[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-25-31[/su_frame]

رشت رویایی، محمد غلامی‌پور- اختراع سینما و نخستین نمایش عمومی مدیون همکاری دو برادر بود. برادران لومیر با تولید تصاویر متحرک و پایه‌گذاری نخستین نمایش عمومی در سالن نمایش به شکل امروزی، در سال ۱۸۹۵ در گراند کافه پاریس،پایه‌گذار سینما شدند و نام خود را به عنوان پدر سینما به ثبت رساندند.

بعد از شکل‌گیری سینما تا به امروز که به شکل یک صنعت درآمده است، همکاری برادرانه در تاریخ سینما کم نبود که به عنوان نمونه می‌توان به برادران کوئن، برادران داردن، برادران تاویانی، برادران کوریسماکی و غیره اشاره کرد.

همکاری برادران نامدار سینما غالباً در عرصه فیلمسازی بوده است و کمتر نمونه‌های بازیگری در ذهن تاریخی سینمای دنیا وجود دارد. اما سینما و تلوزیون ما دارای یک استثناء از این حیث است.

برادران هاشمی، مهدی و ناصر، برادران نامدار سینمای ایران هستند که همه ما خاطرات بسیاری با هنرنمایی آنها داریم. هرچند همکاری آنها خیلی پیش‌تر در عرصه تئاتر شروع شد اما کمتر کارگردانی از توانایی و ظرفیت آنها کنار یکدیگر استفاده کرده است.

آنها در روزگار قریب با یکدیگر همکاری داشتند و ناصر هاشمی در نقش میانسالی دکتر قریب و مهدی هاشمی در نقش کهنسالی دکتر قریب جلوی دوربین رفتند. و درست همین ترکیب در اثر دیگری از کیانوش عیاری یعنی «خانه پدری» استفاده شد و بار دیگر مهدی و ناصر را کنار هم قرار داد.

بسیاری از کارشناسان سینما معتقدند که ناصر هاشمی بازیگر توانایی بود که آن‌طور که باید به حق خود در سینما و تلوزیون ما نرسید اما کارنامه هنری او به اندازه‌ای پر بار است که از او دفاع کند. البته او تلاش کرده در انتخاب‌های خود دقت و وسواس به خرج دهد کهبخشی از کم‌کاری او در سال‌های گذشته به همین موضوع ربط دارد. بسیاری ناصر هاشمی را با سریال پدرسالار به‌خاطر می‌آورند که در نقش «ناصر» که یکی از نقش‌های محوری این مجموعه بود، مطرح شد.

بعد از آن مجموعه «سمندون» را کارگردانی و بازی کرد. او در سال‌های اخیر در فیلم‌های شکلاتی به کارگردانی سهیل موفق، خانه دیگری به کارگردانی بهنوش صادقی و برادرم خسرو به کارگردانی احسان بیگلری ایفای نقش کرد.برادران هاشمی در سینمای ایران غیر از توانایی و کارنامه پربارشان، به متانت و مهربانی هم شهرت دارند. آنها به جز محبوبیت از جایگاه ویژه و قابل احترامی بین مخاطبان برخوردارند. ناصر هاشمی اصالتاً اهل لنگرود است و سال‌های نوجوانی خود را در گیلان پشت سر گذاشته اما در پی مهاجرت خانواده به تهران رفت و در دانشکده هنرهای زیبا در رشته بازیگری و کارگردانی تحصیل کرد.

در سال جدید و به بهانه تولد او سراغ ناصر هاشمی رفتیم تا درباره سال‌های فعالیت او در سینما و تلوزیون به گفتگو بنشینیم که با وجود مشغله زیاد درخواست ما را پذیرفت تا این گفتگو انجام شود. جا دارد از خانم ارغوان نصرتیان برای تلاش و پیگیری جهت انجام این مصاحبه تشکر ویژه‌ای داشته باشیم.

[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-21-12[/su_frame]

پیش از اینکه به وارد جزئیات کاریتان بشویم، فلش بک کوتاهی بزنیم و از گذشته شروع کنیم. تا چه سالی در لنگرود بودید و دیپلم را کجا گرفتید؟ در کدام مدرسه در لنگرود درس خواندید؟ از دوران کودکی در لنگرود چه خاطراتی در ذهن دارید؟

ماسال ۱۳۴۸ یا ۴۹ به تهران مهاجرت کردیم. دبستان درمدرسه ملی محمدیه و دوسال اول دبیرستان یعنی هفتم و هشتم در دبیرستان داریوش لنگرود ، سوم و چهارم در دبیرستان مروی و پنجم و ششم دبیرستان علمیه تهران بودم.درمقایسه باامروز که موتور و ماشین و سروصدا وحشت به جان آدم می‌اندازد، دوره ما آرامش همراه با رخوت و آسایش خیال، همراه بود. تصورکنید پدرم جاده خاکی لیله کوه را بادوچرخه طی می‌کردکه گاهی ما هم -من یابرادرانم- جلوی دوچرخه می‌نشستیم و در هوای شرجی به باغ چای می‌رفتیم یا تابستان‌ها که با قایق، ازهمین رودخانه لنگرود یا با ماشین‌های ولگای روسی به چمخاله می‌رفتیم و در کومه‌هائی‌ که شب‌ها بانور فانوس روشن می‌شد و تک و توک نور چراغهایی‌که از دور سوسو می‌زدندچند ماهی را سپری می‌کردیم. اکنون که به‌یاد می‌آورم جدا از خشونت مدرسه بقیه اش رویا و لذت و خوشی و البته بی خیالی بود!

چطور شد خانواده شما به تهران مهاجرت کرد؟

اکثربرادران و خواهران بزرگم یا وارد دانشگاه تهران شده بودند یا می‌خواستتد بشوند. درفضای تنگ لنگرودنیز جائی برای پیشرفت نبود. مسئله‌ای که کم و بیش همچنان ادامه دارد. لااقل برای حرفه‌هایی شبیه حرفه ما. رویای زندگی در تهران و رشد و بالیدن در آن ازطرفی و ورشکستگی پدر ازطرف دیگر ، خانواده را راهی تهران کرد.

در دوران مدرسه آیا در تئاتر دانش آموزی فعالیت داشتید؟
دردبیرستان بیشتر تمرین نمایشنامه و فیلمنامه نویسی می‌کردم و درپی نقاشی بودم.

تئاتر را چطور و از کجا شروع کردید و اولین باری که به روی صحنه رفتید چه سالی و چه کاری بود؟

درسال ۴۹ یا ۵۰ درنقشی بسیار کوتاه یا سیاهی لشگر در نمایش شهرکوچک ما نوشته‌ی تورنتون وایلدر و به کارگردانی داریوش فرهنگ و مهدی هاشمی ظاهرشدم. سوم یا چهارم دبیرستان بودم.

اولین تئاتری که به عنوان تماشاگر دید را به خاطر دارید؟

یادم نمی آید. مجموعه ای از کارهای دانشجویی برادرانم، مهدی و محمود در دانشکده هنرهای زیبا بود. تئاترهای ۲۵ شهریور یا سنگلج، اداره تئاتر . کارگاه نمایش و لاله زار در ذهنم هستند اما اولی را نمی‌دانم.

به خاطر دارید در دوران کودکی شما چه افرادی به شکل حرفه ای در گیلان تیاتر کار می کردند؟

درکودکی هیچ نمایشی درگیلان ندیدم اما اسامی چند تئاتری مثل آقای رئیس زاده راشنیده بودم. بعدها با دوستانی در رشت ازجمله آقای بهزاد عشقی آشناشدم و درجریان تاریخ تئاتر گیلان از طریق کتاب مرحوم نوزاد و دیگران قرارگرفتم.

پدر شما میرآقا هاشمی یکی از افراد سرشناس شهر بود که در انجمن شهر فعالیت داشت و کار تجاری هم می‌کرد. این روحیه هنرمندی شما بیشتر تحت تاثیر چه کسی بود؟ آیا پدرتان با فعالیت هنری شما مخالف نبود؟

هنوز هم کمترپدری را سراغ دارم که باصدای بلند بگوید افتخارمی‌کند که فرزندش هنرمنداست. اگرهم بگوید، درحاشیه دکتر و مهندسی اوست؛ آن دوره که دیگرهیچ، جامعه نمی پذیرفت! اما پدر و مادرم بااینکه انسان‌هایی سالم، با احساس و متمدن بودند، متعلق به دوره و جامعه کوچک خود و خواهان پیشرفت فرزندان با متر ومعیارهای افق فکری شهر خود بودند. با این معیارها ما باید دکتر، مهندس و یا وکیل و وزیر و نظامی و سیاستمدارمی‌شدیم،که چنین روحیه‌ای نداشتیم! تردید ندارم که آن استعداد و روح پنهان مانده علاقه به هنر به شکلی در فرزندان ظاهر می‌شود. در خانواده ما به جز برادر کوچکم جواد که مدرس و آهنگساز فیلم است، خواهرم درس آواز و ردیف می‌دهد. محمود جدا از بازیگری آواز می‌خواند و بقیه نیز کم و بیش علاقه به موسیقی و هنر داشتند.

آن زمان سینما در لنگروو و رشت رونق داشت. شما هم به سینما می رفتید؟

بله زیاد سینما می رفتیم. چه دوره خوبی بود.فیلم‌های فارسی، ایتالیایی، آمریکایی.

[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-50-48[/su_frame]

مهدی خان هاشمی هم مثل شما در هنرهای زیبا درس خواند. چقدر او در انتخاب این رشته و همینطور هنرهای زیبا نقش داشت؟

مهدی جسور و راهگشا بود. او باعث شد که من بفهمم می‌شود بطور جدی وارد رشته یا حرفه هنرشد. اما وقتی دررشته تئاتر شرکت کردم، مهدی و محمود نمی‌دانستند و وقتی فهمیدند- احتمالا ً از طرف آقای حمید سمندریان! – به من آموزش‌هایی دادند تا در کنکور قبول شدم. در واقع نمی‌خواستم کسی بفهمد. احساسی حاکی از استقلال و عدم وابستگی.

برادر شما در دانشگاه به همراه داریوش فرهنگ و بعدها گلاب آدینه گروه نمایش پیاده را تاسیس کرد که اتفاقاً گروه تاثیرگذاری بود. ارتباط شما با این گروه چطور بود؟ آیا شما هم در آنجا فعالیت داشتید؟

دردوره دبیرستان درسه نمایش گروه تئاترپیاده بازی کردم: شهرکوچک ما. عروسی خون گارسیالورکا و ادیپ شهریار سوفوکل به کارگردانی مهدی هاشمی . گروه پیاده درواقع از مهدی و داریوش فرهنگ تشکیل شده بود، بقیه به‌ عنوان مهمان می آمدند و می‌رفتند.

اولین باری که مقابل دوربین تلوزیون رفتید به گمانم مجموعه «ماه پنهان است» بود. مجموعه ای که بازیگران سرشناسی هم داشت. همکاری شما با این مجموعه چطور اتفاق افتاد؟ بخاطر دارید اولین باری که جلوی دوربین رفتید چه حسی داشتید؟

آقای رضابابک و آقای مجلل را می شناختم. با آتیلا هم که همکلاسی بودیم. حتماً این دوستان معرفی‌ام کرده بودند. اولین بار ترس و خامی و بی تجربگی است که بروجودآدم تسلط دارد. زمان کمی به کمک می‌آید اما هیچوقت ازبین نمی‌رود. من هرکاری را باترس شروع می‌کنم و سپس تلاش می‌کنم برآن مسلط شوم.

چه شد به تدریج از تئاتر فاصله گرفتید؟

من تا سال ۶۲ ، ۶۳ به طورجدی درپی بازی و کار در تئاتربودم. کارهای دانشجویی- بازی، نویسندگی، کارگردانی – وبعد انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه، هفت ماه بعنوان مدیر صحنه سریال سلطان و شبان ( دوره اول. این سریال بعداز یک‌سال فیلمبرداری به‌دلایلی ازطرف تلویزیون تعطیل شد وسپس مدتی بعد با تعویض بعضی از بازیگران و عوامل دیگرفیلمبرداری از سرگرفته شد. دراین زمان دانشگاه باز شده بود و من دیگرسمتی در سریال نداشتم. به این جهت اسمی از من در تیتراژ نیست). جدا از کارهای پراکنده تئاتری حدود دوسال با شخصیت محبوب تئاتر حمیدسمندریان نمایشنامه‌های مختلفی راتمرین کردیم. گالیله برشت برای صحنه. راهب و راهزن ماکس فریش و پنچری دورنمات به شکل رادیویی و صدا برای نوار. آن موقع CD و DVD نبود. کارهاتعطیل شد و شرایط سخت ! سمندریان رستوران بازکرد و تعدادی از دوستان مشغول به کار شدند. من هم به سمت تلویزیون رفتم و تله تئاتربازی کردم و سریال نوشتم و بازی وکارگردانی کردم. هرچند درطی این سالها کارهای پراکنده ای در تئاتر انجام دادم اما اکنون بیشتر به سمت کارهای تصویری گرایش دارم.

یکی از شاخص‌ترین آثار شما سریال پدرسالار است. بد نیست کمی در مورد این سریال صحبت کنیم که اخیراً هم پخش شد. آیا تکرار آن را تماشا کردید؟

نخیر،مدت‌هاست که سریال پدرسالار را ندیدم. به‌طورکلی به گذشته فکرنمی کنم.

چطور شد نقش ناصر، پسر کوچک خانواده به شما پیشنهاد شد؟ گویا بازیگر دیگری در ابتدا برای این نقش انتخاب شده بود؟

دراصفهان بودم و درحال فیلمبرداری ازپشت صحنه فیلم نان و شعر آقای پوراحمد.قراربود فیلمی برای آقای وحید نیکخواه بسازم. مسعودمیمی دستیار مرحوم خواجویی زنگ زد و موضوع سریال ونقش را گفت. گفتم قرارداد دارم و نمی‌توانم. حدود یک‌ماه بعد که به تهران برگشتم باز مسعودزنگ زد و پیشنهاد را تکرارکرد. تعجب کردم.اوگفت که دراین فاصله آقای مدیری راانتخاب کرده و با اوقرارداد می‌بندند اما ایشان گویا به‌خاطر برنامه‌های خودشان انصراف می‌دهند. اما اینکه قبل از من بازیگردیگری هم بوده نمی‌دانم.

نقش ناصر و آذر، یکی از نقش های تاثیرگذار این فیلم بود که در آن زمان واکنش های زیادی به همراه داشت. غالب این واکنش‌ها هم منفی بود. درباره بازخوردهایی که این نقش برای شما به همراه داشت توضیح دهید؟

مافکرمی‌کردیم که بیننده‌ها طرفدار ما و ضد پدرمستبد و یک‌دنده خواهندشد. مردی که تمام فرزندان خودرا وابسته به خود و بی‌شخصیت و بی‌سواد بارآورده و به محض شنیدن صدای استقلال از سمت آنها بی هیچ سرمایه‌ای از خانه بیرونشان می‌کند! امادرست برعکس، مردم گویا گذشته نوستالژیک خود را در آن خانواده گسترده می‌دیدند. دوره ای که حتی پدربزرگ و مادربزرگ و عموها و عمه ها و.. همه دریک خانه بودند و انگار ماباعث پراکندگی خانواده بودیم.پس با مابد شدند! گاهی مردم درخیابان ملامتم می‌کردندو نصیحت می‌کردند که پیش پدر برگردیم !!

در دهه هفتاد که این سریال پخش شد، ناصر به عنوان یک شخصیت منفی محسوب می‌شد و اتفاقاً همه او را مقصر می‌دانستند و قضاوت‌های خوبی از او نداشتند. با تغییر سبک زندگی در دهه اخیر، وقتی این سریال بازپخش شد،به نظر شما هنوز همان قضاوت بر نقش ناصر حاکم بود؟

مردم،مخصوصاً خانم‌ها ضد آذربودند و ازمن یعنی ناصر، انتظارداشتند از خودش مردانگی و قدرت نشان دهد و آذر را به زور به خانه برگرداند. من به مرحوم خواجویی پیشنهادکردم ناصر اکتیو و فعال باشد و با آذر درگیری جدی پیداکند. اماخب سناریو نوشته شده و تصویب شده بود.حتی اصرارکردم اسم اوناصر نباشدکه پذیرفته نشد.به نظرم هنوز بیننده‌ها همان احساس را دارند؛ چون گرمای خانواده و فامیل همیشه جذاب است مخصوصاً برای زمان حال که تنهاتر و تنهاتر می‌شویم.

[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-16-54[/su_frame]

پدرسالار در آن زمان ما به ازای بیرونی داشت و بازتابی از اجتماع بود. یک سریال اجتماعی که با فضای جامعه نزدیک بود. خودتان در هنگام کار در این مجموعه چقدر با فضای کار و نقش نزدیکی احساس می‌کردید؟

خودم متعلق به خانواده ای پر جمعیت بودم. آن زمان وهنوز خانواده برای من یعنی خانواده گسترده. چند خانه درکنارهم با عمو و عمه و خاله و پسرعموها و……! خوشبختانه انتخاب بازیگران بسیارخوب بود. مدت هشت ماه فیلمبرداری من در خانواده‌ای بسیاردوست داشتنی بودم.

وقتی فهمیدید که قرار است نقش پسر هنجارشکن خانواده را ایفا کنید از قضاوت‌ها نترسیدید؟ واکنش اعضای خانواده شما در هنگام پخش سریال چطور بود؟

من موقع بازی جز به نقش به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کنم. البته وقت خواندن فیلمنامه و انتخاب نقش چرا. کارهای تبلیغاتی و دستوری به نفع بازیگر نیست. خانواده ما هم احتمالاً مثل بقیه گرفتار قصه گرم سریال شدند.

بعد از پدر سالار سراغ سمندون و به نوعی کار کودک و نوجوان رفتید. چه شد سراغ کار کودک رفتید و ایده سمندون از کجا و چطور شکل گرفت؟

من ازسال دوم دانشکده یعنی سال۵۶ مربی تئاترکودکان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم و بعدتر به‌عنوان بازیگر چندسالی درمرکز تئاتر کانون چهارنمایش اجراکردیم. نوارهای قصه و نمایش برای کودکان اجرا و ضبط کردیم. چندسالی بادفترفیلم آقای نیکخواه و خانم طائرپور همکاری کردم که حاصلش بازی درفیلم سینمایی سکوت به کارگردانی مرحوم علی سجادی حسینی، نوشتن فیلمنامه سریال مسافرخانه به کارگردانی مسعودکرامتی و ساختن فیلم کوتاه سینمائی ۳۵mm دستهابود. فیلمنامه فیلم مرغابی وحشی راکه کرامتی ساخت نیز همان زمان نوشتم. همه اینها مربوط به کوکان بود.

یک‌روزی به دفتردعوت شدیم تا درمورد ساخت سریالی صحبت کنیم. خانم طائرپورمی‌گفت داستان یک بچه غول و یک دانشجوی عکاسی باشد. خلاصه قرارشد من و حمیدجبلی نویسنده و کرامتی کارگردان باشد. من دوازده قسمت نوشتم و حمیدجبلی سیزده قسمت، که یک قسمت از نوشته آقای جبلی درسریال هست. بعد پیشنهادکردندکه نقش عکاس رابازی کنم.نزدیک یک‌سال نوشتن متن زمان برد و دوستان هرکدام گرفتارکار دیگری شدند. من ماندم و متن‌ها و سریال. گفتند آقابیا خودت هم کارگردانش باش! چندسمت درکار و تجربه کم ریسک بزرگی است. اگر الان بود بهتر ازآب در می آوردم. قراربودسیزده قسمت بعدی متن‌های حمیدجبلی باشد وبعد فیلم سینمایی سمندون هم ساخته شود که نشد.

[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-20-11[/su_frame]

 ماجرای اسم سمندون چه بود؟

سمندون اسم دیوی بدجنس در اساطیرایرانی است که من آن را درکتاب حمزه‌نامه به تصحیح دکترجعفرشعار دیدم و پیشنهادکردم. اسمی کودکانه و نمکین و نه بدجنس !

گربه‌های آوازه خوان هم یکی دیگر از کارهای موفق بود که در این کار دنیا فنی زاده هم نقش پررنگی داشت. درباره تجربه همکاری با مرحوم فنی زاده توضیح دهید؟

من خانم فنی زاده راهمان سال‌ها دیدم . شناخت من ازایشان درهمان دوره کوتاه همکاری، همانی بود که بعد از سال‌ها همکارانش نیز می‌گفتند. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی، همکاری دقیق و حساس و مسئول. ازآن شخصیت‌هائی‌که با حضورشان احساس امنیت و آرامش می‌کنید. شفاف و نادر.

در دهه هفتاد فضا برای کار کودک و نوجوان باز بود و آثار ماندگار و درخشانی ساخته شد که هنوز هم در ذهن مردم باقی است. آثاری که با وجود گذشت سه دهه هنوز بخشی از نوستالژی ذهنی جامعه است.ًبه عقیده شما چرا آن روند رو به رشد طی دهه اخیر به نحوی متوقف شد؟

نابلدی وناکارآمدی مدیران. نداشتن تخصص و تجربه کاری بعضی از مسئولین. پائین آمدن حس مسئولیت و سطح اخلاق و اتلاف سرمایه و…. ایکاش شبکه‌ای را دراختیار هنرمندی مثل خانم مرضیه برومند و همکارانشان می‌گذاشتندو شاهد رشد می‌شدیم. متاسفانه ما مردمانی هستیم که ثروت‌های خودمان را نابود می‌کنیم.

یکی از تجربیات موفق شما همکاری با کیانوش عیاری در سریال روزگار قریب بود. چقدر حضور مهدی هاشمی در انتخاب شما نقش داشت؟

آقای صالحیان طراح گریم روزگار قریب که درسمندون هم گریمور مابودند گفتند که ما به آقای عیاری پیشنهاد کردیم بین جوانی و کهنسالی قریب بهتر است بازیگردیگری، میانسالی دکتررابازی کند؛ چون گریم جواب نمی‌دهد. اینگونه شد که مرا پیشنهاد کردند.آقای عیاری شناختی ازمن نداشتند اما درپایان اولین روزفیلمبرداری بسیار راضی بودند و گفتند من دیگر شمارا ول نمی‌کنم ! شباهت به مهدی نقش داشت اما بازی من قبل از آمدن ایشان تمام شده بود.

شما پیش از این هم با برادرتان همکاری داشتید و از این لحاظ به نوعی یک استثنا در سینما و تلوزیون ما محسوب می شوید. از همکاری و همبازی شدن با مهدی هاشمی توضیح دهید. نوع ارتباط شما سر کار چگونه است و چطور از این آشنایی و درک متقابل بهره می‌برید؟

به‌جز همان دوره نوجوانی، زمانی‌که من بازیگر کانون بودم از مهدی دعوت کردیم که نمایشی با بازیگران کانون بسازد. او دونمایش بداهه با ما ساخت و اجرا کردیم. گذشت و سال‌ها بعد یک فیلم سینمایی به‌نام بالهای سپید با کارگردانی مشترک برای کانون پرورش فکری ساختیم. در سریال روزگارقریب و خانه پدری چون قسمت‌های ما جدا بود، یکدیگررا ندیدیم. وقتی که ایشان کارگردان بودند، من مثل بقیه بازیگران تابع بودم اما در کارگردانی مشترک به هرحال مسئولیت‌ها فرق می‌کند، سینماست و سرمایه و شرایط خطرناک و بحث و گفتگوهای جدی‌تر همه جانبه‌تری صورت می‌گیرد. مهدی هنرمندی‌ بسیارباهوش، زیرک، استثنایی، دقیق، و وسواسی است. ما در هردیداردرمورد سینما و آدم‌ها و همه چیز صحبت می‌کنیم اما خب هرکدام نظرات خودمان راداریم. کسانی که مارا ازنزدیک می‌بینند تفاوت های مارا نیز می‌شناسند.

[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-51-48[/su_frame]

فیلمبرداری روزگار قریب گفته می‌شود زمان طولانی و فرسایشی را پشت سر گذاشت. چه مدت درگیر این سریال بودید؟ از آنجایی‌که نقش شما وابسته به نقش برادرتان بود و باید جوانی دکتر قریب را بازی می‌کردید، نیاز بود که بازی خود را تا حد ممکن به شیوه بازی برادرتان نزدیک شوید. آیا این اتفاق افتاد؟ این مسئله دست و پاگیر نبود؟

به نظر من که مدیر و مسئول و حسابدارهیچ اداره و سازمانی نیستم اگر ده سال هم طول می‌کشید ارزش‌اش را داشت . این‌کار یک سند تاریخی و فرهنگی است . اکنون سازمان سریال‌هایی می‌سازد که کم وبیش من درآوردی، جعلی و ضد هدف خود عمل می‌کند.

من یک‌سال و نیم دراین سریال بازی کردم. البته دوستان درهمین زمان بخش‌های دیگری راهم فیلمبرداری می‌کردند. و به هیچ وجه فرسایشی نبود.قبلاً گفتم که کارم زودتراز مهدی تمام شد و من نمی‌دانستم مهدی چطور بازی خواهدکرد اما ازآنجائیکه عیاری را می‌شناختم، می‌دانستم که او این تعادل و نزدیکی را انجام می‌دهد.

 تجربه مشابه دیگری با کیانوش عیاری داشتید اما این بار در سینما. فیلم خانه پدری که از آثار موفق سینمای ما بود اما با حرف و حدیث های زیادی همراه بود. نگاه شما به فیلم خانه پدری و نقش شما چه طور است؟

عیاری آنقدر اصیل و ماهر است که حتی اگر نگاهتان متفاوت باشد باز دوست دارید با او کارکنیدهرچند بازیگر مسئول نگاه کارگردان نیست.. و اما ایکاش همه ما تلاش می‌کردیم وتلاش کنیم که به حرف یکدیگر گوش کنیم و درک کنیم و فکرکنیم و بزرگان‌مان را خانه نشین نکنیم و فراری ندهیم و جامعه بهتری بسازیم.

 چقدر ماجراهای اکران این فیلم روی کارتان تاثیر داشت؟

بازیگری که کارش دیده نشود و مطرح نباشد، طبیعی است که جای شایسته‌اش را پیدا نمی‌کند. سال گذشته فیلمی بازی کردم به نام برادرم خسرو که اکران نشد. فیلمی که مورد توجه بیننده‌ها و منتقدین درجشنواره سال قبل قرارگرفت و امسال درجشنواره فارسی زبانان در استرالیا جایزه انار طلایی بهترین بازیگر مرد را به من دادند. داوران از بزرگان سینمای ایران بودند. خانم معتمدآریا، بهروز وثوقی و شهرام مکری. آیا این ارزشمند نیست ؟ اماوقتی فیلم اکران نشود، یعنی لطمه، یعنی هیچ!!

شما در دهه هفتاد یکی از بازیگران پرکار بودید اما در سال های گذشته کمتر شاهد حضور شما بودیم. دلیلش چیست؟

نمی‌خواستم بابازی در نقش‌های سطحی، نخ نما و فرمایشی خودم را نابود و ازخودم مایوس کنم. بازیگری حرفه سختی است و بازیگران بزرگ هم در کارنامه بازیگری‌شان کارهای متوسط و بد دارند اما مهم این است که شمای بازیگر در طول عمربازیگری‌تان با همه اوج و فرودها سربلند بیرون بیایید. من نابود می‌شدم. نمی‌خواستم به‌قول شاملو خام سوخته شوم. تااینکه شهاب حسینی من را برای نقش اصلی فیلم برادرم خسرو پیشنهادکرد. زندگی را من اینطوری فهمیدم. تلاش کنید. خودرا نبازید و آماده باشید.

[su_frame align=”center”]photo_2017-02-26_22-52-33[/su_frame]

شما یکی از بازیگران توانا و با استعدادی هستید که می‌توانستید نقش‌های متنوع تر و پیچیده‌تری را تجربه کنید. به عقیده برخی این موضوع به دلیل سایه سنگین مهدی هاشمی بود، نظرتان چیست؟

ماایرانی‌ها آرزو می‌کنیم که همیشه زیر سایه بزرگان باشیم. من هم همین را آرزو می‌کنم اما طبیعی است که هرکدام می‌خواهیم شخصیت و هویت مستقل خودمان را داشته باشیم. گذشته ازاینکه این داستان چقدر واقعیت دارد و چقدر مربوط به کم کاری و یا بازی درکارهای آقای عیاری و مسائل دیگر می‌شود ما متاسفانه در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که به هردلیلی خیلی دیرشمارا به رسمیت می‌شناسند. تا سال‌ها اگرموفقیتی هم به‌دست بیاورید می‌گویند، فلانی پشت او بوده و او هیچ مایه‌ای ندارد. انگارکه شما با رانت و پارتی مدیر کل سازمانی شده‌اید!! من راه خودم را دنبال می‌کنم. نه زمان متوقف شده ویابه پایان رسیده ونه انرژی من ! انگلیسی‌ها شعاری دارند که برایم بسیار زیبا و به‌درد بخور است وآن شعار این است : آرام باش و ادامه بده !

!keep calm and carry on

شما و بسیاری از هم نسلان شما محصول دانشکده هنرهای معاصر بودید اما طی سال‌های گذشته بسیار دیده شده که افراد آکادمیک پشت خط مانده و بسیاری با گذراندن تنها یک سری دوره‌های آموزشی وارد سینما شدند. ارزیابی شما از این موضوع چیست؟

من منکر دانشکده‌های هنری و آموزشگاه‌های بازیگری خوب نیستم . خودم سال‌ها و به‌طورپراکنده کلاس‌های بازیگری داشتم اما هیچ دانشکده و کلاسی شمارابازیگر نمی‌کند مگرآنکه شما عمیقاً بخواهیدو تلاش کنید. کلاس و دانشکده‌های هنری کارتان را کامل می‌کنند. یعنی دانش و فرهنگ را پایه و اساس کارتان می‌کنند. امااستعداد و روح هنر را درشما وارد نمی‌کنند. پس هر هنرمندی می‌تواند کارش را درجایی بیاموزد. مهم این است که بیاموزد.

شما در جایی گفتید اگر به چند سال قبل برگردم بازهم بازیگری را انتخاب می‌کنم ولی سعی می‌کنم با هوشیاری بیشتری کارهایم را انجام و از زمان استفاده بهتر و بیشتری کنم. چرا؟

به نظرم بیشتر آدم‌ها اینطورفکرمی‌کنند. زمان‌ها و فرصت‌های ازدست رفته. بی توجهی به موقعیت‌های تعیین کننده و سرنوشت ساز. ندانم کاری‌ها و اشتباهات فراوان، آدم را به این نتیجه می‌رساند. اما بازیگری جذاب‌ترین کار سینما است و وقتی شماواردشدید و انجامش دادید، دیگر نمی‌توانیدترکش کنید. اگربه چندسال پیش برمی‌گشتم، که امکان ندارد، جداازبازیگری ازانرژی ام برای کارهای دیگر استفاده بیشتری می‌کردم. مثل یادگیری موسیقی و…