سوم خرداد در ادبیات ایران در گفت و گو با عبدالجبار کاکایی، شاعر و ترانه‌سرا
آزادی خرمشهر انگیزه‌ای شد تا به جبهه بروم

رشت رویایی، مجتبا پورمحسن- شاید کسانی که چندان اهل شعر نباشند و شعر امروز را دنبال نکرده باشند، نام عبدالجبار کاکایی را فقط در تیتراژ پایانی سریال‌های تلویزیونی به عنوان ترانه‌سرا دیده باشند. اما کاکای علاوه بر ترانه‌سرایی، به طور جدی شعر را هم دنبال می‌کند. او علاوه بر انتشار چند مجموعه شعر، یک کار پژوهشی در زمینه ادبیات جنگ کرده. این کتاب با عنوان «بررسی تطبیقی ادبیات پایداری جهان» در سال ۸۰ منتشر شد. او یکی از چهره‌های شناخته شده ادبیات جنگ در ایران است. با او درباره حضور «آزادسازی خرمشهر» در ادبیات ایران گفت و گو کردم.

عبدالجبار کاکایی

آقای کاکایی، آیا ادبیات جنگ در کشور ما موفق بوده؟
ببینید ما باید ببینیم مقیاس‌ها برای برجستگی چیست؟ اگر مقیاس ادبیات خودمان باشد، یعنی پروسه‌ی ادبیات مدرن ایران در صد سال گذشته، من می‌گویم با این ادبیات متناسب بوده. اگر مقصودتان مقایسه با آثار ماندگار جنگ‌های بزرگ جهان است، خب ما هیچ وقت در آن اندازه‌ها ظاهر نشدیم. نه ادبیات صلح‌مان و نه ادبیات جنگ‌مان، نه ادبیات تغزلی و غنایی و عاشقانه‌مان و نه رمان‌هایمان، در هیچ سطحی ما نتوانستیم به سمت آن معیارهایی برویم که ادبیات معاصر اروپا یا آمریکای لاتین بوده، یا کشورهایی که به حیث زبان، گستره‌ی فراوان‌تری دارند. اما در مجموع فکر می‌کنم با وضعیت ادبیات مدرن در صدسال گذشته ما به ویژه در دوره‌هایی از این صد سال ما، گرایشی برجسته به ادبیات اجتماعی داشتیم؛ مثلاً دوره‌ی مشروطیت یا شهریور ۲۰ که ایران اشغال شد یا وقایع سیاسی پس از ۱۵ خرداد یا جنبش‌های چریکی جنگل و ادبیات متعهد اواخر دهه‌ی ۴۰ و اوایل دهه‌ی ۵۰ یا ادبیات معروف دهه‌ی ۶۰ که به دهه‌ی ۶۰ معروف شده و عموماً هم موضوع جنگ بوده. من فکر می‌کنم سطوح این دوره‌ها را بایستی با هم سنجید که آیا بینیم ادبیات دهه‌ی ۶۰ ما پیشرفتی نسبت به دوره‌های اجتماعی پیش از خودش داشته؟ یعنی جوان‌هایی که دهه‌ی ۶۰ شعر گفته‌اند، آیا مثل سیاوش کسرایی، شاعر اجتماعی دهه‌یی ۴۰ یا میرزاده عشقی، شاعر اجتماعی عصر مشروطیت توانستند در حد و اندازه‌های فهم و هوش نوعاً انسان ایرانی یا ادبیات معاصر ایران قرار بگیرند یا نه؟ پاسخ من مثبت است. من می‌گویم ادبیات اجتماعی دهه‌ی ۶۰ در مقایسه با دوره‌های پیش از خودش دستاوردهایی داشت. اولاً به هر حال یک وحدتی بین محتوا و صورت در شکل تازه‌ای ایجاد کرد. یعنی نگاه، کاملاً امروزی بود، قالب، دیروزی بود. این اتفاقی بود که زمزمه‌هایش در دهه‌ی ۳۰ و ۴۰ شروع شده بود آن‌هایی که وفادار به قالب‌های کلاسیک مانده بودند شاعرانی بودند که کماکان می‌خواستند غزل و رباعی و مثنوی را حفظ کنند، ضمن این که عصر نیما را پذیرفته بودند، عصری که باید ادبیات ما هم مدرن می‌شد. شاعرانی برجسته‌ای هم بودند مثل خانم سیمین بهبهانی یا هوشنگ ابتهاج. ادامه‌ی این جریان رسید به شعر دهه‌ی ۶۰ و غزل‌های جدید. در ادبیات جنگ رویکرد به قالب‌های سنتی بود و تردیدی در این نیست. به نظر من تلاش‌هایی برای احیای سنت و یا حداقل کنار هم نشاندن سنت و مدرنیته شد، اتفاقی که در عصر پست‌مدرنیسم افتاد، نوعی پلورآلیسم ادبی در حوزه‌ی قالب‌ها بود؛ وضعیتی که الان هم ما به آن مبتلا هستیم. پس به نظر من این ادبیات در قیاس با دوره‌های مشابه خود نمی‌تواند عقب رفته باشد. اگر رفته باشد، ما به شعور ملی مردم ایران توهین کرده‌ایم. به هر حال درگیر یک صحنه‌ی اجتماعی شدن و یک قدم از لحاظ هوش و عقل و اندیشه عقب رفتن چیزی جز توهین به شعور یک ملت نیست. زمینه‌های مصداقی‌اش هم فراوان است. مثلاً قیصر امین‌پور که الگوست. من می‌گویم حالا چهره‌های دیگرش را هم می‌شود قیاس کرد حتا علی معلم دامغانی را با وجود سبک سنتی که دارد، یا مرحوم سید حسن حسینی را بیایید مقایسه کنید با چهره‌های اجتماعی پیش از عصر خودشان. نیایید مقایسه کنید با چهره‌های جهانی ادبیات. چون هیچ‌وقت ما در آن اندازه‌ها نتوانستیم باشیم، چون اگر بودیم با همین معیارهای مرسوم و موجود باید جوایز نوبل را یکی پس از دیگری می‌گرفتیم. به هرحال وضعیت زبان فارسی، انزوای اجتماعی، نبودن متفکران خیلی بزرگ، این ادبیات را در حد خودش متوقف کرده و نگه داشته است. من فکر می‌کنم در این سطح، خیلی ادعای زیادی نیست اگر اعتراف بکنیم ادبیات ما ادبیات موفقی بوده.

نگاهتان خیلی خوش‌بینانه نیست؟ چون من آثاری را که به جنگ ایران و عراق – طولانی‌ترین جنگ‌های قرن بوده – می‌پردازد، دنبال کرده‌ام، خیلی کم بوده یا خیلی محدود بوده. محدود به این معنا که بخش خاصی از نویسندگان ما سراغش رفته‌اند، من نه می‌خواهم کسی را متهم کنم، نه آنهایی را که در این زمینه کار کرده‌اند و نه کسانی که کار نکرده‌اند. هدف آسیب‌شناسی است. به نظر شما چرا این اتفاق افتاده؟
دقیقاً این اتفاق از این نقطه شروع شد که کسانی که برای جنگ قلم زدند، از یک تاریخی به‌طور طبیعی محکوم شدند فقط در جهت بنویسند، یعنی محکوم به «در جهت نوشتن» بودند و متاسفانه رنگ تقدس به برخی از پدیده‌های پس از انقلاب زده شد و باعث شد قلم‌ها از ورود به این موضوعات خودداری کردند. حالا خاستگاه یک بخشی از این خودداری‌ها، واقعاً امساک شخصی نویسنده‌ها بود، نمی‌خواستند به موضوعاتی بپردازند، شراط طبیعی جنگ بود، دفاع بود، به هر حال یک ملتی وقتی درگیر یک موضوعی می‌شود، نگاه انتقادی به آن موضوع کمرنگ می‌شود و عموماً ادبیات تهییجی و تشویقی طرفدار پیدا می‌کند. پس از این‌که آن موضوع فروکش کرد، نهادهایی به وجود آمدند که اصلاً نام‌گذاری‌شان بر اساس جهت‌گیری فکری‌شان بود، مثل بنیاد حفظ ارزش‌های دفاع مقدس. هم دفاع، مقدس شد و هم آنی که باید حفظ می‌شد، ارزش‌هایش بود، نه ضد ارزش‌هایش. بنابراین با محدود کردن موضوعات و در اختیار نگذاشتن تریبون‌ها به نگاه‌های متفاوت و البته مخالف، تاثیری منفی گذاشت. همیشه یکی از دغدغه‌های من بوده و در گفت‌وگوها تاکید می‌کردم که تریبون‌های جنگ و قلم‌های جنگ را به همه خطوط فکری بدهید. می‌گفتم اجازه بدهید که آدم‌های مختلف حرف بزنند، اگر می‌خواهید جنگ زنده بماند، اگر می‌خواهید پویایی داشته باشد؛ به ادبیاتی که در جنگ شکل گرفته اعتماد کنید، اجازه دهید آن‌هایی که مخالف این نگاه‌ها هستند کتاب‌هایشان را در حوزه‌های پژوهشی و در حوزه‌های فرآورده‌های ادبی دربیاورند؛ همین تباین آرا باعث می‌شود که ادبیات رونق بگیرد، رشد کند، نه فقط راجع به یک موضوع اجتماعی مثل جنگ، حتا راجع به عناصر، شخصیت‌ها. ما مثلاً یک متفکر بزرگ در عالم اسلام داریم به نام علامه اقبال، شما اگر به آکادمی اقبال در لاهور رفته باشید، کتاب‌های فراوانی درباره اقبال نوشته شده. علتش این است که قلم‌زدن درباره این شخصیت، در انحصار رسمی نظام‌های حکومتی نبوده. به هر حال رفتارهای غلط مدیریت فرهنگی ما بوده است، به ویژه پس از پایان جنگ. حالا در زمان جنگ من فکر می‌کنم که اصلاً شاید این جهت و این نگاه شکل نگرفته بود، همه به نوعی درگیر سایه سنگین جنگ بودند، همه یک سو بودند، نگاه‌ها در یک جهت بودند، استعدادها در یک مسیر حرکت می‌کردند؛ مثل رودخانه‌ای شتابان که در حال حرکت بود و هر چیز به آن می‌پیوست، به سمت جلو می‌رفت. ولی وقتی جنگ تمام شد جامعه به سکون و آرامش رسید، نگاه‌های متفاوت درآمد، صداهای جدیدی احساس کردیم. در غزل مثلاً صداهای جدیدی آمد اینجا دیگر زمانی بود که می‌شد به تحلیل و ارزیابی این ماجرا پرداخت. منتها روندی که ما بعد از جنگ از سوی مدیریت فرهنگی کشور شاهد بودیم حفظ همان وضعیت دهه ۶۰ بود. یعنی یک قرنطینه‌ای ایجاد کردند، تعدادی شاعر گذاشتند داخل آن قرنطینه که کاریکاتور شعرای دهه ۶۰ شدند. همین الان هم برخی از نهادهای فرهنگی در پی حفظ بقایای آن موجودیت هستند با همان ژست‌ها. من اخیراً یک نقدی نوشتم روی کتابی با عنوان رجزمویه که به نوعی تکرار اداهای دهه ۶۰ بود که در این نقد من حرف‌هایم را زدم، گفتم ما دیگر موافق نیستیم با این‌که بحران‌سازی کنید و دوباره جامعه را تقسیم کنید به دو طبقه، بعد هم شروع کنید به فحاشی به طبقه دیگر. این دوره گذرایی بود که دهه ۶۰ شکل گرفت. اوجش هم در شعرهای سلمان هراتی بود. یا بعد هم شعرهایی که علیرضا قزوه داشت. نوعی اعتراض‌های اجتماعی که در آن دهه به خاطر بحران عظیم جنگ شکل می‌گرفت، واقعاً آن موقع هم داستان اکثریت در مقابل اقلیت بود. الان در واقع بعضی از نهادهای فرهنگی می‌خواهند همان دوره را به اسم حفظ اصول، بازسازی و احیا کنند، شاید همان داستان اصولگرایی که در عرصه سیاسی است به ادبیات هم یک‌جوری رخنه کرده است. می‌خواهند پایبند به اصول باشند، یعنی جهت‌گیری دوران بحران را با جهت‌گیری پس از بحران در ادبیات یکی کنند، می‌خواهند رویکردها و نگاه‌ها را با همان تلخی و تندی نگه دارند، قلم‌ها را در یک مسیر و جهت حفظ کنند. نمی‌شود این وضعیت انقلابی را به شکل منجمد نگه داریم. اصلاً هر چیزی که در حالت انجماد بماند، کم‌کم فرسوده و پوسیده می‌شود و از بین می‌رود.

آقای کاکایی این چیزی که به نام ارزش‌ها از آن حرف می‌زنیم خیلی هم ارزش‌های خوبی است ارزش‌هایی است که به هر حال خود جامعه آن‌ها را ساخته، از بیرون از جامعه نیامده. واقعاً آیا این ارزش‌ها خودشان به تنهایی توانایی ندارند که ماندگار باشند تا این که یک عده‌ای بخواهند مثلاً به شکل دوپینگ این را در ذهن مردم فرو کنند؟
خب، متاسفانه ببینید نهادهای دیوان‌سالار به وجود می‌آیند، چه بخواهیم چه نخواهیم. چنین پیرامون حوادث انقلابی و اجتماعی، موزه‌های جنگ تأسیس می‌شود، نهادها و سازمان‌هایی برای حفظ میراث جنگ تأسیس می‌شود؛ منتها به هر حال شکل مدیریت این نهادها مهم بوده. من فکر می‌کنم چیزی که نبود، سعه‌صدر بود، نگاه باز بود. در دایره تعصب و خامی و خودنگری و همان تعصبات قومی وارد حوزه‌های اجتماعی و معرفتی و ادبیات شد. بله، خود این ارزش‌ها را مردم به وجود آوردند، مردم هم قادرند این ارزش‌ها را حفظ کنند. هیچ ضرورتی ندارد که شما تابلویی بگذارید حفظ ارزش‌ها بعد هم فقط به شکار موضوعات ارزشی بپردازید. به هر حال این‌ها اتفاقات تلخی بود که پس از جنگ در مدیریت ادبیات اجتماعی جنگ اتفاق افتاد که ما به این‌جا رسیدیم. ولی با همه احوال، من فکر می‌کنم میراث جنگ، همان ادبیاتی بود که در زمان خودش شکل گرفت، یک زمانی ادبیات آنتولوژی‌اش فراهم خواهد شد، چهره‌ها شناخته خواهد شد، فکر نمی‌کنم این چهره‌ها فراموش شود. ادبیات دهه ۶۰ با همان اسم‌ها ماندگار شد، چه بخواهیم چه نخواهیم، چه دولت بخواهد چه نخواهد، چه روشنفکران منکر باشند چه انکار کنند؛ آن ادبیات شکل گرفت حالا ما هی بگوییم میرزاده عشقی شاعر مشروطه نبود، ایرج شاعر مشروطه نبود، عارف نبود، بودند دیگر! بودند و شکل گرفتند و رنگ دادند و هستی بخشیدند و کتاب منتشر کردند و پیرامون‌شان نقد نوشته شد.

آقای کاکایی، آمریکایی‌ها یک حمله ژاپنی‌ها به بندر هاربر داشتند. با وجود این‌که در آن جنگ‌ها چیزی به نام قهرمان و یا حماسه و ارزشی که ما داشتیم، شاید در کار نبود، ولی از آن زمان تا حالا بیش از ۲۰ فیلم درخشان ساخته شده، در ادبیات ماندگار شده. یا یک نمونه دیگر می‌گویم یک عبارتی هست در کشورهایی مثل هلند و فرانسه که به آن «D Day» که در آن روز آمریکایی‌ها آمدند در نرماندی و نیرو پیاده کردند و بعد هلند را از اشغال درآوردند. در هیچ‌کدام از آن‌ها چیزی به عنوان ارزش وجود نداشت به آن شکلی که ما ادعا می‌کنیم. آن‌جا این اتفاق خیلی به شکل پررنگی در همه عرصه‌های هنریش شکل گرفته است. ولی سوم خرداد کجای ادبیات امروز ماست؟
خب، شما الان در مثال‌هایی که برای من می‌زدید، مثلاً می‌گفتید ۲۰ تا فیلم درخشان؛ سینما، کجا متعلق به کشور ماست؟ ما الان تازه در سینما داریم به جایی می‌رسیم، اما سینما خاستگاهش آن‌جاست رمان خاستگاه‌اش غرب است، ادبیات عصر جدید، خاستگاهش غرب است و به هر حال من فکر می‌کنم که نباید این‌ها را با هم قیاس کرد. ما را باید با خودمان، با دوره‌های اجتماعی مشابه خودمان قیاس کنید. اشتباه از این‌جا شروع می‌شود که ما دنبال مثلاً چهار تا شاعر معاصر هستیم که این‌ها را مقایسه کنیم با چهار چهره بزرگ مثل لوئی آراگون یا پل والری و بعد بگوییم ما در این حد چهره نداریم. در جهانی شدن در داشتن پارامترهای جهانی بودن، معیارهای جهانی شدن به حدی مؤلفه زیاد است که یکی‌اش، مؤلفه زبان است، ترجمه است؛ ما سینمای‌مان الان توانسته یک مقداری خودش را به جهان معرفی کند، آن هم بیشتر به خاطر گفتارهایش، ادبیات و دیالوگش، یعنی ادبیاتی که در این سینما جریان دارد، نه تکنولوژی‌اش و نه تکنیکش. این است که من دیده‌ام در سخن اغلب منتقدان خارجی که درباره فیلم‌هایی از ایران که جایزه‌های بزرگی می‌گیرند، بیشتر به ادبیات این سینما اشاره می‌کنند، به قصه‌هایش به نقل روایت‌هایش؛ این نشان می‌دهد ما یک چیزی داریم، ولی به آن مولفه‌ها نرسیده‌ایم که هر حرف‌مان جهانی شود. گرچه این قابلیت هست. شما ببینید اگر بر اساس ترجمه بخواهیم قضاوت کنیم، من ترجمه مثلاً کارهای جنگ لوئی آراگون را خوانده‌ام، ترجمه کارهای جنگ ناظم حکمت را خوانده‌ام، کارهای جنگ پل والری را هم خوانده‌ام؛ می‌توانم مقایسه کنم از حیث خیال‌پردازی، از حیث عمق اندیشه و تفکر، ولی خب زبان که در ترجمه به هم ریخته. زبان را دیگر نمی‌شود مقایسه کرد. مقایسه کنم با آن چیزی که در شعر همین آزاد و نیمایی شعر نوی بچه‌های هشت سال دفاع مقدس بوده؟ در بعضی از قطعات نکته‌هایی در شعر دفاع مقدس ما هست که واقعاً نکته‌های زیبایی است، ولی وقتی این‌ها ترجمه نمی‌شود، انتقال پیدا نمی‌کند، محدود و محصور در یک نظام سیاسی است، بعد یک نگاه تلخ به این حوادث می‌شود جنگی که به قول شما طولانی‌ترین جنگ قرن بیستم بود، جایی در سینمای جهان ندارد، توجهی بهش نمی‌شود، این موضوع بیشتر به یک جنگ منطقه‌ای تعبیر می‌شود آن جوری که نگاه سازمان‌های سیاسی جهان بود در واقع سازمان ملل، شورای امنیت، سازمان عفو بین‌الملل و هر چی اسمش را بگذاریم نگاه تمام اینها به این جنگ یک جنگ منطقه‌ای بود اصلاً این جنگ را به عنوان یک جنگ بین دو نهاد قدرت جهانی دو تفکر بزرگ جهانی مثل جنگ‌های جهانی اول و دوم نگاه نکردند، لذا مورد اهمیت قرار نگرفت، نقطه درخشانی نشد در جهان. برای ما اهمیت داشت، برای تاریخ تفکر ما، جنگ حق و باطل بود. برای انسان ایرانی تا همیشه این حادثه خواهد ماند. منتها من فکر می‌کنم ما در بوم ادبیات جهان خیلی تاثیرگذار نیستیم که نقطه طلایی باشیم و همه نگاه‌ها را به خودمان جلب کنیم.

ما اگر داخل مرزها را نگاه کنیم آقای کاکایی چند تا کار، من می‌گویم سوم خرداد خیلی اتفاق بزرگی است. نه محدود به مسلمان و غیر مسلمان است و نه محدود به نظام سیاسی؛ یک شهری کاملاً اشغال شد و این شهر در یک روزی آزاد شد. این اتفاق مهم چقدر در شعر و رمان ما جا دارد؟
– در شعر که بازتاب داشته، به طور طبیعی همان‌قدر که موقعی که بندر پرت سعید مصر اشغال شد و بعد هم آزاد شد، برایش شعر گفتند، همان‌قدر هم برای خرمشهر گفته شده. ولی در حوزه رمان و داستان حرف شما را قبول دارم، کمتر به آن پرداخته شد. شاید به هر حال رمان نیاز به تحلیل روان‌شناختی شخصیت‌ها و آدم‌ها دارد (…) یک محدودیت‌هایی را باید بپذیریم دیگر. نتیجه پرواز کردن در همین سقف کوتاه، همین پرنده‌هاست.

همین محدودیتی که اشاره کردید. مثلاً برای نسل من جنگ قطعاً آن حماسه‌ها بود، ولی از آژیر قرمز هم بود. به هر حال جنگ خوب نیست. فکر نمی‌کنم کسی با این گفته مشکلی داشته باشد. ما از کشورمان دفاع کردیم، چون به ما حمله شده بود. اما این نافی خرابی‌ها و وحشت‌ها و بدی‌های جنگ نیست. چرا ما نمی‌توانیم ادبیات خودمان بگوییم جنگ بد است؟
دقیقاً به همان دلایلی که خدمت‌تان عرض کردم، تعصباتی که وارد حوزه‌های اجتماعی و سیاسی شد. بعد هم این تصور رفت که هر کس بگوید جنگ بد است، لابد روشن‌بینی‌اش را از دست داده، نگاهش را از دست داده، این مارک‌زنی‌ها، این تهمت‌زنی‌ها، انگ‌زنی‌ها باعث شد که حتا خیلی از نویسندگان مسلمان از سر این سفره بلند شوند، قهر کنند، ساکت شوند و چیزی ننویسند. وقتی داد و ستد فکری نیست این ادبیات فقط یک سمت و سو دارد هر وقت بخواهی نزدیک شوی به این موضوعات باید به به و چه چه بگویی. بنابراین نمی‌شود به این موضوعات نزدیک شد و آن‌ها را جهانی کرد.

و بیش از هر چیزی این به ضرر خود همان ادبیات جنگ تمام شده نه؟
کاملاً. نه فقط ادبیات جنگ، بلکه تمام موضوعات اجتماعی ما تحت‌الشعاع نگاه یک‌سویه قرار گرفته است یا باید به نفع حرف بزنی یا هیچ‌چیز نگویی. البته این تلقی نشود که وقتی من می‌گویم به نفع حرف بزنی، منظورم این است که کسی با دفاع مقدس مشکل داشته باشد. گمان نمی‌کنم هیچ نگاه منصفی باشد که بخواهد جنگ هشت ساله و دفاع شرافتمندانه مردم را زیر سؤال ببرد.

قطعاً این‌طور است.
نگاه متفاوت هست. نگاه منتقد است که ممکن است بخواهد سره را از ناسره جدا کند، ارزش را از ضد ارزش جدا کند، به یک معیارهایی برسد که شاید آن معیارهایی نباشد که نگاه رسمی و دستگاه رسمی نظام دارد تبلیغ می‌کند. ولی فکر نمی‌کنم کسی از اساس با این موضوعات مخالف باشد و بخواهد خطوط اصلی قرمز یک ملت را زیر پا بگذارد.

این‌که ۵۰۰ هزار نفر ایرانی رفتند در جنگ، جانشان را راه کشورشان از دست دادند، فکر نمی‌کنم هیچ نویسنده‌ای با هر نوع تفکری با این قضیه مساله داشته باشد.
اصلاً این‌که بگوید بی‌خود بوده، نباید این کار را می‌کردند یا ما شروع کننده بودیم؛ این حرف‌ها محلی از اعراب ندارد. وقتی سازمان ملل اعلام کرده عراق شروع‌کننده بوده، دیگر جای بحث نمی‌ماند. وقتی یک نهاد جهانی کارشناس فرستاد، تحقیق کرد پژوهش کرد، به هر حال فهمیدند این جنگ چیه بود، مقصر را اعلام کردند، تعیین خسارت کردند، زمان‌بندی کردند، دیگر مسلم شد بر همه که یک کشور مورد تهاجم قرار گرفته، یکی مدافع بوده. جنگ از یک طرف ناعادلانه بود که عراق بود از طرف ما عادلانه. این تعریفی است که جامعه‌شناسی جنگ دارد. بنابراین فکر نمی‌کنم در داخل کشور کسی باشد مگر اینکه یک آدم جاسوس و خائن باشد که بخواهد مثلاً بنویسد جنگ از طرف ما بوده یا ما در این جنگ موضع‌مان ناحق بوده.

گفتید در مورد سوم خرداد یا آزادسازی خرمشهر در زمینه شعر آثار درخشانی بوده. دوست دارم برای این‌که حالا مخاطبان ما متوجه شوند شاید خیلی‌هایشان نخوانده باشند. شما مثلاً چه شعرهایی را از چه شاعرانی مدنظر دارید که به این قضیه خیلی خوب پرداخته باشند؟
من فکر می‌کنم که چون جنگ ما یک جنگ ناسیونالیستی نبود، جنگی بود که تفکر مذهبی بیشتر بر آن حاکم بود تا تفکر ناسیونالیستی – اسم گردان‌ها، اسم گروهان‌ها، اسم عملیات‌ها، اسم موقعیت‌ها، اسم وضعیت‌ها حتا سرودهایی که در جنگ خوانده می‌شد، دعاهای مذهبی بود؛ این را باید باور کنیم یک فرهنگی شکل گرفته بود و همه هم یک‌جهت در جهت آن فرهنگ بودند. به خاطر همین گرفتن شاید یک شهر یک روستا یا ده، یک وجب از خاک، آن‌طوری که می‌خواهیم در ادبیات ما بازتاب نداشت. نگاه شاعران کلاً به جنگ یک نگاه کلی بود. وطن‌محوری نبود. تا یک مدتی واقعاً این نگاه طبیعی بود، اما بعد از یک مدتی دیگر غیرطبیعی شد، اما به همان منوال ماند. آزادی خرمشهر گرچه نقطه طلایی تاریخی بود برای فتوحات ما، اما در ادبیات خیلی نقش برجسته‌ای نداشت. من آنتولوژی‌هایی را که راجع به خرمشهر گردآوری شده، ورق زدم، شعرهایی که راجع به این موضوع گفتند خیلی کار برجسته و درخشانی نیست. خیلی قطعات ساده راجع به بمباران‌های جنگ شهرها، شهادت و شهید هستند که خیلی نکات برجسته‌ای. ولی در خصوص آزادی سوسنگرد، آزادی خرمشهر، آزادی مهران من اثر درخشانی ندیدم. مثلاً آقای عبدالملکیان یک قطعه شعر دارد راجع به آزادی خرمشهر که صبح همان روز آزادی سروده بود، تا مدت‌ها هم خوانده می‌شد از رادیو و تلویزیون «ساعت پنج بعدازظهر آمبولانسی می‌آید قلبم را می‌فرستم آمبولانسی می‌آید و…»

شما سوم خرداد همان سال چند سال‌تان بود و کجا بودید؟
من سوم خرداد ۱۹ سالم بود و در شهر خودمان ایلام بودم. شاید چهار پنج ماه بعدش رفتم جبهه. سوم خرداد من ایلام بودم. خرمشهر شاید انگیزه‌ای شد برای من که اصلاً توجه کردم به جنگ و تصمیم گرفتم بروم خودم از نزدیک این فتوحات را ببینم.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz