[su_frame align=”center”]139310071207427414382384[/su_frame]

رشت رویایی، ساره (زهرا) شریفی- وقتی کتابی را می‌خوانی لحظه‌ای است که نفست بند می‌آید برمی‌گردی دوباره قسمتی را که خوانده بودی را می‌خوانی بارها و بارها می‌خوانی…

یک حس عجیبی پیدا می‌کنی، از زمان و مکان جدا می‌شوی اطرافت سفید و جسمت بی‌وزن می‌شود.

انگار وقتی که نویسنده آن قسمت را می‌نوشته، روح تو از قلمش خارج شده و به تن بی‌جان کاغذ کشیده شده. باید بگویم درست در همان لحظه است که به گرداب کتابت افتادی و کتابت در آن لحظه احساس غرور می‌کند که تو را به گردابش کشیده، نبض هر کتاب در گردابش نهفته است و به تو می‌فهماند که زنده است و به تو می‌گوید که درکت می‌کند و تو انتخاب خوبی کردی از میان انبوه کتاب‌ها آن را برای خواندن برگزیدی و دیگر نوبت او بوده که خودش را به تو ثابت کند.

یک کتاب شاید هزاران نسخه دیگر داشته باشد اما برای هر کس گردابی مجزا دارد که به دنیا و تجربه‌ها و احساسات هر فرد بستگی دارد و این گرداب مجزا است که باعث یک نسخه از هزاران کتاب دارد دنیای شخصی تو شود و حسی متفاوت از بقیه نسخه‌ها به تو بدهد.

از گرداب کتاب که خارج شدی عاشق کتابت می‌شوی آن را در قفسه‌ی کتاب‌های مورد علاقه‌ات می‌گذاری و مثل یک موجود زنده دوستش خواهی داشت و مواظبش هستی.

وقتی با غرور آن را به کسی معرفی می‌کنی و به امانت می‌دهی احساس نگرانی می‌کنی، نگران امانت دار بودنش که مبادا سر کتابت بلایی بیاید یا بهتر بگویم سر گردابی که حس مشترک تو و کتابت را در خود دارد …

و نویسنده‌ها آدم‌های شجاعی هستند، آن‌ها گرداب شخصیت شان را درست پشت جلد کتابشان ثبت می‌کنند …

وارد دنیای کتاب شویم،‌ گرداب‌های جدید منتظر ما هستند.