دکتر عباس نعیمی

رشت رویایی، محمد غلامی‌پور- پایان تلخِ ماجرای اهورا، این روزها همه جا سایه انداخته است؛ از فضای رسانه‌ای و شبکه‌های مجازی گرفته تا تاکسی و بازار. شاید تا چند روز پیش که خبر تعرض یک ناپدری به کودک دو و ساله نیم و قتل او در شبکه‌های مجازی منتشر شود، هیچکس فکرش را هم نمی‌کرد یک روزی ممکن است کنار گوش او در همین شهر و استان خودمان که داعیه‌دار فرهنگ است، چنین اتفاقی رخ دهد. فیلم فروشنده اصغر فرهادی که جامعه‌ای رو به زوال اخلاقی را نشان می‌داد، وقتی سال گذشته موفق به کسب اسکار شد، بسیاری او را متهم به سیاه‌نمایی کردند. اما حالا همان پایان‌های باز سینمای فرهادی روبروی جامعه ما قرار گرفته است. به خصوص در پرونده اهورا، ماجرای ناگواری که گره‌های بازنشدنی و باورناپذیر بسیاری دارد. حالا سوالات زیادی در ذهن عمومی شکل گرفته و بسیاری را وادار به واکنش‌های عصبی کرده است. اهورا نخستین کودکی نیست که بتوان به عنوان پر سر و صداترین و تلخ‌ترین پرونده این سال‌های اخیر از آن یاد کرد. موارد مشابه و غیرقابل انتظار در طول این مدت به حدی بوده است که نسبت زیادی از جامعه دچار استرس و واهمه شوند. به همین دلیل سراغ دکتر عباس نعیمی، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه رفتیم، تا ببینیم آیا این ترس منطقی است یا خیر؟ و اینکه واکنش جامعه نسبت به این اتفاق که غالباً خواستار تسریع در پرونده از سوی دستگاه قضا و اعدام قاتل اهورا هستند، ما را به چه نتایجی می‌رساند. و مهمتر اینکه پرونده اهورا یک پایان تلخ خواهد بود یا یک تلخی بی‌پایان؟

طی ماه‌ها و سالهای اخیر، موارد مشابه و ماجراهای عجیب بسیاری خبرساز و رسانه‌ای شد. به نظر می‌رسد ماجرای کودک آزاری در کشور ما دارد تبدیل به یک سریال یا اپیدمی می‌شود. تحلیل شما از این موضوع چیست؟
همانطور که اشاره کردید پیش از این یک سری سلسله اتفاق‌های مشابه رخ داده است؛ ستایش را داشتیم، آتنا و بنیتا را داشتیم، هلیا و کیمیا را داشتیم تا اهورا. در آغاز این سوال مطرح می‌شود که آیا این روند، رو به افزایش است یا اینکه بیشتر به چشم آمده است؟
واقعیت این است که رسانه‌های جمعی و فضای مجازی در خدمت آگاهی رسانی عمومی قرار گرفته‌اند و مردم به واسطه شبکه‌های مجازی از مسائل ریز و درشت آگاه می‌شوند. به همین دلیل باید پرسید آیا آمار این نظیر اتفاق‌ها رو به افزایش است یا اینکه امکان دسترسی ما به اطلاعات گوناگون افزایش پیدا کرده و ما داریم بیشتر آگاه می‌شویم؟ به عقیده من پاسخ، تلفیقی از این هر دو مورد است. قطعاً ما بیشتر آگاه می‌شویم. مواردی مثل این، حتماً پیش از این هم وجود داشته اما با این وجود به نظر می‌رسد این آمار هم رو به افزایش باشد. و این موضوع به ساختارهای اجتماعی‌ای مربوط می‌شود که ما از آن برخوردار هستیم. اینکه شما به اپیدمی اشاره دارید، نه الزاماً اپیدمی به معنای کامل کلمه اما با سلسله‌ای از این موارد مواجه هستیم که به زعم من نمی‌توان آن را با مقوله‌ی روانشناسی توضیح داد. در موارد مشابه قبلی هم بحث‌های زیادی از این زاویه در گرفت، اشک ریختند و سوگواری کردند، در موارد معدودی میزگردهایی هم برگزار شد، با رویکردهایی نظیر اینکه فرد قاتل چه مشکل روانی‌ای داشته یا چه موادی مصرف کرده و غیره. ولی من فکر می‌کنم که رویکرد روانشناسی علیرغم اینکه بسیار می‌تواند در شرح و تحلیل این مسائل کمک‌کننده باشد اما چندان راهگشا نخواهد بود.

رویکرد جامعه‌شناختی چطور؟
اتفاقاً در اینجا رویکرد جامعه‌شناختی نیاز است. دلیلش این است که نمی‌شود مسئله را به روان فرد تقلیل داد. در اینجا درگیر نوعی تقلیل‌گرایی در پروبلماتیک بحث می‌شویم. و این تقلیل‌گرایی پذیرفتنی نیست. مثلاً در ایران ۸۰ میلیون جمعیت داریم، ما که نمی‌توانیم روان این هشتاد میلیون نفر را تک تک بررسی کنیم. بنابراین بحث را باید از دریچه دیگری پیش برد که همان دریچه جامعه‌شناختی است.

یعنی چنین اتفاق‌هایی را می‌توان به عنوان آیینه‌ای رو به روی جامعه تلقی کرد و آن را به جامعه و فقر فرهنگی و موارد نظیر این مربوط دانست؟
جامعه شناسی تاریخی نشان داده است که پنج نهاد در طول تاریخ در عرصه‌های مختلف، در بازه‌های زمانی مختلف و در مکان‌های مختلف ثابت بوده‌ است. سیاست، مذهب، آموزش، اقتصاد و خانواده. یعنی این ۵ نهاد به شکل‌های مختلف به فرم‌های مختلف در جوامع مختلف وجود داشته است؛ شکل آنها فرق می‌کرده اما وجود داشته است.
اتفاقی که در ایران کنونی افتاده است را در این پنج نهاد می‌شود دنبال کرد. یعنی این نهادها قرار است نیازهایی از جامعه را برآورده کنند و به تعادل جامعه کمک کنند که از اساس این مسئله کارکرد این نهادها به شمار می‌رود. به نظر من نهاد سیاست کارکرد خودش را برای یک تعادل اجتماعی انجام نمی‌دهد. نهاد مذهب آن کارکرد لازم را ندارد. نهاد آموزش دچار کج‌کارکردهای زیادی است. اقتصاد شدیداً کج کارکرد دارد. بنابراین یک بارِ سنگین و بسیار گسترده بر دوش نهاد خانواده افتاده است. در واقع خانواده دارد تلاش می‌کند کج کارکرد آن چهار نهاد دیگر را جبران کند. به همین شکل است که از خانواده انتظار می‌رود که بیاید فرد را تربیت کند، مراقبت کند، او را آموزش دهد و همه چیز را به نحو احسنت انجام دهد و یک نوع تعادل برقرار کند. خب این کار شدنی نیست. یک اینکه خانواده، همان خانواده‌ی دهه بیست و دهه سی نیست و بخاطر همین روابط، آن کنترل و آن نظارت را بر فرد ندارد. خانواده اکنون این توان را ندارد چرا که آن چهار نهاد دیگر وظایف و مسئولیت‌هایشان را به درستی انجام نمی‌دهند. خانواده این توان را ندارد چون ما در بحران اقتصادی به سر می‌بریم. یعنی مشخصاً ما در همین دوره بعد از انقلاب، دو جنگ را تجربه کردیم. چرا دو جنگ؟ جنگ اول همان جنگ ۸ ساله بود ولی جنگ دوم همین بحران اقتصادی است که مردم طی سال‌های اخیر با آن دست و پنجه نرم کردند و هنوز هم خیلی‌ها با آن دست به گریبان هستند. خیلی از این موارد عواقب همین مسائل است. خانواده‌ای که بیکاری، پدرِ خانواده را درآورده است، عامل افسردگی را در آن می‌بینید و این آسیب‌های اجتماعی به نوعی ریشه در آن دارد، حتی اگر ریشه مستقیم نداشته باشد.
مثلاً در ماجرای اهورا همین عوامل را می‌شود مشاهده کرد: این اتفاق زمانی رخ می‌دهد که مادر خانه نیست. مادر کجاست؟ سر کار است. یعنی اشتغال برای لقمه‌ای نان بدست آوردن؛ به عبارت دیگر بحث اقتصاد و فقر. یا اینکه پدر اهورا چندین ماه بود که نفقه بچه را نمی‌داد. این‌ها نکاتی است که در همین مورد خاص وجود دارد. بنابراین اقتصاد نقش انکارناپذیری در این ماجرا دارد. حتی اقتصاد در نوع جامعه‌پذیری قاتل اهورا هم تاثیر زیربنایی دارد. یعنی چگونه؟ یعنی اینکه تاکید می‌کنم شما بدانید کودکی قاتل اهورا هم، کودکیِ پرچالش و پرتنشی بوده است. یعنی اگر به عقبه این انسان برگردید، چه بسا این انسان در کودکی مورد تعرض قرار گرفته باشد، چه بسا مفعول بوده باشد، چه بسا آزار دیده باشد. یک جایی این خشم‌ها انباشت می‌شود و فرد می‌آید و انتقام می‌گیرد.

اگر از نقش پررنگ اقتصاد و خانواده بگذریم، بحث آموزش و نظام آموزشی مطرح می‌شود. این دید کلی نسبت به نظام آموزشی وجود دارد که نهاد مدرسه یک کارخانه آدم‌سازی است. ولی این نظام آموزشی ما فکر نمی‌کنید عملاً دچار انفعال شده باشد که شاهد ابتذال هستیم؟
یکی از آن پنج نهادی که خدمت شما عرض کردم، نهاد آموزش بود. نهاد آموزش ما نه تنها کارکرد خوب ندارد بلکه کج‌کارکرد هم دارد. یعنی آموزش تبدیل شده است به یک بنگاه اقتصادی. دانش به تعبیر جامعه‌شناختی تبدیل شده است به یک کالا که خرید و فروش می‌شود. شما خودتان می‌توانید گواهی دهید به خرید و فروش پایان‌نامه‌هایی که در دانشگاه‌های ما انجام می‌شود. حتی می‌توان شجاعانه این ادعا را داشت که بسیاری از مدیران استان و شهری که من و شما در آن هستیم، رساله‌ی مدرک فوق لیسانس و دکترایشان را خودشان ننوشته اند. پاسخگوی این‌ها چه کسی است؟ این‌ها به حساب چه کسانی است؟ عدم تعادلی که در سیاست، در نهاد مذهب، نهاد آموزش و نهاد اقتصاد است به پای چه کسی است؟ خانواده تاوان همه‌ی این‌ها را می‌دهد. این مسئله در مورد آموزش ما وجود دارد که آموزش دقیقاً دارد چه کار می‌کند و چه چیز را دارد به بچه‌های ما آموزش می‌دهد؟ این روزها با خود می‌اندیشیدم که اگر فرزندمان را به مدرسه نفرستیم، خیلی هم ضرر نکرده‌ایم؛ کما اینکه برخی از چهره‌های مشهور هستند که فرزندشان را از رفتن به مدرسه منع کرده‌اند. یا یکی دیگر از موارد دیگر، گفتمان خشونت در جامعه است که باز هم به همین بحث آموزش برمی‌گردد. ما چقدر آموزش مدارا و تفاهم به بچه‌ها می‌دهیم در مدارس و دانشگاه؟

دقیقاً ما این خشونت را در سطوح مختلف جامعه هر روز شاهد هستیم. اما اگر از این مسئله بگذریم، نکته مهم واکنش هیستریک و عصبی جامعه در پی چنین اتفاق‌هایی است. الان در مورد همین پرونده اهورا می‌شود گفت، غالب افراد جامعه خواستار تسریع در پرونده و اعدام قاتل او هستند. جامعه‌ای که در شرایط عادی دم از حقوق بشر و روشنفکری می‌زند، در چنین مواردی خواستار اعدام است. این مسئله نشان‌دهنده چیست؟
اتفاقاً من به این موضوع خیلی می‌اندیشیدم. جامعه گُر می‌گیرد، جامعه می‌خواهد مادر را بکشد، جامعه خیلی سریع می‌خواهد آن قاتل را اعدام کند. این نکته در واقع دو پیام دارد. از یک طرف نشان می‌دهد که جامعه نسبت به این مسائل حساس است. می‌شود از یک طرف گفت این نکته امیدوار کننده است چرا که نشان می‌دهد هنوز این مسائل برای جامعه عادی نشده است. اما یک پیام بسیار بدی هم پشت این موضوع هست. اگرچه جامعه به دنبال این است که فرد خاطی را سریع مجازات کند اما ریشه‌ای برخورد نمی‌کند و بیشتر مانند یک شور جمعی و هیجان جمعی است. حتی طلب مرگ کردن برای قاتل او هم یک نوع گفتمان خشونت است. من فکر می‌کنم جامعه‌ی ایران یک جامعه‌ی عصبی است. ما عصبی هستیم؛ رانندگی‌های ما را ببینید. بنابراین این نکته بسیار درستی است که شما به آن اشاره کردید. جامعه پیگیر نیست برای مطالبات به حقی که برمی‌گردد به تعادل در نهادهایی که پیشتر عرض کردم. یعنی جامعه بیشتر به برخورد سلبی تمایل دارد تا برخورد ایجابی. قصاص کند، اعدام کند و با مجازات جواب دهد. اما نتیجه چه می‌شود؟ بنیتا، هلیا، ستایش، اهورا و شاید موارد زیادی که من و شما از آن بی خبر باشیم. ما از جامعه‌ای داریم صحبت می‌کنیم که قوه قضائیه‌ی همین الان ۱۵ میلیون پرونده‌ی جاری دارد. این یعنی چی؟ یا مثلاً از جامعه‌ای صحبت می‌کنیم که مادر ۱۲ ساله در این جامعه زندگی می‌کند. این واقعاً دردناک است که یک دختر ۱۲ ساله در این کشور مادر است. منِ جامعه‌شناس یک موقعی زنگ هشدار را به صدا درآوردم اما شنیده نشد. بنابراین برخورد شتاب‌انگیز با قاتل هم غلط است. من پیش‌تر هم عنوان کردم که از مسئولین درخواست دارم از برخورد عاجل با این پدیده بپرهیزند و حتی یک گروه تحقیقاتی متشکل از چندین متخصص تشکیل دهند تا تحقیقات خود را روی این موضوع متمرکز کنند و حتی نتایج این گزارش را به اطلاع افکار عمومی برسانند.

با تمام این اوصاف ما می‌توانیم به این نتیجه برسیم که قاتل اهورا محصول جامعه است؟ و بخش عظیمی از این ماجرا به این مربوط می‌شود که ما در بحث جغرافیا و برنامه‌ریزی شهری، مطالعات اجتماعی را نادیده گرفتیم؟
قاتل اهورا محصول جامعه و محصول اراده خودش است. یعنی هم محصول ساختارها است هم محصول عاملیت. عاملیت خودش است و ساختارها آن چیزی است که این فرد را تبدیل به یک قاتل می‌کند. مثلاً بخشی از این ساختارها را الزاماً باید در مباحث روانکاوانه جستجو کنید. مثلاً در بحث قاتل آتنا، من پیش‌تر در یک یادداشت که در روزنامه آرمان منتشر شده بود، توضیح دادم که در روانکاوی چه مسائلی مطرح است. به طور مثال، مسائل فروید در این زمینه خیلی می‌تواند به ما کمک کند. فروید از ضرورت برآورده شدن نیازهای جنسی سخن می‌گوید و تحت عنوان «لیبیدو» از آن یاد می‌کند. این «لیبیدو» باید بتواند خود را آزاد کند؛ اگر نتواند خود را آزاد کند، در دو غریضه عمده خودش را به شکل ناهنجار نشان می‌دهد: یا غریضه حیات یا غریضه مرگ. غریضه حیات می‌شود میل لجام‌گسیخته‌ای که مردم به مصرف دارند که ناشی از همان عدم وجود دالان‌های ارضای لیبیدو است. و در غریضه مرگ هم به شکل خشونت خود را نشان می‌دهد. کودک‌آزاری مصداقی از این سرخورده شدن و سرکوب شدن این امر است.
شما به نقش کمرنگ مطالعات اجتماعی در برنامه‌ریزی‌ها و سیاست‌گذاری اشاره داشتید. چندوقت پیش دکتر بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه دانشگاه تهران، در یک فایل تصویری به نکات جالبی اشاره کرد و گفت: این کشور به منِ فیلسوف نیاز ندارد؛ به این دلیل که من فیلسوف یک خانه‌ی دو متری در این کشور ندارم اما فوتبالیست ما یک پنت‌هوس ۵۰۰ متری دارد. واقعیت این است که جامعه‌ای که بیشترین مراجعه به پزشک دارد یعنی یک جامعه‌ی بیمار است( به تعبیر اهل حکمت دوره باستان). جامعه‌ی بیمار به مباحث علوم انسانی خیلی توجه ندارد. این در حالی است که در غرب شما می‌دانید بیشترین توجه را به اهالی جامعه شناسی و علوم اجتماعی دارند. همین الان به مدیران کل استان خودمان نگاه بیاندازید، بین مشاورینی که دارند، چند نفر از آنها جامعه شناس هستند؟ چند تا از مدیران کل ما مشاور جامعه‌شناسی دارند؟ در حالیکه به نظر می‌رسد، حضور یک مشاور جامعه‌شناس در مدیریت‌های کلان یک الزام است؛ به خصوص در نهادهای اجتماعی. اما این اتفاق نمی‌افتد. یا اینکه دفاتر مشاور فقط به مشاورها مجوز داده می‌شود که این خودش مافیای روانشناس‌ها و نظام روانشناسی در کشور است. به افرادی که در حوزه علوم تربیتی یا جامعه‌نشاسی خانوانده کار می‌کنند، مجوز داده نمی‌شود. این‌ها مشکلاتی است که ما با آن روبرو هستیم و برای اینکه بتوانیم این پدیده‌های دردناک را کم کنیم، الزاماً باید اجازه دهیم که جامعه‌شناسی فعال‌تر از الان شود؛ یعنی با فراغ بال بیشتری سخن بگوید، تحلیل کند و قلم بزند و دوم اینکه از جامعه‌شناسان به عنوان مشاور در مدیریت‌های کلان استفاده شود.

آیا ما می‌توانیم به این پدیده با نگاهی جغرافیایی نگاه بیاندازیم؟ ما سال‌هاست که مدعی فرهنگ هستیم و معتقدیم که گیلان یک استان فرهنگی و پیشرو در امر فرهنگ است؛ حتی در مباحثی همچون برندسازی به شکلی احساسی و شتابزده القابی همچون فرهنگ شهر به مرکز استان می‌دهیم. با توجه به تصوراتی که ما از فرهنگ بالای خودمان داریم، این تضاد و کنتراست بین مقوله فرهنگ و ماجرای غیراخلاقی اهورا را چطور می‌شود تحلیل کرد؟
من همچنان بر این اعتقاد هستم که گیلان زمین از استان‌های با سطح فرهنگی بالا است. یعنی هنوز هم این حالت را دارد اگرچه مثل نیاکان خودش در عهد مشروطه آوانگارد نیست اما همچنان سطح فرهنگی و دانش‌آموختگی بالایی دارد. با این حال هنگامی که به عرصه مدیریتی، اجرایی و اداری نگاه می‌کنید، همین مشکلی را می‌بیند که اشاره کردید. در حوزه اداری و مجریان عوامل اجرایی شما صوری‌گری و فرمالیته‌گری را می‌بینید، فرم پر کردن را می‌بینید، بازی با القاب را می‌بینید و غیره. این‌ها در واقع مانورهایی است که افراد در رقابت‌های انتخاباتی برای هم می‌آیند. برای بدست آوردن یک سمت، آنچنان به سر و کول هم می‌زنند که بیا و ببین. آنچنان به بدگویی بر علیه هم همت می‌کنند، حتی به حریم شخصی هم تجاوز می‌کنند و آن را هم محترم نمی‌شمارند. بنابراین این مسئله‌ای است که ما همه جا داریم اما گویی در گیلان بیشتر است.
اما این تناقضی که شما اشاره داشتید، تابع عوامل اقتصادی است که پیشتر عرض کردم. اتفاقاً در گیلان بیش از اینکه بحث فرهنگی مطرح باشد، بحث اقتصادی مطرح است. گیلان جزو استان‌هایی است که بیکاری بیش از سایر استان ها است. آمارها هم صحت عرض من را تصدیق می‌کند. مشکلات اقتصادی که ما در گیلان داریم، با توجه به اینکه تراکم جمعیتی بالایی دارد، بیکاری یک عامل آزاردهنده است. ما در استان نه صنعت درست حسابی داریم، نه کشاورزی سامان پیدا کرده است، نه از دریا بهره‌برداری درست و درمانی داریم نه گردشگری شکل درستی به خود گرفته است. گیلان صرفاً اسم دارد. بنابراین این عصبیتی که در سطح استان دیده می‌شود، بخش عمده‌ای به اقتصاد ربط پیدا می‌کند. اشتغال و فقر عامل بسیار حایز اهمیتی است. از آنجایی که بنده با فعالان حوزه کودک و کار ارتباط زیادی دارم، می‌توانم گواهی دهم که همین الان ما در استان کودکی داریم که پدر و مادر معتاد خیابان‌گردی دارد که حتی از بدیهی‌ترین نیازهای خود برخوردار نیست. حتی نمی‌‌توانیم به این کودک برای در امان ماندن از سرما لباس دهیم، چون که پدرش آن لباس را می‌فروشد. ببینید، این اتفاق در همین شهر آوانگارد فرهنگی ایران وجود دارد. در واقع مسئله اقتصاد و فقر موضوع حساس و آسیب‌زننده‌ای است. اعتیاد که دوشادوش کودک‌آزاری پیش می‌رود و به عنوان یکی از عوامل کودک آزاری و ناهنجاری‌های جنسی مطرح است، محصول مستقیم فقر است. به خصوص فراموش نکنید که این فقر اقتصادی است که فقر آموزشی را به همراه خواهد آورد و فقر آموزشی است که انسان ناهنجار تولید می‌کند. به همین خاطر است که تحقیقاً می‌توان نشان داد که هرچقدر یک جامعه‌، توسعه‌ی اقتصادی بهتری پیدا کند، آمار آسیب‌های اجتماعی آن کمتر خواهد بود. ضمن اینکه جامعه ایران، جامعه آنومیک است. به عقیده امیل دورکیم، جامعه‌ی آنومی، جامعه‌ای بی‌ثبات است که تعادلش را از دست داده است. جامعه ما به این دلیل آنومیک است که ما بین سنت و مدرنیته گیر کرده‌ایم. یعنی سنت‌های خود را از دست داده‌ایم و مدرنیته هم بدست نیاوردیم. این وسط در حال تمرین کردن و زور زدن هستیم؛ در نتیجه درصد خطا، آسیب‌ها و بحران‌ها بالا خواهد بود، ضمن اینکه بحران اقتصادی را هم در پیش داریم.

در راستای بحث‌های شما ما در شهرهای خودمان به خصوص رشت با پدیده‌ی سکونتگاه‌های غیر رسمی هم مواجه هستیم. افرادی که به امید یک زندگی بهتر به شهر می‌آیند و به دلیل فقر به سمت حاشیه شهرها سوق پیدا می‌کنند و پدیده حاشیه‌نشینی به وجود می‌آید. این افراد غالباً در بحث آن پنج نهادی که در بالا اشاره کردید با مشکلات عدیده‌ای روبرو هستند. اما به هرحال بُر خوردن آنها در جامعه و به هم ریختگی فرهنگی امری اجتناب‌ناپذیر است. به نظر شما این دست مسائل چقدر در شکل‌گیری چنین آسیب‌هایی نقش دارد؟ به عبارت دیگر ماجرای اهورا آیا نشانه‌ای برای این بحران نیست؟
اتفاقاً مسئله‌ای که اشاره کردید نکته‌ی خوبی است اما نکته‌ی جدیدی نیست. ببینید، همواره حاشیه‌نشینی و سکونتگاه‌های غیررسمی به عنوان یکی از مواردی دیده می‌شود که به بستری برای شکل‌گیری آسیب‌های اجتماعی مطرح است. یعنی آسیب‌های اجتماعی به خودی خود به وجود نمی آید، بلکه بستری دارد که اتفاقاً بستری مکانی هم هست. حاشیه‌نشینی خود بسترساز آسیب‌های اجتماعی است؛ به این دلیل که اعتیاد در آن دیده می‌شود، کودک‌آزاری دیده می‌شود، تعرض وجود دارد، طلاق به شکل‌های مختلف خود را نشان می‌دهد و غیره. اتفاقاً این حرف، حرف درستی است که من با آن موافقم.

پس از ماجرای اهورا، در شبکه‌های اجتماعی و در جامعه شاهد یک نوع واهمه و ترس عمومی بودیم. به نظر شما ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که جامعه نیاز به احساس ترس داشته باشد؟
به نظر من اعتقادات اخلاقی در جامعه ما کمرنگ شده است. این یک واقعیت است. من فکر نمی‌کنم که ما دچار بحران هستیم بلکه اعتقاد دارم درگیر فروریزش ارزشی هستیم. یعنی به لحاظ ارزشی ما یک فروریختگی داریم که این مسئله روی فرهنگ ما تاثیر مستقیم گذاشته است. این هراس که شما از آن به درستی دم می‌زنید، محصول همین ساختار فرهنگی است. انسان در این جامعه می‌ترسد از اینکه چه خواهد شد؟ حتی آوردن فرزند و مادر شدن و پدر شدن، ترسناک و با ریسک بالا خواهد بود. و خودش در قامت یک مانع عمل می‌کند برای فرزند‌آوری و تولید نسل که این خود یک مشکل دیگری است. اینجاست که شما می‌توانید مشکلات را ببینید که تسلسل‌وار به هم پیوسته‌اند. بنابراین این هراس به نظر من وجود دارد و اتفاقاً بیشتر هم می‌شود مگر اینکه مدیران ارشد و سیاست‌گذاران به این توصیه‌هایی که جامعه شناسان و سایر تحلیل‌گران دارند، گوش فرا دهند. اگر گوش نکنند آینده خوبی به لحاظ ساختار اجتماعی پیش رو نیست. کما اینکه یک جامعه‌ در یک نقطه‌ای فرو می‌پاشد. فروپاشی یک جامعه را دست کم نگیرید و فکر نکنید که امر محالی است. کما اینکه من با برخی از دوستان مسئول که ارتباط دارم، احساس می‌کنم که این دوستان این تعابیر را شوخی فرض می‌کنند و امری محال و دور. اما واقعیت این است که جامعه به راحتی می‌تواند فرو بپاشد. کما اینکه در حال حاضر جامعه علائمی از خود بروز داده است که باید آن را جدی گرفت. مثلاً امروز ازدواج سفید یا هم خانگی دیگر امری قبیح به شمار نمی‌رود. این‌ها بحث‌هایی است که یک جامعه می‌خواهد تعادل از دست رفته خود را دوباره بدست آورد اما نمی‌تواند. یعنی مدیریت و قوانین نمی‌تواند خود را به جامعه برساند. جامعه دارد می‌دود اما مدیریت دارد آرام آرام پیش می‌آید. به عبارت دیگر یک شکاف عمیق بین این دو دیده می‌شود و وجود دارد. بنابراین این هراس اجتماعی رقم می‌خورد چون جامعه احساس تامین و امنیت نمی‌کند.