گفت و گو با مانی حقیقی
«اژدها»، اتفاق غریب سینمای ایران

رشت رویایی- فرود آمدن از هیجان تماشای «اژدها وارد می شود» و قطره قطره تعریف و باز تعریف کردن آن برای من کار ساده‌ای نبود. وقتی بعد از چند روز شنیدن تعریف و تمجید از فیلم در میان اطرافیان، فرصت تماشا به دست آمد، تنها تمایلم بعد از نقش بستن تیتراژ پایانی، این بود که دوباره فیلم را از لحظه نخست ببینم؛ چه چیزی میان این شخصیت های رنگارنگ رخ داد؟ کی از کجا آمد و به کجا رفت؟ اینها از چه حرف می زدند؟ چرا آنچه می گفتند، شبیه واقعیت بود اما منطقی نبود؟ یا اصلا همه چیز فقط یک شوخی کارگردان با من تماشاگر بوده؟

شاید هم از حجم پیچیدگی ماجرا، من در دالان های ذهنم گم شده بودم و راه روشن را نمی یافتم. فیلم را تا جایی که در یادم مانده بود، آنقدر برای خودم تکرار کردم که وقتی بار دوم به تماشای آن می نشینم، یادم باشد دنبال جواب سوال هایم بگردم و این بار دوم بود که فهمیدم.

فیلم «اژدها وارد می شود» - مانی حقیقی

کلا در دفعه نخست رودست خورده بودم. فیلم را می توانستم بسیار رهاتر از آنچه پیش فرض ها برایم ساخته بودند، تماشا کنم؛ از دیدن آن همه رنگ و نماها لذت ببرم و با یک قصه کارآگاهی همراه شوم. معادل ها را کنار بگذارم و فقط به خودم اجازه دهم ۱۰۸ دقیقه در دنیای میان رویا و واقعیت، میان رنگ، طراحی و مستندات، سفری داشته باشم.

بعد از دو بار تماشای فیلم و فاصله گرفتن از تمامی احساسات حاصل از دیدن آن، آنچه به عنوان پرسش درباره فیلم در ذهنم باقی مانده بود با مانی حقیقی، کارگردان فیلم مطرح کردم. کارگردانی که «اژدها…» را از میان سوژه های بسیار خود انتخاب و کارگردانی کرد؛ فیلمی با موضوع سه جوان که درگیر ماجرایی در جزیره قشم می شوند.

«اژدها وارد می شود» در نسبت با کارگردانش، مخاطبان و روال کلی سینمای ایران یک اتفاق تازه محسوب می شود. در مورد بخشی که مربوط به نسبت فیلم با خود شما می شود، این سوال به وجود می آید که چه چیزی موجب می شود کارگردانی که سال ها فیلم هایی با هزینه کم ساخته و سادگی ویژگی فیلم هایش است، به سمت فیلمی با مختصات «اژدها…» برود؛ منظور از رفتن سمت «اژدها…»، ساختن فیلمی با روایتی از جنس این فیلم و نماها و تصاویر چشم نواز، موسیقی پر رنگ و صحنه پردازی هاست. پسش این جاست که آیا دلزدگی از شیوه قبلی پای این شیوه فیلمسازی را به ذهن شما باز کرد یا تجربه گرا بودن و تمایل رفتن سراغ دنیای جدید؟
این قصه است که تعیین می کند فیلم باید چه ویژگی هایی داشته باشد. در «اژدها…» می خواستم تنش با کنتراستی بین وجه مستند و وجه قصه گوی فیلم ایجاد کنم. بخش های مستند را با یک دوربین کوچک، روی دست، با نورپردازی عادی و ناتورالیستی گرفتیم و بخش اصلی و داستان گوی فیلم را با این جنس باشکوه و چشم نوازی که شما به آن اشاره می کنید. برعکس، در فیلمی مثل «کارگران مشغول کارند» این دوربین معمولی و روی دست با قاب های دینامیک و پرتحرک به نظرم بهترین شکل برای پیش بردن داستان آمد. قصه همه چیز است و همه چیز را تعیین می کند.

وقتی یک ایده و طرح (مثل ایده اولیه «اژدها…») چنین دلفریب جلوه می کند، خطر غافل شدن از جزییات در قصه پردازی و ساختار بیش از هر زمانی نزدیک است. چطور از خطر شعف زده شدن نسبت به سوژه وغفلت از جزیی پردازی ها جستید؟
قصه های من معمولا زمان طولانی را روی کاغذ سپری می کنند. برخلاف خیلی ها، من باید حداقل یک یا دو سال با قصه ام زندگی کنم و بعد آن را در قالب فیلم بسازم. این زمان طولانی موجب می شود که هنگام فیلمبرداری کمتر چیزی شگفت زده ام کند. اکثر عناصر فیلم، وقت فیلمبرداری از پیش تعیین شده و آماده اند. به همین دلیل زمان فیلمبرداری اغلب اوقات برای من کسل کننده ترین بخش فیلمسازی است چون عمدتا کار گل است. چیزی که می تواند من را در زمان فیلمبرداری شگفت زده کند، کار همکارانم است به خصوص بازیگرها، طراح ها و فیلمبردار. آنها هستند که می توانند در لحظه فیلمبرداری، چیزی پیش بینی نشده، ناگهانی و جالب را به فیلم اضافه کنند.

فیلم «اژدها وارد می شود» - مانی حقیقی

شاید تصور اولیه از شما به عنوان سینماگری که در مقام فیلمنامه نویس هم شناسنامه شناخته شده ای دارید، این باشد که با فیلمنامه ای کامل و دقیق کار خود را کلید بزنید. گویا در مورد «اژدها…» هم زمان با فیلمبرداری، بخش هایی هم از متن نوشته می شد. احتمالا می توان حدس زد این وضعیت خودخواسته بوده، دلیل آن چه بوده است؟
نه، این طور نیست. من بخش عمده ای از دیالوگ های دو فیلم اولم را سر صحنه می نوشتم ولی از «کنعان» به بعد همیشه با فیلمنامه کامل سر صحنه رفته ام. اتفاقی که سر «اژدها…» افتاد، این بود که بخش مهمی از دیالوگ ها را صبح روز فیلمبرداری به دلایل مختلف بازنویسی می کردم ولی متن اولیه همیشه در کنارم بود.

برای نوشتن فیلمنامه ابتدا داستان را یک بار سرراست برای خودتان تعریف کردید و بعد آن را به هم ریختید تا تماشاگر تکه ها را کنار هم بچیند؟ یا اصلا کل فیلم از ابتدا چنین پایه ریزی شد؟
نه، فیلم از لحظه ای که به ذهنم رسید، همین ساختار را داشت. به نظر من این ساختار برای این فیلم ضروری بود و جور دیگری نمی شد این قصه را تعریف کرد و به همین تاثیر رسید.

همین ویژگی فیلم یعنی نیاز به چسباندن تکه های روایی موجب می شود تماشاگر اغلب در همان یک بار دیدن فیلم چندان تمام و کمال ماجرا را دریافت نکند، این تمایل به دوباره دیدن فیلم، خواسته ای بود که شما طراحی کرده بودید؟
آن را «طراحی» نکرده بودم ولی حدس می زدم این از آن دسته فیلم هایی شود که بعد از دو یا سه بار دیدن، سروشکل واقعی خودش را برای تماشاگر نمایان کند. اغلب تماشاگران از تماشای دوباره و سه باره فیلم بیشتر لذت بربده اند و بار اول صرفا کف کرده اند و حتی شاید گیج شده اند.

اگر نگاهی به کارنامه کاری شما صورت بگیرد، این موضوع روشن می شود که در عین خودداری از نمایش توجه به شخصیت های زن در فیلم، زنان منحصر به فردی در فیلم های شما هستند. شخصیت آنان کامل و تاثیرگذار می نماید. (به عنوان مثال در «اژدها…» حلیمه به خوبی می تواند جان خود (تا زمان زایمان) و فرزندش را نجات دهد. مادر حلیمه می تواند جان نوه خود را نجات دهد، شخصیتی که کیانا تجمل بازی می کند، کاملا کنش گر و زنده است) این شکل شخصیت پردازی برای زنان بسیار کم در فیلم های ایرانی دیده می شود و این سوال به وجود می آید که چنین شخصیت پردازی ها به چه ترتیب در فیلم های شما اتفاق می افتد؟
من در خانواده ای بزرگ شده ام که سه زن قدرتمند و مستقل بر آن فرمانروایی می کنند؛ فخری گلستان، مادر بزرگم که چند سال پیش از دنیا رفت، لیلی گلستان، مادرم و صنم حقیقی خواهرم. من ارتباط مهم و قابل بحثی با پدر و پدربزرگم نداشتم. آنها عمدتا عناصری غایب در زندگی من بودند. به نظرم همه زن هایی که در فیلم هایم می بینید، طبیعتا از این سه زن الهام گرفته اند. شخصیت های زن ضعیف، منفعل و توسری خور، مثل زن هایی که شبانه روز در سریال های سطحی صدا و سیما و تعداد زیادی از فیلم های ایرانی می بینیم برای من هیچ جذابیتی ندارند.

فیلم «اژدها وارد می شود» - مانی حقیقی

با نگاهی به «اژدها…» به نظر می رسد شما هیچ ترسی از فهمیده نشدن به خود راه نمی دهید، یعنی مخاطب را با این چالش که برای فهمیدن تلاشی ویژه کند، مواجه می کند. در چنین وضعیتی این سوال به وجود می آید که اصلا زمان ساخت فیلم، مخاطبی را برای فیلم تصور می کنید؟ اگر این طور است، طیف مخاطبان «اژدها» را چه گروهی در نظر گرفتید؟
فهمیده نشده بزرگ ترین ترس من است ولی راه حلش این نیست که فیلم را به کوچک ترین مخرج مشترک هوش مخاطب تقلیل بدهم. (این حکم طبیعتا در مورد فیلم «پنجاه کیلو آلبالو» صدق نمی کند. آن فیلم جوری ساخته شده که کم هوش ترین افراد هم همه زوایایش را درک کند.) برای من فیلم، مثل رمان یا حتی رساله های فلسفی است، چیزی است که باید آن را کاوید و تحلیل کرد. باید از چند زاویه و چند بار به آن نگاه کرد. مخاطب ایده آل من کسی است که حاضر باشد این زحمت را به خودش بدهد. کسانی که فکر می کنند «اژدها…» قابل فهم نیست، صرفا این زحمت را تحمل نکرده اند. آنها کسانی هستند که ترجیح می دهند با یک بار دیدن فیلم، حکمی قطعی درباره اش صادر کنند و بروند پی کارشان.

نوعی از شوخی در فیلم دیده می شود که در عین جدی بودن، جان می گیرد و شنیده می شود، مثل صدای سکوت ضبط شده از رستوران و … در مواجهه ای که با مخاطب داشتید، احساس می کنید این شوخی ها قابل درک بوده است؟
واقعا بستگی دارد به سلیقه تماشاگر. برای بعضی ها این شوخی ها بامزه است و بعضی ها اصلا متوجه نیستند که شوخی در کار است. حسن سینمایی که به آن اسم «مخاطب خاص» می دهیم، این است که قرار نیست همه مخاطبانش را به شکل راضی کند.

وقتی در صحبتهای خود در فیلم، این طور می گویید صدابردار فیلم پدربزرگم و بعد اسم «خشت و آینه» می آید، می توان این برداشت را داشت که شما تصور می کنید همه مخاطبان فیلم شما می دانند فرزند و نوه چه کسی هستید؟ یا اصلا این که مخاطب این را بداند یا بعد از بیرون آمدن از سینما به دنبال این سوال برود، مسئله شما چه بوده است؟
تماشاگر کافی است بفهمد که پدربزرگ من فیلمی ساخته که صدابرداران فیلم یکی از شخصیت های اصلی فیلم من است. همین نکته کافی است تا باقی ماجرا را بفهمد تعداد کسانی که می دانند ابراهیم گلستان که هست بسیار کمتر از آنی است که شما تصور می کنید. کسانی که می دانند او پدر بزرگ من است، حتی کمتر است و فراموش نکنید این فیلم قرار است در سراسر دنیا نمایش داده شود و اکرانش به ایران محدود نیست. طبیعتا من حسابی روی شناخت خارج از متن فیلم باز نکرده ام و اصولا هر چه اطلاعات تماشاگر درباره جزییات به اصطلاح واقعی فیلم کمتر باشد، از فیلم لذت بیشتری خواهد برد. نیازی نیست تماشاگر «خشت و آینه» را دیده باشد یا «ملکوت» را خوانده باشد یا بداند «آربی وانسیان» چه کسی است. همه این نکات در حد کافی برای درک قصه من در خود فیلم توضیح داده می شوند.

فیلم «اژدها وارد می شود» - مانی حقیقی

اگر شما را کارگردان «آبادان» (که البته ندیده ام)، «کارگران مشغول کارند»، «پذیرایی ساده»، «کنعان» و «اژدها وارد می شود» تصور کنیم، «۵۰ کیلو آلبالو» را چطور می توانیم به شما نسبت دهیم؟
با مقایسه کپشن نام کارگردان این فیلم ها با یکدیگر، من سازنده همه این فیلم ها هستم. دقت کنید که تشابه و تکرار لزوما به کار یک هنرمند هویت نمی دهد. گاهی اوقات تفاوت و پرهیز از تکرار، این هویت را به وجود می آورد. من دوست دارم همه نوع سبک را تجربه کنم و از تکرار کردن خودم پرهیز می کنم.

شکل پایان دادن به ماجرای اژدها در فیلم با آن که کاملا مستقیم درباره آن صحبت می شود اما به نوعی برای برخی از مخاطبان قانع کننده نیست، گویا هنوز رازی در میان هست که عیان نشده است. این انتقاد که در پایان سرنوشت اژدها به وضوح روشن نمی شود را یک خواسته ناشی از کج فهمی یا برداشت نادرست مخاطب می دانید؟
همان طور که گفتم، تمام اطلاعات کافی برای درک پایان قصه در فیلم هست. بخش هایی از آن شکل مسترتری در تار و پود قصه دارد و با دقت بیشتری به جزییات کشف می شود. تماشاگری که عادت دارد همیشه همه چیز را به عیان ترین شکل از فیلم تحویل بگیرد، ممکن است با پایان فیلم ارتباط دشوارتری برقرار کند. چنان تماشاگری حق دارد از من دلخور بشود. در عوض، تماشاگری که برای فیلم وقت بگذارد و در مقابل آن منفعل نباشد، احتمالا لذت بیشتری از فیلم می برد.

یکی از جذابیت ها برای من این بود که بعد از تماشای «اژدها…» از مخاطبانش بپرسم به نظرشان قصه واقعی بوده است؟ به نوعی می توان فیلم را محکی برای زودباوری تصور کرد. با این نگاه موافقید؟
صددرصد.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz