این خاطرات «لوریس چکناواریان» را هیچ جا نشنیده‌اید

خودش می‌گوید که جوانی ۲۰ ساله است، پس بهتر است ما نیز حرفش را تأیید کنیم. برای گفتگوی ویژه چند ساعتی مهمان جوان اول موسیقی اپرای ایران یعنی لوریس چکناواریان بودیم؛ مردی خوش‌صحبت و مهربان که هیچ‌وقت هم‌نشینی با او خسته‌کننده نخواهد بود. با او به مرور خاطرات مهم زندگی‌اش پرداختیم. خاطراتی که جز در اینجا، جای دیگری آنها را پیدا نخواهید کرد!

لوریس چکناواریان

داستان ازدواج پدر و مادر
مادر من به همراه پدرش در بروجرد زندگی می کرده. پدربزرگم آن زمان رییس بهداری بروجرد و پزشک شخصی آیت الله بروجردی بود. پدرم از ارمنستان شرقی با پای برهنه فرار کرده و به بروجرد آمده بود. ۱۵ سال هم از مادرم بزرگتر بود. او عاشق مادرم می شود و به خواستگاری اش می رود. پدربزرگم قبول نمی کند اما مادرم آنقدر رمانتیک بوده که با پدرم فرار می کند و حتی وقتی در تهران دستگیر می شوند به پدربزرگم نامه می نویسد که اگر هایکاز (پدرم) را آزاد نکنید، خودم را می کشم. اتفاقا من آن نامه را دیده بودم. به هر حال این دو ازدواج می کنند. مادرم خیلی رمانتیک بود و من هم به مادرم کشیده ام. پدرم به دلیل سختی ها و رنج هایی که کشیده بود خیلی نمی توانست عشقش را ابراز کند اما در درون قلبش عاشق بود.

فرار از قتل عام ارامنه
زمان قتل عام، بچه هایی که سن شان از دو سال کمتر بود را به خانواده های ترک ها می دادند و تمام بچه های بزرگتر را می کشتند. سن مادر من هم بیشتر از دو سال بوده و به همین دلیل خانواده ام مدتی فراری بوده اند که مادرم کشته نشود. بعد با گاری روستایی که پر از پهن بوده از ترکیه فرار کردند و به ایران آمدند. در اینجا باید به نکته ای اشاره کنم و آن اینکه خانواده من مهاجر نبوده اند، بلکه به خانه اصلی شان برگشته بودند. در زمان شاه عباس و سپس فتحعلی شاه ارمنستان از ایران جدا شد و تمام این کشتارها به خاطر این دو شاه بوده. در زمان فتحعلی شاه که ارمنستان شرقی به روسیه واگذار شد، در یک شب ۲۰۰ هزار ارمنی توسط روس ها به قتل رسیدند.

چرا موسیقی؟
 (می خندد) جواب این سوال را من نمی دانم؛ باید از خداوند بپرسید که چرا این سرنوشت را برایم مقدر کرد؟! در ارامنه رسم است که هر کودکی باید موسیقی را یاد گرفته و یک ساز بلد باشد و سپس سراغ دیگر هنرها برود. اگر به مراسم های کلیسای ارامنه دقت کنید متوجه می شوید که در اکثر مراسم موسیقی نواخته می شود و کسی صحبت نمی کند. همان طور که در بین فارس ها شعر بسیار اهمیت دارد، برای ارامنه موسیقی بسیار مهم است. من عاشق موسیقی بودم و هیچ چیز به اندازه موسیقی برایم مهم نبود. به خاطر موسیقی هر کاری انجام داده ام و سرانجام هم با همین موسیقی فوت خواهم کرد.

لوریس چکناواریان

من و رستم و سهراب
از بچگی با موسیقی شیر خدا بزرگ شده و عاشق موسیقی او بوده ام. از سوی دیگر در خیابان منوچهری دسته های عزاداری امام حسین (ع) زیاد بودند و موسیقی هیات ها من را بسیار به وجد می آورد. واقعا آن موسیقی را دوست داشتم. در کنارش موسیقی کلیسا هم در زندگی من بسیار مهم و تاثیرگذار بود. به همین دلیل رستم و سهراب تلفیقی از این موسیقی هاست.

جنگ پدر و پسر بر اساس زورخانه، تشییع جنازه بر اساس محرم و عاشقانه اش بر اساس کلیساست. فرهنگ موسیقی من بر این سه اساس است. کمتر از موسیقی سنتی ایران استفاده کرده ام. نکته جالبی درباره رستم و سهراب وجود داشت. در ایران به غیر از استاد خالقی همه مخالف نوشتن اپرای رستم و سهراب توسط من بودند. به همین دلیل به اتریش رفتم. «کارل ارف» که جزو مطرح ترین موزیسین های زمان خودش بود وقتی متوجه داستان شد به شدت از من حمایت کرد و تمام امکانات را در اختیار من گذاشت تا این اپرا را در اتریش بنویسم.

دلیل استعفا از دانشگاه
نزدیک به ۴۰ سال پیش از دانشگاه استعفا دادم چون می خواستم تمام وقتم را برای موسیقی بگذارم. از سوی دیگر زمانی که در آمریکا از سمت خود استعفا دادم، رییس دانشگاه بسیار تعجب کرده بود. با تعجب گفت تو جوان ترین استاد دانشگاه ایالت مینه سوتا هستی، برای چه می خواهی استعفا بدهی؟ گفتم اول به این دلیل که دانشجویان من را لوس کرده و هی استاد استاد می گویند ولی از سوی دیگر برای نمره گرفتن چاپلوسی می کنند. از سوی دیگر اساتید همکار جلوی هم تعریف می کنند اما پشت سر هم بسیار حرف می زنند و می خواهند زیرآب آدم را بزنند! به این دلایل استعفا می دهم.

ماجرای اتوبوس‌گردی
چندی پیش عکسی از من داخل اتوبوس شرکت واحد در فضای مجازی پخش شد که عکس العمل مردم بسیار برایم تعجب برانگیز بود! (با تعجب می گوید) چه اشکالی دارد با اتوبوس رفتم و آمد کنم؟ خودم که وسیله شخصی ندارم؛ با اتوبوس رفت و آمد می کنم. واقعا شگفت زده شده ام. مگر اتوبوس سواری چیز عجیبی است؟! به عنوان فردی که با هنر سر و کار دارد معتقدم هنر را از مردم گرفته و باید به آنها پس داد. پس باید در بین مردم باشم و رفت و آمد کنم؛ اگر با مردم نباشم چگونه می توانم متوجه حال و اوضاع شان شوم و برای شان کار تولید کنم؟! اگر بین مردم رفت و آمد نکنم که نمی توانم از لحاظ حسی به آنها نزدیک شوم.

آن زمان هم که به عنوان استاد دانشگاه در آمریکا کار می کردم این گونه بودم. با وسایل نقلیه عمومی رفت و آمد داشتم و بقیه اساتید از این کار من شگفت زده بودند! نکته جالب تری هم بگویم که حتما متعجب می شوید. من اهل غذای رستوران و فست فود نیستم و برای شام و ناهار بیشتر به قهوه خانه می روم! (با خنده) البته این اواخر کمتر به قهوه خانه می روم چون در آنجا خیلی قلیان می کشند و دود قلیان اذیتم می کند!

لوریس چکناواریان

بانی استقلال ارمنستان هستم!
قضیه استقلال ارمنستان هم داستان جالبی است که برای تان تعریف می کنم. زمانی که گورباچف اعلام کرد اگر مردم به استقلال ارمنستان رأی بدهند، می توانند از شوروی جدا شوند، حدود ۳۰ درصد مردم خواستار استقلال بودند و بقیه مردم از ترس حمله ترک ها به کشورشان با این قضیه مخالف بودند. من آن زمان در ارمنستان زندگی می کردم و رهبر ارکستر ارمنستان بودم. رییس پارلمان آن زمان از من خواست که مردم را به رأی دادن تشویق کنم چرا که بعد از این همه سال مبارزه ضد کمونیستی و درخواست استقلال آبروریزی می شد که مردم به جدایی ارمنستان رأی منفی دهند. من هم به او گفتم خیالت راحت، استقلال ارمنستان رأی می آورد.

با ارکسترم راهی شهرهای مختلف شده و برنامه اجرا کردم و از همه مردم درخواست کردم در رأی گیری استقلال ارمنستان شرکت کنند. تلویزیون ارمنستان هم برنامه های من را پوشش داد و جو بسیار خوبی در شب قبل از رأی گیری به راه افتاد. به خاطر موسیقی همه جمع شدند و ۹۶ درصد مردم به استقلال ارمنستان رأی دادند. خبرنگاران خارجی به من می گفتند تو با موسیقی انقلابی راه انداختی و بدون ریختن قطره ای خون باعث استقلال ارمنستان شدی! البته باید بگویم همه این اتفاق ها به واسطه خواست خدا افتاد و من تنها یک واسطه بودم.

تماشاگران امروز

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz