اشاره می کند) با آمپول بی حس می کنند. یعنی من درست حس می کردم دارد بدن را می شکافد. باتری قبلی پنج سال کارش را کرده بود و تقصیری هم نداشت. آن را درآورد و باتری جدید را گذاشت سر جایش و مرا بردند ریکاوری و بعد هم سی.سی.یو. بعدا به من گفتند عملکرد قلبم برگشته است به ۳۲ درصد. اما اگر با آن عمل فقط یک درصد هم بیشتر شده بود، باز خوب بود.»

میانه تان با بیمارستان چطور است؟
عالی است. این قدر بیمارستان رفته ام که دیگر ترسم از عمل ریخته. موقع عمل شوخی می کردم و جوک می گفتم. ۱۸ بار رفته ام بیمارستان. از پیشخدمت دم در من را می شناسند تا بالا. برای زنم کباب و ته دیگ جدا می آورند. خلاصه به من گفتند اوضاعت خوب است و می توانی زندگی عادی را شروع کنی. فقط از قلبت کولی نکش. من هم همین که آمدم خانه، گذاشتم پشتش و یک ضرب کار کردم تا همین دیشب که رمانم تمام شد! رمان من هم از لحظه بعد از اتاق عمل شروع می شود. یعنی از جایی که زندگی عادی شروع می شود. شخصیت رمان یک دکه روزنامه فروشی در پاریس دارد و شاعری کار دومش است. زنی را هم در گذشته دوست داشته که حالا پیدایش می شود و دکتر هم هست. اسمش را گذاشته ام «قطار».

با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم ها و آخرین رمانش

هیچ جایی از فرایند عمل بود که بترسید؟
نه اصلا. قبول کرده ام. موقعی که خانمم می گوید برویم، فقط دور خانه با چشم هایم یک تراولنیگ می کنم. عکس های دور خانه را، عکس های شهر و بچه ها را نگاه می کنم و خداحافظ شما… ختی به مرگ هم مثل یک چیز خیلی عادی فکر می کنم. خیلی عادی. مرگ هم جزئی از زندگی است. ترس از آن احمقانه است، چون کاری اش نمی شود کرد. به خاطر همین عادی شدنش است که اشعار ۲۰ سال اخیر من معمولا حول بیمارستان اند. لوکیشن هر ۱۲ نمایشنامه ای که نوشته ام بیمارستان است. این حرف ها و ترس از مرگ و این ها به خاطر این است که ما داریم زیادی عمر می کنیم. پدرهای ما کم عمر می کردند. این مشکلات را نداشتند. اصلا دنیای آینده مشکل پیرها را دارد. یعنی نگران اندکه مثلا بعدها دنیا تبدیل به جایی شود که تعداد زیادی پیر از کارافتاده روی ویلچر در آن این ور و آن ور بروند.

دنیا مثل تئاتر است که صندلی های محدودی دارد. عده ای باید بروند تا بعدی ها بیایند به جایشان. مرگ ساده ترین چیز است. تو نمی فهم! فقط خدا کند آدم عاقبت به خیر شود. خدا کند به قول گلستان به فس و فوس نیفتیم. الان اصلا دل شوره ندارم. فقط آدم به این وضع نیافتد که ورثه بدبخت شوند و بخواهند تر و خشکش کنند. سابق مردم خیلی خوب می مردند. پدر خود من در حمام عمومی مرد. آوردندش خانه و کسبه هم تا ظهر تشییع و دفنش کردند و تمام شد و رفت. خیلی وضع بدی است که بیفتی روی تخت بیمارستان و دو تا شیلنگ بکنند توی دماغت، از یکی آب پرتقال بریزند تو از یکی کوبیده!

در لحظه خروج از خانه به چه فکر می کنید. کارهای نکرده و…؟
نه، نمی گذارم کار نکرده دور و برم باقی بماند. من که نیما نیستم و در زمان ما هم دیگر سیروس طاهبازی نیست که بیاید بعد از مرگ کارهایمان را جمع کند. من کارم را تمام می کنم. معمولا این طور است که دو سه کار را با هم جلو می برم. داستان کودک و شعر و زمان و… وقت تلف نمی کنم. نه اهل مهمانی هستم نه اهل خلاف های دیگر. امسال چهار کتاب شعر من در می آید. اهل چانه زدن هم نیستم. نه با ناشر نه با ادیتور و… نه یک ذره بالاو پایین شدن پول برایم مهم است. نه یک کلمه کم و زیاد کردن نوشته. فقط دوست دارم کارهایم تا وقتی زنده هستم دربیایند و ببینمشان و خیالم راحت شود.

پس حسرت کار نکرده یا کاری که نشده یا نگذاشته اند، ندارید؟
نه ندارم. نمی گویم همه کارهایم خوب بوده. حتما کار متوسط و ضعیف هم بینش بوده، اما حسرتی ندارم. نیرویی دارم که کاری که می خواهم را می کنم. کسانی که همه چیز را گردن سانسور می اندازند، چیزی برای گفتن ندارند. من قبل از انقلاب این را می گفتم و با این حرف کلی هم برای خودم دشمن تراشیدم که امیدوارم این حکومت شاه برود تا ببینیم که ادبای ما چیزی نداشتند بگویند واقعا.

نشستن پای حرف های احمدرضا احمدی نازنین این حسن را دارد که نیازی به پرسیدن از او نیست. رشته زلال کلام روان است و بی هیچ کوششی از مصاحبه کننده حرف ها جان می گیرند و پیش می روند. این است که پرسیدن سوال گاه کمی احساس گناه هم می دهد. اما دوست داشتیم کمی هم از شاعرانگی شاعر بپرسیم و از زبان شاعرانه ای که حتی در نثرش هم جاری است. زبانی که انگار نه سابقه ای در ادبیات ما دارد و نه هنوز کسی توانسته است به آن شبیه شود. کلامی که به اندازه زندگی خود شاعر منحصر به فرد است و یکتا.

با خنده از خانمی گفت که از پاریس زمانی برایش نامه نوشته بود که کار او غیرقابل تقلید است، درست مثل این که کسی نمی تواند از صورت کسی تقلید کند و البته در کلامش گله ای هم بود. «این را هم بگویم که من را رنج و مرارت زیاد به این جا رسیدم. از همان اول هم هم دوره ای هایم با من مخالف بودند و هم قبلی ها اصلا من را قبول نداشتند. خیلی هایشان هنوز هم هر وقت فرصت کنند، بدشان نمی آید سیخی به ما بزنند.» خواستیم درباره این بگوید که سوژه کارهایش را از کجا پیدا می کند که حتی ثانیه ای هم نیاز به درنگ نداشت:

با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم ها و آخرین رمانش

از زندگی خودم است. شعرهای من بیوگرافی خودم است. این کلمه «تو» که من آن را به جای «او» در شعرم جایگزین کرده ام، یک زن نیست. زن های مختلف اند و همه واقعی اند. من زمان جوانی عاشق زنی شده بودم که چشم هایش آبی بود. مد شده بود آن زمان که همه درباره معشوق چشم آبی شعر می گفتند. من بهشان گفتم آقاجان من اگر می گویم به این خاطر است که واقعا یک عشق چشم آبی دارم. مال من موجود است. می توانم نشانتان بدهم!

چرا همه رمان هایتان در پاریس می گذرد. تصادفی انتخابش کرده اید، یا دلیلی دارد؟
من عاشق دو شهرم. اصفهان و پاریس. اصفهان شهر عزیزی است. مصاحبه ای داشتیم با آقای پیرنیا، معمار سنتی، که میدان نقش جهان را آمد و مقایسه کرد با دستگاه شور در موسیقی. حیرت می کنید از این کاشی ها. این گنبد دوار که به یک نقطه ختم می شود این ها حساب دارد. پشتش فلسفه است. معماری قدیم این طور است.

اما در پاریس به این خاطر است که عاشق دختری بودم که هی به خاطر او رفتم پاریس و آمدم و آخر سر هم بی نتیجه ماند. آن زمان به اندازه الان گران نبود و می شد با هشت هزار تومان رفت پاریس. آن دختر هم آخر سر زن یک یهودی پول دار شد!

هیچ شده است به مهاجرت از ایران فکر کنید؟
بدم می آید. ببین شاعر سلاحش «زبانش» است. من اگر بروم، ارتباط قطع می شود با این زبان. من این زبان را هر روز تمرین می کنم با مردم این جا. با دریانی سر کوچه مان. با باغبان این خانه بروم، این ها تمام می شود. بعدش هم تو نمی توانی به یک زبان خارجی فکر کنی. من به این زبان فکر می کنم. تازه الان تازه بعد از این همه سال با این زبان یاد گرفته ام صیقلش بدهم، ساده اش کنم. الان در شعرم به یک سادگی رسیده ام که مثل شیشه ای شده که هی هم پاکش می کنم و تو آن طرفش را می بینی.

جایی گفته بودید مردم دیگر حوصله شعرخواندن ندارند و به همین خاطر تصمیم گرفته این رمان بنویسید.
بله بله. من به رمان که پناه آوردم، به این خاطر بود که دیدم مفر تازه ای است. دیدم تجربه تازه ای است و من هم همیشه دنبال تجربه تازه بوده ام. بماند که یک نفر گفته بود فلانی در ۶۷ سالگی تازه رمان نویس شده، انگار که برای رمان نوشتن باید از ایشان اجازه گرفت. البته من نمایش را زودتر از رمان شروع کردم. ۱۲ نمایشنامه نوشتم و همه را در چهار ماه که البته با توطئه سکوت رو به رو شد. این را هم بگویم که برای نمایشنامه ها مدیون محمد چرمشیرم که آن ها را ادیت کرد و من هم با او هیچ بحثی نکردم که چرا این کار را کردی و چرا این صحنه را درآوردی و این حرف ها. گفتم قلم را بی رحمانه دست بگیر و حذف کن. ما باید باور کنیم تئاتر یک علم است، مثل شیمی و فیزیک که برای خودش قواعدی دارد و باید آن ها را یاد گرفت.

کارهایتان را بازنویسی هم می کنید؟
اصلا اهل بازنویسی نیستم. هوشنگ کامکار یک شوخی ای دارد با من که زنگ می زند یک شعری را می خواند و مثلا می گوید مال یک شاعر «آمریکای لاتین است. من می گویم هوشنگ چقدر زیبا بود این شعر. بعد می خندد و می گوید فلانی این مال خودت است! اصلا یادم نمی ماند شعرهایم را. یارو یک شعر می نویسد و ۴۰ سال درباره همان یک شعر حرف می زند. من می نویسم و می گذرم.

برای ما که تاریخ ادبیات معاصر را فقط از روی کاغذها خوانده ایم، شنیدن تاریخ شفای از زبان کسی که آن را زیسته است، حلاوت خاصی دارد. شنیدن درباره «یارو»یی که فقط یک شعر گفته و عمری را درباره اش حرف زده یا «ادبا»ی ما که همه چیز را به گردن سانسور می انداختند اما واقعا چیزی نداشتند. همین اشاره اش را بهانه کردیم برای شنیدن از روابطش با دیگر شاعران و هنرمندان معاصرش…

از آن هایی که زنده اند، الان فقط با ابراهیم گلستان ارتباط دارم. ببینید، من برای زندگی فرصت کمی دارم، چون یک باتری در قلبم دارم که هر لحظه ممکن است از کار بیفتد.

آشنایی ام با فروغ بر می گردد به زمان که کتاب اولم، «طرح»، در آمده بود. آقایی بود که هم کلاسی ما بود و در امیریه هم با فروغ همسایه بود. یک شب ما رفتیم خانه فروغ در خیابان مزین الدوله بهار. خانه ساده ای بود با یک گلیم و یک تابلو از سپهری روی دیوار. کتاب من را گرفت خواند و گفت هفته بعد با من تماس بگیر! هفته بعد تماس گرفتم و خیلی خوشش آمده بود. حتی جسارت عجیبی کرد و در کتابی که درآورد به نام «از نیما به بعد»، اسم من را هم زد کنار اسم نیما و شاملو و اخوان. همیشه هم گفته ام درواقع پاسورت ادبی من را فروغ صادر کرد. خیلی تشویقیم کرد بروم سربازی و از محیط روشن فکری دور شوم.

آشنایی با گلستان از آن جا بود که بعد از مرگ فروغ او در خانه اش نامه های من را دیده بود. من آن موقع با مادرم زندگی می کردم. یک روز مادرم گفت آقایی به نام گلستان زنگ زده و کارت دارد. شماره اش را گرفتم و این شد شروع رفاقت ۵۰- ۶۰ ساله ما. الان هم به تنها کسی که در تهران زنگ می زند، منم. او هم پایش را از بین برده اند و در آخرین تماس به من می گفت تاسف برانگیز است که الان شش ماه است در یک اتاقم و راه ارتباطم با بیرون یک پنجره است. اما روحیه اش عالی است و هی من را نصیحت می کند که فلان کتاب تازه درآمده است، آن را بگیر و بخوان و این چیزها.

با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم ها و آخرین رمانش

من خودم از یک خانواده فرهنگی بودم. پنج جدم روحانی بودند. سواد هم آن زمان پیش روحانی ها بود! به قول سعدی «همه قبیله من عالمان دین بودند». آقای عبدالرحیم احمدی پسرخاله من است که در کودکی و نوجوانی خیلی روی من اثر گذاشت. عبدالوهاب احمدی، مترجم آقای فلسفی و جامعه شناسی پسردایی من است. هوشنگ عبدالرضایی مهدوی، نویسنده و سیاستمدار، مادرش دخترعموی پدر و مادر من بود. دکتر محمدعلی احمدی رییس دانشکده بازرگانی یکی از اقوام من بود که حالا هم پسرش صمصام احمدی از بهترین جراحان قلب است و در عین حال از باشرف ترین جراحان این مملکت است که از خودش مطب ندارد و فقط در بیمارستان دولتی کار می کند.

آدم اهل سینما دور و برتان زیاد بوده است. از کیمیایی و قریبیان گرفته، تا همین ابراهیم گلستان. چطور شد که جذب آن فضا نشدید؟
یکی دو تا تجربه کردم که خوب نبود. من وسط فیلم «پستچی» به خاطر انتظامی با مهرجویی دست به یقه شدم. سینما کار من نیست. کاری اش هم نمی شد کرد. من برگشتم سر کار اما تا آخر فیلم با انتظامی حرف نمی زدم. مهرجویی هم در تدوین خیلی از صحنه های بازی من را درآورد. البته این را بگویم که اگر این طور نشده بود هم من از کار سینما خوشم نمی آمد. از کار کردن با جلال مقدم هم خاطره خوشی ندارم. به نظرم بیشتر شو بود تا واقعیت.

با کیارستمی هم ۲۰ سالی ارتباط داشتیم. با هم در یک دفتر تبلیغاتی کار می کردیم و بعد شیروانلو همه ما را به کانون منتقل کرد. یادم هست کیارستمی می آمد مجله تایم را ورق می زد و می گفت: «عجیب است که این شماره هم راجع به من چیزی ننوشته اند!» و غریب ین که تحقق پیدا کرد. اما آخرین فیلمی که از او دیدم، «خانه دوست کجاست؟» بود که مدعوین من و شاملو و دولت آبادی و… بودیم و دیگر رابطه مان از آن جا قطع شد. مسیرهایمان عوض شد دیگر. درواقع من بیشتر با نقاش ها رفیق بودم. با ابوالقاسم سعیدی، بهمن محصص، آیدین آغداشلو و سهراب سپهری.

سهراب در تهران تنها کسی را که می دید، من بودم. تلفن می کردیم، ماردش گوشی را بر می داشت و پیغام ما را به او می رساند. این طوری قرار می گذاشتم. او هم خیلی خیلی شوخ بود. یک شوخی داشت. فقط دو هفته بود در آمریکا با هم راه می رفتیم و هی می گفت «اصولا ما آمریکایی ها…» خیلی بامزه بود. تعریف می کرد طرف شعر گفته بود و در آن آورده بود ابوالقاسم بعد در پاورقی توضیح داده بود، که «اکبر» بود چ ون به وزن و قافیه نمی خورد، نوشتیم «ابوالقاسم»! آدم زحمت کشی بود. بسیار تحت تاثیر ناصر عصار بود، ولی کارهایش تنوع نداشت. همیشه نگران بود که من معتاد نشوم! در آن نسل خیلی از استعدادها با اعتیاد از بین رفتند. من هم بیشتر به خاطر مادرم بود که رستم و بعد هم زن و بچه ام.

حالا که بحث این ها شد، شاید بد نباشد درباره دوره کارتان در کانون و بخش نوارهای صوتی کانون هم بگویید.
کانون پرورش فکری کودکان من را اول چند ماه فرستاد آمریکا که دوره انیمیشن ببینم و برگردم برای بچه ها دوره بگذارم. آمدیم و کار را شروع کردیم، اما چون هزینه اش زیاد بود، متوقف شد. یک روز خانم ارجمند من را خواست دفترش و گفت به جای خنداندن دخترها در راهروها، بیا تا به تو مسئولیت بدهم و این کار را به من داد.

شعرخوانی خیلی از شاعرها را ضبط کردیم. از سبک های مختلف. هیچ وقت سلیقه ام را در کار دخالت ندادم. از خودم هم کاری ضبط نکردم. خانم ارجمند هم انصافا دخالت نمی کرد و فقط کمک می کرد. ردیف موسیقی ایرانی را درآوردیم که کار بسیار مهمی بود. فولکلور ایران را درآوردیم که خانم زنگنه خواند. یک دانه کار مبتذل هم درنیاوردیم.

اولین کسی که از شجریان صفحه درآورد، من بودم. در هیچ زمینه ای کار کانون به سمت ابتذال نرفت. فقط در یک دوره کوتاهی بعد از صمد بهرنگی ادبیات کانون به سمت کارهای شعاری رفت که من در آن دخالت نداشتم. کتابی که من در آن دوره برای بچه ها درآوردم، «من حرفی دارم که شما بچه ها باور می کنید» مطلقا شعاری نیست. شیروانلو هم خیلی جسارت به خرج داد و آن را چاپ کرد.

دوست داشتیم هیچ لازم نباشد رشته کلامش را قطع کنیم، اما یکی از دو تلفنش، که به قول خودش مثل شیر آب سرد و گرم بودند، زنگ می خوردند و می شد بهفمی که به هر حال باید جایی این حرف ها را تمام کرد. فقط این کنجکاوی را نمی شد چاره کرد که شاعر آن روزهایش را چطور می گذراند.

با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم ها و آخرین رمانش

صبح زود بلند می شوم و صبحانه درست می کنم. یا اگر لازم باشد، در آشپزی کمک خانمم می کنم. تمیز و شیک و ریش زده می نشینم پشت میز کار از ساعت هشت تا ۱۲. ۱۲ ناهاری می خورم و می خوابم تا سه از سه دوباره کار می کنم تا هفت. هفت به رختخواب می روم به کتاب خواندن. همه چیز هم می خوانم. مثلا الان یکی از چیزهایی که می خوانم در فاصله خستگی کتاب آشپزی دریابندری است واقعا زیباست. می خواهد بگوید که ماهیچه برای چند نفر به جایش می گوید برای چهار جاهل. هفته پیش از روی آن ترشی انبه درست کردم. الان هم این جا جلویم لیست سبزیجات ترشی هفت بیجار است. دو روز دنبالش بودم. هر چه در سبزی فروش ها گشتم، اصلا کسی نمی دانست ترکیباتش چیست!

پس اهل آشپزی هم هستید. چه غذاهایی را خیلی خوب بلدید؟
من غذاهای کرمانی را استاد بودم. آبگوشتی داریم به نام آبگوشت متنجنه یا امام حسینی. چیز غریبی است. در آن برگه زردآلو هست، آلو هست، هرچه فکر کنی توی آن هست. اصلا چیز عجیبی است. اما برای خودم الان دیگر غذا مطرح نیست. چون نمی توانم بخورم. از جوانی هم از گوشت بدم می آمد. نه این که سبزی خوار باشم، ادعا نمی کنم! الان که دیگر باید خیلی ساده غذا بخورم. نان و پنیر و میوه و…

می دانیم که جز کتاب خواندن خیلی اهل فیلم دیدن هم هستید. از سینماگران خارجی کار کی را می پسندید؟
من عاشق فیلم های قدیمی آمریکایی، فرانسوی و ایتالیایی ام. مثلا فیلمی که این اواخر دیدم و چندین بار هم دیدم فیلمی بود به نام «یک روز به خصوص» که در آن سوفیا لورن و مارچلو ماسترویانی باز می کنند. کارگردانش هم همین اتوره اسکولایی بود که جدیدا فوت کرد.

کار ایرانی ها چطور؟
به نظرم کالا کار ما سینما نیست. در قابلمه مسی نهنگ متولد نمی شود رک و راست می گویم. به جوایز هم مطلقا اعتقاد ندارم فستیوال کان یک فستیوال کاملا سیاسی است. یک سال به زن ها جایزه می دهد، یک سال به کردها، یک سال به ایرانی ها. همه این جوایز هم خیلی زود فراموش می شود. اما آن چه می ماند «تعطیلات رمی» ویلیام وایلر است و «هیروشیما عشق من» آلن رنه.

اصلا فیلم سازی که فیلم باعظمت می سازد، جایزه دادن یک جور توهین به اوست. مرگ اورسن ولز با آن عظمت و آن فیلم های بزرگ جایزه گرفته است که هنوز در مدارس سینمایی فیلم های او تدریس می شود؟ یا چه می دانم مگر مارسل پروست و تولستوی جایزه گرفته اند که مانده اند؟
از ایرانی ها فقط کار شهید ثالث را دوست داشتم، کار کامران شیردل، ابراهیم گلستان و امیر نادری. این چند نفر اورجینال بودند. با نادری تماس تلفنی هم داریم. الان در ایتالیا یک فیلم ساخته است به نام «کوه» که عالی است. قصه مردی است که با یک کوه در می افتد. کتاب قصه اش را هم من در ایران درآورده ام. سال ها بود که کتاب پیش من بود، اما تا پارسال اجازه چاپ نمی داد. پارسال به اسم «سازدهنی و چند قصه دیگر» منتشر شد. ناشر هم ۵۰۰ تا بیشتر از آن نزد. یک مقدمه من روی کتابش نوشتم، یکی هم پرویز دوایی.

با احمدرضا احمدی درباره شعرها، آدم ها و آخرین رمانش

یادم است زمانی که در ایران بود، می آمد در اتاق من می نشست و کاغذ می گرفت و بدون کمترین ادعا همان جا می نوشت و ما همان را می دادیم تایپ کنند و می شود داستان. نادری واقعا باعث افتخار است، الان می رود در مدارس سینمایی ایتالیا تدوین درس می دهد. فیلمی ساخته است درباره نیویورک که رابرت ردفورد برایش نوشته است: «امیر عزیز تو به ما نیویورکی را نشان دادی که خودمان ندیده بودیم» اصلا زندگی عجیبی داشت نادری. می خواست «قاتل» بشود، اما سر از کجا درآورد. آدم بسیار بزرگی بود. فقط هم من، کامران شیردل، پرویز دوایی و پرویز نوری پشتش بودیم. زندگی کولی واری هم دارد آن طرف. مثل سهراب عاشق این کار بود. سهراب «طبیعت بیجان» را یک هفته ای ساخت. «یک اتفاق ساده» را با فیلم هایی که به او داده بودند که برود یک فیلم درباره گلستان بسازد، ساخت.

و سوال آخر این که از شعرهای جوان ها چیزی می خوانید؟
زیاد می خوانم. راستش اشکالی دارند که می دانم گفتنش هم باعث می شود با من دشمن شوند. اما می گویم: شعرها همه عین هم اند. کافی است امضای پایشان را برداری. انگار همه را یک نفر گفته. خیال می کنند اگر حرف عجیب بزنند، سبک است. مثلا با گوشم آبگوشت خوردم «یا» پروتز پیکاسو یا از همین قبیل. این ها نمی ماند. مگر تندر کیا یا هوشنگ ایرانی ماند؟

وقتی خواستیم پیش  از رفتن چند عکس به یادگار از او بگیریم، عکسی را به ما داد که کنار یک پرتره بزرگ سوفیا لورن برداشته بود. هیچ مخفی نمی کرد که عاشق سوفیا لورن است. همین شد اسباب جسارت ما که بپرسیم خبری از آن عشق رنگین چشم سال های جوانی اش دارد یا نه. با خنده گفت ازدواج نکرده است و خودش را وقف کارهای خیریه مذهبی کرده است. «من خوشبختانه همسرم مخالفی با گفتن این ها ندارد. برای دخترم که با ریزترین جزییات گفته ام این ها را.» گفت فقط در ایران است که شعرا هی معشوقه خیالی می سازند و از او می گویند. گفت که عاشقانگی شعرهای او به اندازه شاعرانگی اش واقعی است. گفت: «من چیزی را مخفی نمی کنم. عشق که برای مخفی کردن نیست.»

چلچراغ

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz