ادبیات پیکارسکی و آداب دن کیشوتی

در سنت ادبی اروپا نوعی ادبیات هست که به نام ادبیات پیکارسکی شناخته می‌شود و البته این نوع ادبی منحصر به ادبیات اروپا نیست. در رمان پیکارسکی یک شخصیت اصلی که معمولا قلاش است، سعی می‌کند ماجراهایش را نقل کند یا نویسنده به عنوان راوی دانای کل این کار را به عهده می‌گیرد. قلاشان که معمولا به آدم‌هایی گفته می‌شود که به مسائل اخلاقی و عرف جامعه چندان اهمیت نمی‌دهند و خود را از قید و بند این مسائل دور می‌دارند، در دوره‌هایی از تاریخ اروپا فراوان بودند.

قلاشان معمولا از والدینی تهیدست و غیرآبرومندزاده می‌شوند که کسی از تولدشان چندان خوشحال نیست. آن‌ها با هر دوز و کلکی که شده، بزرگ می‌شوند و بزرگ شدن آن‌ها معمولا به شکلی است که از همان کوچکی چشمشان دوخته شده به اموال دیگران و از همان کوچکی یاد می‌گیرند که گلیم خودشان را خود باید از آب بکشند.

ادبیات پیکارسکی و آداب دن کیشوتی

ادبیات پیکارسکی که معمولا شخصیت‌های اصلی آن‌ها همین قلاشان هستند، تنوع و گستردگی زیادی دارند و هرچقدر که جلوتر آمده ایم، رنگ و چهره قلاشان نیز تغییر کرده و دیگر مانند شخصیت دن کیشوت در رمان سروانتس قرار نیست حتما دست به سفرهای ماجراجویانه بزنند.

مثلا یکی از شخصیت‌های پیکارسکی که در حدود ۴۰ سال پیش خلق شد، ایگنیشس است در رمان «اتحادیه ابلهان». جان کندی تول. جان کندی تول هرچند از الگوهای رایج در سنت پیکارسک استفاده کرده، ولی ایگنیشس را طوری ساخته که قادر است برخی از سنت‌های این نوع ادبی را هم زیر پا بگذارد و «اتحادیه ابلهان» دقیقا به همین دلیل به یک رمان مهم تبدیل شده است.

ایگنیشس مانند اغلب پیکاروها مفلس و آس و پاس است. فریب کار هم هست. یعنی در جامعه شهری آمریکا او یک جنتلمن نیست، ولی سعی می‌کند خود را یک فرد متشخص، متفکر، درمان گر و حتی جنتلمن جا بزند. ایگنیشس مثل بقیه پیکاروها ملتون هم هست. ثبات ندارد و شخصیتش مدام تغییر می‌کند. او سراغ شغل‌های پی در پی می‌رود و در همه آن‌ها ناکام است. این شغل‌ها هیچ ربطی به هم ندارند. او ظاهرا اول متخصص مطالعات قرون وسطا بوده و در یک موسسه این چنینی کار می‌کرده، بعد در یک کارخانه شلواردوزی و دست آخر در یک‌هات داگ فروشی محقر آبروبر. او در همه این‌ها ناموفق است.

دغدغه‌های ایگنیشس تا حد زیادی شبیه اسلافش، یعنی پیکاروهای اروپایی است. بخشی از این دغدغه‌ها مربوط به حوزه شکم است. او عاشق نوشابه بادامی‌و‌هات داگ است و بین آن همه اطعمه لذیذ و اشربه گوارا، حاضر نیست سراغ چیز دیگری برود.

جان کندی تول مدام تاکید می‌کند که ایگنیشس با آن اندام سنگین و خوف انگیزش در خیابان، کافه، خانه، محل کار، اداره پلیس و مجلس مهمانی آروغ می‌زند. این آروغ‌ها هرچند در آغاز حال به هم زن هستند، ولی به تدریج به یک رفتار کمدی تبدیل می‌شوند و دلگی ایگنیشس را بازتاب می‌دهند. آروغ‌های او در حقیقت روی سنت رفتاری پیکاروها تاکید می‌کنند. ایگنیشس برای به دست آوردن‌هات داگ از کلک‌های پیش پاافتاده استفاده می‌کند و در موقعیت‌های مختلف به این تکه گوشت مشمئزکننده اشتیاق نشان می‌دهد.

ادبیات پیکارسکی و آداب دن کیشوتی

او مانند بقیه پیکاروها میانه خوبی با زنان ندارد. زن همسایه از دست او عاجز است و ایگنیشس از این بابت به هیچ وجه ناراحت نیست. مادر ایگنیشس روز به روز ذله تر و بی دفاع تر می‌شود. با این حال ایگنیشس خم به ابرو نمی‌آورد. دختر دیگری هم در رمان هست که روزگاری با ایگنیشس هم دانشکده بوده و ایگنیشس برای ضدحال زدن به او از همه راه‌ها استفاده می‌کند.

از طرف دیگر او نسبت به ازدواج احساسی ندارد و اگر وصلتی هم بخواهد سربگیرد، از نگاه او خطرناک و غیرموجه است. در تمام رمان تنها یک زن هست که ایگنیشس تا حدودی نسبت به او ارادت دارد. او یک خانم چروکیده و سال خورده ۸۰ ساله است که در کارخانه شلواردوزی کار می‌کند و تقریبا تمام دم و دستگاهش از کار افتاده و شب روز تلاش می‌کند خودش را بازنشسته کند.

«اتحادیه ابلهان»، داستان جوانی به نام ایگنیشس رایلی، مردی تنبل، خودخواه و متخصص قرون وسطاست و جهان را نسبت به آن دوره می‌سنجد. او درواقع آمیزه ای از یک دُن کیشوت چاق و الیور‌هاردی دیوانه است. ایگنیشس ترجیح می‌دهد تمام عمرش را در رختخواب، جلو تلویزیون بگذراند. او از همه چیز ناراضی است، رابطه او با مادرش در صفحات ابتدایی رمان، کاملا انگلی است. او کار نمی‌کند و مادرش خرج تحصیلش را می‌دهد. با این حال، او خود را مدیون مادرش نمی‌داند.

از شخصیت‌های پیکارسکی دیگر که در ادبیات اروپا بسیار مورد توجه قرار گرفت، شوایک است در رمانی با همین نام از یاروسلاو‌هاشک، نویسنده چکی. شوایک درواقع مانند سلف خود یعنی دن کیشوت یک بهلول تمام عیار است؛ بهلولی چک تبار در زمان جنگ جهانی اول، زمانی که چک بخشی از امپراتوری اتریش- مجارستان محسوب می‌شود. او آدم لوده ای است که زیاد حرف می‌زند. همیشه در صحبت‌هایش به ماجراهایی اشاره می‌کند که به نحوی طنزآمیز به شرایط موردنظر شباهت دارد. طنز شوایک در این رمان درخشان بیش از هر چیز متوجه نظامی‌هاست.‌هاشک با خلق شخصیت شوایک به نقد شرایط سیاسی نظامی‌امپراتوری اتریش می‌پردازد.

برتولت برشت، نویسنده و نمایشنامه نویس آلمانی که شیفته شخصیت شوایک بود، در یکی از گفت و گوهای خود ازاین رمان به عنوان یکی از درخشان ترین رمان‌هایی نام برده بود که ادبیات قرن بیستم را به وجود آوردند. اما خود‌هاشک در مقدمه کتابش شوایک را این گونه معرفی می‌کند:

«روزگاران بزرگ مردان بزرگ می‌طلبند. هستند قهرمانان فروتن و ناشناخته ای که تاریخ آنان را به سان ناپلئون نستوده است، حال آن که خصالشان سرفرازی‌های اسکندر مقدونی را هم بی رنگ می‌کند. این روزها، هنگام گردش در کوچه‌های پراگ به مرد شندرپندری برمی‌خورید که خودش هم نمی‌داند در رویدادهای روزگار بزرگ کنونی چه نقش مهمی‌بر دوش داشته است. سرش به کار خودش است. آزارش به کسی نمی‌رسد و روزنامه نگاران هم با درخواست مصاحبه مزاحم او نمی‌شوند. اگر اسمش را بپرسید، با سادگی و فروتنی جواب خواهدداد: شوایک هستم… او معبد هیچ الهه ای در افه سوس را به مانند اروستراتس خرف نسوخته است تا به این وسیله به کتاب‌های درسی راه یابد.»

ادبیات پیکارسکی و آداب دن کیشوتی

واقعیت این است که شوایک را نمی‌توان فقط یک دیوانه درنظر گرفت، چون در خلال صحبت‌های او با هوشمندی خاصی مواجه می‌شویم.‌هاشیک درباره اش می‌گفت: «نمی‌دانم آیا با این کتاب توانسته ام به چیزی که می‌خواستم دست یابم یا نه. در هر صورت این که شنیدم کسی به دیگری این طور دشنام می‌داد: خُلی… مثل شوایک، نشان می‌دهد که موفق نبوده ام. اما اگر کلمه شوایک به دشنام تازه ای در قاموس دشنام‌ها بدل شود، باید به همین خرسند باشم که زبان چکی را با کلمه ای غنی تر ساخته ام.»شوایک نیز مانند شخصیت‌های قلاش از آن دست پیکاروهاست که با رفتارهای نامتعارف و خارج از عرفش سعی می‌کند فساد و تباهی جامعه را نشان دهد؛ جامعه ای که از مدار اخلاق و انسانیت دور شده است.

نمونه دیگر از شخصیت‌های پیکارو شخصیت اسکار است، در رمان «طبل حلبی» گونتر گراس. گراس نیز در موارد متعدد مانند نویسنده‌های نسل‌های قبل از خود اسکار را براساس سنت ادبیات پیکارسکی اروپا خلق کرد. گراس درواقع رمان «طلب حلبی» و شخصیت اسکار را به اقتضای زمانه ای که در آن می‌زیست ساخت؛ زمانه ای که به شدت درگیر فضای ناسیونال سوسیالیسم و جنگ و خشونت بود. برای همین «طبل حلبی» را تاریخ آلمان قرن بیستم می‌خوانند.

داستان اسکار از دوران جوانی مادربزرگش آنا برونسکی آغاز می‌شود، جایی که این زن جوان کاشوبی که درواقع یکی از اقوام محلی لهستان به شمار می‌رود، کنار مزرعه در حال خوردن سیب زمینی است و مردی که در حال فرار از دست پلیس است، به او پناه می‌آورد و او آن مرد را زیر دامن خود مخفی می‌کند. این مرد پدربزرگ اسکار می‌شو و آگنس مادر اسکار نتیجه این وصلت است… آگنس بزرگ می‌شود و رابطه ای خاص با پسردایی خود یان دارد که البته منجر به ازدواج نمی‌شود. این زمان ایام جنگ جهانی اول است و داستان در شهری به نام دانتزیگ روایت می‌شود که زادگاه خود گراس نیز است. در همین شهر است که آلمانی‌ها و لهستانی‌ها کنار هم زندگی می‌کنند و بهانه ای دست نویسنده می‌دهد تاب تواند به کمک آن داستانش را پیش ببرد.

اسکار، شخصیت عجیب و غریب گونتر گراس، از سه سالگی در اعتراض به وضعیت موجود تصمیم می‌گیرد رشد نکند. او خودش را از پله‌های طبقه اول در یک مراسم عیش و نوش خانوادگی پایین می‌اندازد و گناه رشد نکردنش را برای همیشه به گردن پدرش می‌اندازد؛ پدری که تا آخر عمر باید تاوان اشتباهش را پس بدهد.

ادبیات پیکارسکی و آداب دن کیشوتی

اسکار مانند بسیاری از شخصیت‌های ادبیات پیکارسکی شخصیتی است پرحرف و وراج که همه چیز را روایت می‌کند. او که از کودکی عاشق طبل می‌شود و تمام زندگی اش را در طبلی حلبی خلاصه می‌کند و با آن می‌تواند ناکامی‌هایش را بپوشاند و به آرزوهایش برسد، یک قدرت جادویی نیز دارد و آن جیغ بلندی است که می‌تواند شیشه‌ها را بشکند.

ماجرا از این قرار است که مادر اسکار از همان ابتدا وعده می‌دهد که در جشن تولد سه سالگی به او یک طبل حلبی هدیه بدهد و پدر اسکار آینده فرزندش را در مغازه داری می‌بیند؛ شغلی که خودش نیز درگیر آن است. اسکار چشم انتظار سه سالگی است. برای او بزرگ شدن و مغازه داری جذابیتی ندارد. برای همین درست در روز تولد و پس از به دست آوردن طبل تصمیم می‌گیرد که بزرگ نشود. به همین جهت وقتی پدرش در زیرزمین را سهوا باز می‌گذارد، اسکار خود را از بالای پله‌ها به پایین پرت می‌کند و چند هفته ای را در بیمارستان سپری می‌کند و بهانه ای برای بزرگ نشدن پیدا می‌کند.

خانواده اسکار به تصور این که در اثر این اتفاق او به صورت عقب مانده ذهنی و جسمی‌درآمده است، با او برخورد می‌کنند. اسکار بدین ترتیب سالیان سال یک کوتوله ۹۳ سانتی متری باقی می‌ماند. اسکار حرف نیم زند و این طبل حلبی است که جایگزین زبان او می‌شود. درواقع اسکار احساسات و حرف‌هایش را از طریق طبل زدن بروز می‌دهد و بنابراین زود به زود باید طبل جدیدی به جای طبل پاره شده قبلی دریافت کند. اما آن چه او را به شخصیتی عجیب تبدیل می‌کند، همان جیغی است که به کمک آن می‌تواند شیشه‌ها را بشکند.

مادر اسکار، یعنی همان اگنس در ایام جنگ پرستار جوانی است و از این طریق با سرباز آلمانی مجروح به نام ماتزرات آشنا می‌شود و این آشنایی منجر به ازدواج می‌شود. آن‌ها مغازه خواربار فروشی دایر می‌کنند، هرچند شرایط اقتصادی پس از جنگ وخیم است و اسکار در چنین شرایطی به دنیا می‌آید.

غرور ملی مردم در اثر نتیجه جنگ و تقسیم کشور جریحه دار شده است و وضع اقتصاد نیز بحرانی است که این هر دو مورد زمینه ساز ظهور و گسترش نازیسم (ناسیونالیسم + سوسیالیسم) است که دقیقا این دو مقوله را نشانه گرفته بود. اسکار موجود عجیبی است و البته غیرطبیعی؛ چرا که ابتدای خلقتش را نیز به یاد دارد و البته توانایی‌های خاصی را نیز داراست.

سنت ادبیات پیکارسک هنوز هم در اروپا رایج است. در ادبیات معاصر ایران رمان «دایی جان ناپلئون» ایرج پزشک زاد تا حدود زیادی به این ادبیات نزدیک است. هرچند نمی‌توان آن را رمانی در ژانر پیکارسک تعریف کرد. پزشک زاد در این رمان طنز شخصیت سال خورده ای به نام دایی جان خلق می‌کند که درگیر توهم است و خیال می‌کند انگلیسی‌ها قرار است او را از خانه اش در تهران بربایند.

۲fasl

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz