[su_frame align=”center”]32[/su_frame]

رشت رویایی، محمد غلامی پور- عباس کیارستمی را بدون شک بایدیکی از مهم‌ترین هنرمندان ایران در دو، سه دهه گذشته دانست؛ کسی که توانست به سینمای ایران پس از انقلاب در دنیا تشخص و اعتبار ببخشد. مسیر هنری کیارستمی، هرگز خطی و ثابت نبود و همیشه پر از پیچ‌وخم‌هایی بود که صحبت درباره او را دشوار می‌کند. او از جایی به بعد تلاش کرد با تجربه‌هایی نو، مفهوم دیگری از سینما و تصویر را بازتولید کند؛ در نتیجه هرچه پیش آمد، سینمای او ضدسینما شد، داستان‌گویی او ضدداستان شد، بازیگران او ضدبازیگر (حتی گاهی بدون بازیگر). حتی کیارستمی خود ضدکیارستمی بود. به همین دلیل صحبت‌کردن درباره او و آثارش آسان نیست. حتی مرگ او هم ضدمرگ بود. حتی مرگ او هم مثل آثارش پر از تحلیل و تأویل بود و یک پایان سرراست و مشخص نداشت. به همین دلیل هیچ‌کس بهتر از اطرافیان او نمی‌توانند از او بگویند؛ مثل پسران هنری‌اش که از «خانه دوست کجاست» تا آخرین لحظات زندگی‌اش او را همراهی کردند. او همیشه از برادران احمدپور به‌عنوان پسران هنری‌اشیاد می‌کرد. اما بابک و احمد فیلم «خانه دوست کجاست» حالا بزرگ شده‌اند؛ آن‌قدر بزرگ که از خانه دوست مهاجرت کرده و جایی در تهران روزگار می‌گذرانند. حالا بابک احمدپور، همان پسربچه معصوم خانه دوست، تصمیم گرفته از خاطرات بیش از ٣٠ سال زندگی کنار کیارستمی بنویسد و حتی فیلمی درباره او بسازد. به همین دلیل در اولین سالگرد کیارستمی که تقریبا سالروز تولد او هم محسوب می‌شود، سراغ بابک احمدپور رفتیم تا درباره این سال‌ها از شروع آشنایی‌اش با کیارستمی تا لحظه وداع‌ با پدر هنری‌ خود، صحبت کنیم که در ادامه می‌خوانید:

اولین باری که آقای کیارستمی را از نزدیک دیدید، به خاطر دارید؟

حدود سال ۶۵ بود که ما در روستایی به نام کوکر رستم آباد زندگی می‌کردیم. قبل از اینکه ما به مدرسه برویم آقای کیارستمی یک بار ما را در این روستا اتفاقی دیده بود. ولی چون ما خیلی بچه بودیم ارتباط عمیقی بین ما شکل نگرفته بود. من آقای کیارستمی را اولین بار آن روز دیدم اما یادم نبود و بعدها از زبان خودش شنیدم. بعدها او باز به روستای ما برمی‌گردد تا اینکه زمان ساخت فیلم «خانه دوست کجاست» می‌رسد و از آنجا رابطه‌ی عمیق بین ما شکل می‌گیرد.

چه شد بین آن همه بچه‌ای که در روستا بود، شما را انتخاب کرد؟ هرگز از خودش پرسیدید؟

بله. در روستای ما یک امام‌زاده چوبی بود که یکی از بچه محل‌های ما که وضع مالی‌اش خوب بود، تصمیم داشت این بقعه چوبی را مرمت کند و بقعه و شجره‌ی جدید فلزی برای آن نصب کند. یک روز جمعه بود که بقعه آهنی را به روستا آوردند و از روی جرثقیل می‌خواستند آن را به روی زمین بگذارند. آقای کیارستمی آن روز در روستای ما بود و خودش بعدها تعریف می‌کرد که«بقعه توی آسمان معلق بود و از بین همه‌ی آدم‌ها و بچه‌هایی که آنجا جمع شده بودند و نگاه می‌کردند که بقعه را به روی زمین بگذارند، بابک با یک نگرانی خاص به زنجیر جرثقیل نگاه می‌کرد که اگر این زنجیر پاره شود انگار سرمایه بابک می‌خواهد از بین برود. آنجا بود که این نگرانی را من در چهره بابک دیدم و برایم جالب بود وگرنه او هیچ ویژگی دیگری نداشت که بخواهم به او نقش اول فیلمم را بدهم. همین نگرانی او بود که باعث شد من به او وابسته شدم. بارها از چشم او در آن لحظه عکس گرفتم و حتی توی راه تا تهران برگردم، هزاران بار به عکس‌های او نگاه کردم و متوجه شدم او همان کسی است که من دنبالش بودم».

بعدها که فصل مدرسه شروع شد، آقای کیارستمی به روستای ما آمد و جلوی مدرسه منتظر شد تا شاید بتواند ما را پیدا کند که همین اتفاق هم افتاد.

از روند فیلمبرداری «خانه دوست کجاست» تعریف کنید. با توجه به اینکه شما بازیگر نبودید و سنی هم نداشتید، آقای کیارستمی چطور شما را روی صحنه هدایت می‌کرد؟

چند وقت پیش یک خبرنگار در انگلستان این سوال را از من پرسید که در آنجا هم همین پاسخ را دادم. ببینید ما آن زمان بچه بودیم، اصلاً نمی‌دانستیم فیلم چیست و حتی توی روستا با تلوزیون آشنایی نداشتیم و در زندگی‌مان دوربین ندیده بودیم. با وجود اینکه ما نابازیگر بودیم بلکه به دلیل طبقه اجتماعی‌ای کهدر روستای ما حاکم بود، از امکانات شهری به دور بودیم و همین باعث شده بود نه تلوزیون بدانیم چیست نه فیلم.

ما اصلاً نمی‌دانستیم این دیالوگ‌هایی که آقای کیارستمی به ما می‌دهد و ما آن را تکرار می‌کنیم، قرار است تبدیل به فیلم شود. چون آقای کیارستمی با خصوصیات منحصر به فرد خودش از نابازیگرها بازی می‌گرفت؛ به همین دلیل هیچ بازیگری در فیلم‌های او بازی نداشت اگر هم داشت بسیار معدود بود مثل آقای کشاورز که باید عرض کنم آنها را روی صحنه آزاد می‌گذاشت و به آنها می‌گفت خودتان باشید و بازی نکنید. کیارستمی سر صحنه یک بار دیالوگ‌ها را خودش می‌گفت و بعد از او ما آن را اجرا می‌کردیم. وقتی دیالوگ‌ها را خودش می‌گفت و از من می‌خواست تکرار کنم، من تصور می‌کردم که یک نوع خاله‌بازی است. فکر می‌کردم یک بازی برای بچه‌ها است. از ابتدا تا زمانی که فیلمبرداری به پایان برسد و فیلم پخش شود، ما فکر می‌کردیم داریم بازی می‌کنیم و هیچوقت فکر نمی‌کردم این‌ها دیالوگ هستند و قرار است تبدیل به فیلم شود.

اولین بار فیلم را کجا دیدید؟ لحظه‌ای که خودتان را توی فیلم دید، چه حس و حالی داشتید؟

بعد از فیلبرداری، کیارستمی به تهران برگشت و فیلم را تدوین کرد و دوباره به روستای ما برگشت. اولین باری که این فیلم پخش شد، در مدرسه ما بود. چون توی روستا همه‌ی آدم‌ها به یک شکلی کمک کرده بودند تا این فیلم ساخته شود و کیارستمی هم قول داده بود، اول از همه این فیلم را برای مردم روستا اکران کند. به همین دلیل فیلم را آورد و همه توی مدرسه جمع شدیم و فیلم را تماشا کردیم.

[su_frame align=”center”]عباس کیا رستمی[/su_frame]

واقعیتش این است وقتی من خودم را در فیلم دیدم، دیالوگ‌هایی که گفته بودم را شنیدم، تازه فهمیدم این‌ها خاله‌بازی نبود و مثل اینکه خیلی جدی‌تر از چیزی است که من فکر می‌کردم.

آن زمان در یک روستای صد نفره شاید یک الی دو نفر تلوزیون داشتند. ما بیست نفر از بچه‌ها بعدازظهرها خانه‌ی شخصی که تلوزیون داشت جمع می‌شدیم تا برنامه کودک پخش شود. این‌ها البته برای بعد از فیلم خانه دوست بود. اما قبل از اینکه خانه دوست پخش شود من فقط یک بار در تهران خانه‌ی خاله‌ام فیلم دیده بودم. آن روزی که در مدرسه فیلم خودم را دیدم قابل توصیف نیست. به احمد می‌گفتم، یادت هست خانه خاله فیلم دیده بودیم، این هم همان است. حسم خیلی قشنگ بود و مهمتر از همه، روی تمام مردم روستا تاثیر گذاشته بود.

پیش از اینکه فیلم خانه دوست در روستا پخش شود، نگاه مردم نسبت به کیارستمی چطور بود؟ معمولاً روستایی‌ها دیر به غریبه‌ها اطمینان می‌کنند. پشت سر کیارستمی حرف و حدیث نبود؟

چرا دقیقاً. بعد از اینکه فیلم پخش شد، حس تمام مردم نسبت به کیارستمی عوض شد. چون پیش از آن کسی نمی‌دانست فیلم چیست. برای همه جای سوال بود که او کیست و اینجا دارد چه کار می‌کند. معدود آدم‌هایی که هم سن حالای من و شما بودند، شناخت معدودی از سینما داشتند و به این خاطر که به رشت رفت و آمد داشتند، تا حدود کمی می‌دانستند سینما چیست. ولی بچه‌ها، زن‌ها و پیرمردهای روستا هیچ اطلاعی از فیلم و سینما نداشتند. همانطور که می‌دانید، کیارستمی عادت داشت خودش صحنه‌ی فیلم‌هایش را درست کند. مثلاً وقتی در و دیوار را رنگ می‌کرد یا گل‌های شمعدانی می‌کاشت یا یک گذر را می‌بست و می‌گفت هیچکس از اینجا عبور نکند، همه فکر می‌کردند او اینجا دارد چه کار می‌کند و خیلی‌ها فکر می‌کردند دنبال گنج آمده است.اما وقتی فیلم را برای اولین بار دیدند، خیلی برایشان لذت‌بخش بود چنانچه وقتی کیارستمی برای دومین و سومین فیلم به روستا آمد، حمایت زیادی از او کردند.

به هرحال روستای شما آن زمان به لحاظ طبقاتی و اقتصادی ضعیف بود. حضور کیارستمی و ساخت فیلم در آنجا، چقدر به لحاظ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تاثیرگذار بود؟

ببینید پیش از اینکه من به سوال شما جواب بدهم، نکته‌ای را عرض کنم که یک وقتی سوتفاهم بین خوانندگان ایجاد نکند. کیارستمی خودش همیشه می‌گفت که من دو نوع فرزند دارم: فرزندان کاری من بابک و احمد احمدپور، فرزندان زندگی من، بهمن و احمد کیارستمی. بنابراین من هر چیز که می‌گویم، از او اجازه تام دارم زیرا من و برادرم نماینده سه‌گانه کیارستمی هستیم.

اما در مورد سوال شما باید عرض کنم که حضور کیارستمی به لحاظ اقتصادی در روستای ما هیچ تاثیری نداشت. کیارستمی خودش گفته بود که سینمایی که در آن دروغ باشد، مثل جیب‌بری در تاریکی است. باید بدون تعارف صحبت کنیم. آقای کیارستمی هرگز به لحاظ مالی و اقتصادی نتوانست در روستای ما تاثیر بگذارد اما به لحاظ فرهنگی و اقتصادی تاثیر بسیار زیاد و حایز اهمیتی داشت. در حال حاضر من مشغول نگارش یک کتاب هستم با این عنوان «جهان رستم آباد را با نام کیارستمی می شناسد». بارها شده رانندگان تاکسی به من زنگ زدند و گفتند مگر کیارستمی در روستای شما چه کار کرده است که هر مسافر خارجی می‌آید، می‌پرسد کوکر کجاست؟ کیارستمی کوکر را به دنیا شناساند. ضمن اینکه در ارتقای سطح فرهنگی روستا هم تاثیرگذار بود. نگاه مردم تغییر کرد. مردم روستا با مقوله فرهنگ آشنا شدند.

وقتی زلزله رودبار اتفاق افتاد، کسی که توانست کمک شایانی به مردم کوکر و رودبار کند، کیارستمی بود. چون به اینجا آمد و زندگی مردم را با فیلمی به نام «زندگی و دیگر هیچ» به دنیا نشان داد. هیچکس در ایران نتوانست چنین کاری انجام دهد اما کیارستمی دین خودش را با این سه گانه به کوکر ادا کرد.

دوست ندارم وارد بحث زلزله شوم و شما را ناراحت کنم.

بله متاسفانه اکثر بچه‌هایی که بودند را ما در این زلزله از دست دادیم و سال‌هاست که دیگر بین ما نیستند.

این اتفاق یکی از بزرگ‌ترین فجایع طبیعی کشور بود. کیارستمی سه روز بعد از این اتفاق به رودبار آمد و دومین فیلم خود در رودبار را به نام «زندگی و دیگر هیچ» کلید زد. چقدر حضور کیارستمی در روحیه مردم در آن لحظات عجیب و غریب تاثیرگذار بود؟

خیلی. کیارستمی در پاریس بود. و همان شب کابوس می‌بیند که زلزله آمده است. وقتی خبر زلزله رودبار را شنید، سریع به تهران آمد. من و احمد تهران بودیم. ما در یک برنامه‌ی رادیویی، مصاحبه داشتیم و برای همین پنجشنبه بعدازظهر به سمت تهران راه افتادیم که همان شب زلزله آمد. آقای کیارستمی نمی‌دانست که ما تهران هستیم. ببینید چه آدم بزرگی بود و نوع نگاهش فرق داشت؛ حتی با یک آدم که چای می‌نوشید، حرمت او را نگه می‌داشت و همیشه جویا و پیگیر او بود. از آنجایی که او سه ماه در کوکر بود و فیلم ساخته بود، به نوعی نسبت به مردم آنجا دلبستگی پیدا کرده بود و احساس مسئولیت داشت. وقتی در پاریس خبر زلزله را شنید، خیلی سریع به تهران برگشت و برای پیدا کردن ما راهی رودبار شد. خودش می‌گفت، آن شب دلم طاقت نیاورد و تصمیم گرفتم خیلی سریع به ایران برگردم و بروم ببینم بچه‌ها کجا هستند و چه می‌کنند.

[su_frame align=”center”]photo_2017-07-05_18-58-27[/su_frame]

پس در واقع مستند بود و همانطور که در فیلم می‌بینیم که کارگردان به دنبال بازیگران فیلمش راه افتاده، واقعاً او دنبال شما می‌گشت؟

بله دقیقاً. او راه می‌افتد و به رودبار می‌آید اما نمی‌تواند ما را پیدا کند. اما مردم به او می‌گویند که بچه‌ها تهران هستند؛ به همین دلیل به تهران برمی‌گردد. بعد از ۶ ماه این ایده به ذهنش می‌رسد و به من می‌گوید، چقدر خوب است آن روزی که من به دنبال شما راه افتادم و آمدم رودبار را فیلم کنیم. کیارستمی آدم باهوشی بود. و تجربه‌ای که در آن سفر داشت و در جستجوی ما بود را شاخ و بال داد و با کمی تغییرات این فیلم را ساخت.

بعد از زلزله اولین بار آقای کیارستمی را کجا دیدید؟

همانطور که گفتم، ما تهران بودیم که آقای کیارستمی می‌رود رستم‌آباد دنبال ما. اگر یادتان باشد، شبی که زلزله آمد، روزنامه‌ها نوشتند که «خانه دوست ویران شد». بعد از اینکه می‌فهمد ما تهران هستیم، برمی‌گردد تهران اما ما هم همان موقع به رستم‌آباد می‌رویم و باز هم یکدیگر را ندیدیم. دو ماهی گذشت از این ماجرا گذشت. ما یک روز توی چادر بودیم که دیدیم آقای کیارستمی با همان پاترول معروف قهوه‌ای‌اش آمد و من و احمد را محکم در آغوش کشید و گفت: خدا را شکر که شما سالم هستید. من شنیده بودم که شما زنده‌اید اما دل‌نگران بودم و خدا را شکر که سالم پیدایتان کردم.

پیش می‌آمد سرِ فیلمبرداری عصبانی شود؟

بله اتفاقاً گاهی عصبانی می‌شد. من خوب به یاد دارم که معمولاً غروب‌ها عصبانی می‌شد. چون نوری که برای فیلمبرداری نیاز داشت، می‌رفت و کارش عقب می‌افتاد. یک وقت‌هایی به یک نور خاص نیاز داشت اما آفتاب غروب می‌کرد. به یاد دارم یک سری دیالوگ به من و آقای کشاورز داده بود که ما آنها را بگوییم. من و برادرم نمی‌توانستیم این دیالوگ را به خوبی بگوییم و هی اشتباه می‌کردیم. از طرفی نور هم داشت می‌رفت و او که نگران از دست دادن نور بود، خیلی عصبانی شده بود. می‌گفت، ای بابا نور دارد می‌رود، این دیالوگ را بگویید تا فردا دوباره وقت‌مان را برای این سکانس نگذاریم.

یکی از سکانس‌های معروف آثار کیارستمی، صحنه‌ی گریه کردن شما یا برادرتان است. مرحوم کیارستمی یک جایی در مورد این سکانس توضیح داده است. اما بد نیست ماجرای این سکانس را یک بار هم از زبان شما بشنویم.

بله البته این سکانس مربوط به برادرم احمد بود. آقای رضا نامی عکاس خانه ی دوست بود و آقای کیومرث پوراحمد هم که می‌دانید دستیار کارگردان بود. آقای کیارستمی با آقای نامی و پوراحمد، پشت صحنه هماهنگ می‌کند که از احمد یک عکس بگیرند. آقای نامی از این دوربین‌های فوری داشت که همان لحظه عکس را چاپ می‌کرد. آقای نامی از احمد عکس گرفت و آقای پوراحمد هم رفت پیش احمد و عکس را داد دستش و به او گفت، سریع عکس را توی جیبت پنهان کن تا آقای کیارستمی نبیند وگرنه عکس را می‌گیرد. ما نمی‌دانستیم آنها تبانی کرده‌اند و هماهنگ شده این کار را کرده‌اند. احمد سریع عکس را قایم کرد و آقای کیارستمی سریع ظاهر شد و گفت، این چی بود قایم کردی؟ احمد گفت، هیچی. آقای کیارستمی با عصبانیت گفت، دروغ می‌گی، من خودم دیدم پوراحمد یه چیز بهت داد و تو قایم کردی. گشت و عکس را پیدا کرد و با عصبانیت، عکس را جلوی ما چهار تکه کرد. به هرحال ما آن زمان بچه بودیم، به خصوص اینکه در روستای ما کسی دوربین ندیده بود و عکسی وجود نداشت. طبیعی بود که اشک احمد در بیاید. همین که احمد شروع به گریه کرد، از او فیلم گرفتند و آن سکانس درآمد. کیارستمی آدم باهوشی بود و می‌دانست چطور از نابازیگرانش بازی بگیرد. بعد از فیلمبرداری آن سکانس، دوباره از احمد عکس گرفتند و عکسش را به او دادند.

فیلم «خانه دوست کجاست» اکران شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت و شما هم به عنوان بازیگر نقش اول معروف شدید. از یک روستای دور افتاده که کسی شما را نمی‌شناخت، ناگهان در جهان مورد توجه قرار گرفتید. از آن زمان بگویید، آن همه توجه چه حسی داشت؟

آن موقع همیشه دلمان به فلش دوربین‌ها و عکس گرفتن آدم‌ها با ما خوش بود. فقط همین. ما هرگز فکر نمی‌کردیم آن بازی‌ها، قرار است فیلم شود، با آن فیلم پیشرفت و ترقی کنیم و مسیر زندگی‌مان به این سمت کشیده شود.

تاثیر سینمای کیارستمی در زندگی شخصی شما چقدر بود؟ بعد از این فیلم، زندگی شما چقدر تغییر کرد؟

من همیشه گفته‌ام، تاثیر سینمای کیارستمی در زندگی ما بسیار زیاد بود. همین امروز که من دارم با شما گفت و گو می‌کنیم، یک اتفاق خوب برای من افتاد که فقط و فقط تاثیر حضور کیارستمی و سینمای او در زندگی ما است. کیارستمی یک جاهایی در زندگی ما خوب بود و یک جاهایی خوب نبود اما کلاً ۸۰ درصد این تاثیر مثبت بود.

کجاها خوب نبود؟

مثلاً یک جایی برای کار می‌رفتیم، وقتی ما را می‌شناختند، دیگر نمی‌توانستیم کار کنیم. مثلاً می‌گفتند فلانی که در سینما کار کرده و اینقدر معروف است، چرا باید بیاید در یک شرکت کار کند و به ناچار مجبور بودیم برای حرف و حدیث مردم آنجا را ترک کنیم. اما تاثیرات مثبت کیارستمی اینقدر زیاد بود که اصلاً آن ۲۰ درصد به چشم نمی‌آید. امروز من تور دور اروپا می‌روم. خبرنگاران خارجی به سراغ من می‌آیند. به راحتی به خانه سینما می‌روم. بازیگران و سینماگران مطرح ایران هرکجا که باشند، به احترام کیارستمی به ما احترام می‌گذارند. ممکن است در کوچه و خیابان آدم‌های عادی ما را نشناسند اما در خانه سینما به خاطر شاهکاری که کیارستمی کرد، به ما احترام می‌گذارند. من زندگی خودم را مدیون کار کردن با کیارستمی هستم.

بعد از ساخت این سه گانه، ظاهراً شما با آقای کیارستمی ارتباط نزدیکی داشتید که تا اواخر عمر او ادامه داشت.

بله همینطور است. ما طی این ۳۰ سال ارتباط نزدیکی داشتیم. سال ۷۴ وقتی از خدمت سربازی برگشتم، کنار آقای کیارستمی بودم تا زمانی که متاسفانه او را از دست دادیم. ارتباط من با آقای کیارستمی، طی این ۷ سال اخیر خیلی خوب بود. نزدیک به محل زندگی‌اش، کاری برای من در بانک پیدا کرده بود. تمام مدت دم و دستش بودم و هرکاری که داشت برای او انجام می‌دادم. ارتباط ما با او یک رابطه‌ی پدر و فرزندی بود.

[su_frame align=”center”]photo_2017-07-05_18-58-36[/su_frame]

بهترین خاطره ای که از کیارستمی در ذهن دارید؟

کیارستمی یک روز یک چیزی از من می‌خواست، به من زنگ زد و گفت اگر می‌شود، آن را برایش بخرم و ببرم خانه‌. آن روز ما در خانه مهمان داشتیم و همسرم اصرار شدید داشت که مهمان داریم و زشت است اگر آنها را تنها بگذاری و بروی. مجبور شدم بعد از ده دقیقه به او زنگ بزنم و بگویم، رفتم اما آن شخص نبود و نتوانستم چیزی که می‌خواهید را تهیه کنم. اما او پشت تلفن به من گفت که دروغ می‌گویی و اصلاً به طرف زنگ هم نزده‌ای. گفتم چرا اینطور فکر می‌کنید، زنگ زدم گوشیش خاموش بود و مغازه‌اش هم بسته بود. خانه‌ی ما از خانه‌ی او خیلی فاصله داشت. او گفت باید بروم تا توی چشم‌های من نگاه کند و ببیند راست گفته‌ام یا نه. در نهایت این همه راه را مجبور شدم تا خانه او بروم. به خودم گفتم حالا که این همه راه را دارم می‌روم، چیزی که می‌خواست را بگیرم و ببرم اما فکر کردم اگر بخرم، می‌فهمد دروغ گفتم، زشت است. وقتی رسیدم، زنگ زدم و کیارستمی آمد دم در و گفت حالا بگو داستان چیست. گفتم حقیقتاً رفتم اما او نبود. گفت نه، صداقتی که توی چشم‌های تو برق می‌زد، حالا فروغش را از دست داده و دیگر نیست. گفت، خدایی حق با من است یا نه؟ اعتراف کردم که بله، حق با شماست و ماجرای مهمان و اصرار همسرم را برای او تعریف کردم. گفت حالا که این همه راه را با این شرایط آمدی، چرا نخریدی؟ گفتم اگر می‌خریدم، می‌فهمیدید که دروغ گفتم.

کیارستمی وقتی مرد من گفتم، «بهجت سینمای ایران رفت». او واقعاً چشم بصیرت داشت. نگاه کیارستمی در سینما معروف است. کیارستمی با نگاه خودش، ناپیدای آدم‌ها را تشخیص می‌داد.

تلخ‌ترین خاطره شما از او چیست؟

حقیقتاً سر فیلم «زیر درختان زیتون» از او خیلی دلخور شدم. چون وقتی به ما نیاز داشت، گروه را می‌فرستاد دنبال ما و وقتی کارش با ما تمام می‌شد، می‌گفت بروید و اینجا نمانید. من همیشه از دستش ناراحت بودم. همیشه با خودم کلنجار می‌رفتم که چطور این همه آدم اینجا هستند اما فقط ما زیادی هستیم. تا اینکه در روز سوم فیلمبرداری گفت، شما بروید خانه، اما من گفتم نمی‌روم. گفتم ما را می‌آوری و بازی می‌گیری اما همین که کارت با ما تمام می‌شود ما را می‌فرستی. به هرحال آقای کشاورز بود، گیتی خامنه مجری برنامه کودک بود و بودن کنار آنها برای ما بسیار جذاب بود. گفتم اگه قرار باشد برویم دیگر از فردا برنمی‌گردیم. بعد از اینکه فیلم در آمدم و من و کیارستمی تنها توی خانه خودش نشستیم و فیلم را با هم دیدیم، به من گفت: می‌دانی چرا اصرار می‌کردم شما برگردید خانه و سر صحنه نمانید؟ چون وقتی شما را می‌دیدم، خاطرات «زندگی و دیگر هیچ» و «خانه دوست» یادم می‌آمد و دیگر نمی‌توانستم به کارم ادامه دهم. دیدن ما او را یاد خاطرات گذشته و همه‌ی آن آدم‌هایی که دیگر نبودند، می‌انداخت و برای همین تمرکزش بهم می‌ریخت. چون کیارستمی هرگز فیلمنامه نداشت. فقط یک ایده داشت و آن ایده را روی کاغذ پیاده می‌کرد. بعد می‌آمد سر صحنه و همانجا سر صحنه، همه چیز را مشخص می‌کرد، دیالوگ می‌گفت، صحنه‌آرایی می‌کرد و غیره.

بعد از این همه موفقیتی که نصیب شما شد، برخورد مردم روستا با شما چطور بود؟

شما اگر شاه جهان هم باشید، طبیعتاً در روستای محل خودتان آنقدرها که باید و شاید قدر شما را نمی‌دانند. یعنی آن احترامی که بیرون برای شما قائل هستند را از سوی مردم محله خودتان نمی‌بینید. طبیعی هم هست. چون سال‌ها با آنها زندگی کرده‌اید و همه به خوبی شما را می‌شناسند. اما بیرون همیشه مورد لطف مردم قرار داشتیم. مثلاً در پایتخت احترام زیادی برای ما قائل بودند و هستند یا مخصوصاً در فرانسه.

تا حالا پیش آمده جایی کارتان گیر کرده باشد و بگویید که من بازیگر فیلم کیارستمی هستم؟

(خنده). بله، زیاد. اتفاقاً می‌خواستم بروم یک اداره‌ای استخدام شوم اما آنها مرا رد کردند. بعد به رئیس اداره گفتم، شما اصلاً من را می‌شناسید که ردم کرده‌اید؟ گفت، نه. گفتم من بازیگر فیلم «خانه دوست کجاست» هستم. کتاب خانه دوست را با خودم برده بودم و عکسم روی جلد بود. گفتم من اینم. رئیس گفت، همین الان این آقا را استخدام کنید. حتی یک شبی پلیس راهنمایی و رانندگی ماشین ما را متوقف کرد. من هم خودم را معرفی کردم و این مامور وظیفه‌شناس هم در کمال احترام بدون اینکه ما را جریمه کند، اجازه داد بروم. ما به خاطر کیارستمی همیشه در بند آزادی بودیم.

بعد از خانه دوست کجاست، پیشنهادی برای بازی داشتید؟

بله، خیلی. اتفاقاً قرار بود، ناصرالدین آکتور سینما را با آقای مخملباف کار کنیم که آقای کیارستمی اجازه نداد. او معتقد بود که ما ممکن است درخشش دیگری نداشته باشیم و بگذاریم این تصویر خوبی که در ذهن مردم داریم، باقی بماند و این تصویر را خراب نکنیم. ما پیشنهاد خیلی داشتیم ولی بازی نکردیم. خوشبختانه امروز هم بعد از ۳۰ سال ما هنوز محبوب هستیم.

اتفاقاً پیمان معادی چند وقت پیش ما را برای بازی در فیلم «بمب» دعوت کرد. آقای کلاری در جشنواره، من را دید و گفت، آقای معادی دنبال شما را می‌گردد. به هرحال ما به دفتر کار او رفتیم و با هم جلسه‌ای داشتیم. ایشان نقشی به ما پیشنهاد داد که من همانجا رد کردم. البته برادرم تمایل داشت. اما من محبوبیت را بیشتر از مشهوریت را دوست دارم. احمدآقا معمولاً مشهور بودن را ترجیح می‌دهد. عکس گرفتن در خیایان، امضاء دادن و کلاً شهرت را بیشتر دوست دارد. اما من معتقدم محبوبیت بهتر است. خوشبختانه تا الان با دید کیارستمی جلو رفتیم و هرگز پشیمان نشدیم.

دوست ندارید به عنوان کارگردان یا نویسنده وارد بدنه سینما شوید؟

چرا دوست دارم. اتفاقاً در این فکر هستم و بعد از فوت آقای کیارستمی هم یک ایده‌ای به ذهنم رسید و دوست دارم آن را به یک سرانجامی برسانم. دلم می‌خواهد به یاد کیارستمی، سه گانه کوکر را بازسازی کنم. ایده من این است که در فیلم زندگی و دیگر هیچ، کیارستمی به دنبال ما می‌گشت و ما در این فیلم قصد داریم به دنبال کیارستمی بگردیم. امیدوارم یک تهیه کننده خوبی پیدا شود تا بتوانیم آن را بسازیم.

طی این سال‌ها دوره‌های فیلمسازی هم داشته‌اید؟

نه. من نیازی به دوره فیلمسازی ندارم. کیارستمی بهترین دوره فیلمسازی برای من بود. من بیش از ۳۰ سال کنار کیارستمی بودم و چیزهای بسیاری از او آموختم.

[su_frame align=”center”]photo_2017-07-05_18-58-02[/su_frame]

مطمئناً در طول این سال‌ها خیلی با هم راجع به سینما حرف می‌زدید یا با هم فیلم تماشا می‌کردید. نظرات سینمایی کیارستمی طی این سال‌های اخیر چطور بود؟

کیارستمی معمولاً به من می‌گفت، نگاه خوبی داری. همانطور که می‌دانید او عاشق عکاسی بود. هروقت عکسی می‌گرفت، به من نشان می‌داد. همانطور که گفتم، من رابطه پدر فرزندی با او داشتم و بارها با هم می‌نشستیم و فیلم تماشا می‌کردیم. اما نکته‌ی جالبی که در مورد او باید بگویم، این است که وقتی فیلم‌های خودش را نگاه می‌کردیم، بیش از هر مخاطبی، خودش لذت می‌برد. اما در مورد سینمای دیگران باید بگویم که سینمای سهراب شهید ثالث را خیلی دوست داشت. درست است که ما با هم فیلم زیاد می‌دیدیم اما سخت می‌شد از زبان او شنید که کدام فیلم خوب است یا کدام کارگردان. اما این را می‌دانم که «باشو غریبه کوچک» بهرام بیضایی را خیلی دوست داشت. بین خارجی‌ها هم کارگردان اسپانیایی، ویکتوراریسه را خیلی دوست داشت.

ظاهراً کتاب جدیدی در مورد کیارستمی آماده چاپ دارید، در مورد این کتاب توضیح دهید؟

بله این کتاب خاطرات سه دهه زندگی و کار احمدپورها در سینمای کیارستمی نام دارد. این کتاب به خاطرات من ازسال ۶۵ تا لحظه فوت او مربوط می‌شود. از لحظاتی که کنار او بودم، آشنایی، پشت صحنه‌ی فیلم‌ها، در زندگی شخصی و غیره. البته از این فرصت استفاده کنم و این نکته را عرض کنم که واقعاً از فرزندان کیارستمی، احمد و بهمن، بسیار سپاسگزارم که همیشه به ما لطف داشتند.

فوت کیارستمی با حواشی زیادی همراه بود. شما نظرتان در مورد مرگ او چیست، آیا معتقدید که قصور پزشکی رخ داد؟

صد در صد. البته از آقای وزیر ممنونم که خیلی برای این پرونده تلاش کرد اما متاسفانه زیرمجموعه او خیلی کوتاهی کرد اما حقیقتاً جناب وزیر خیلی زحمت کشید.

اما در مورد مرگ آقای کیارستمی باید بگویم که خیلی خیلی مشکوک بود و صد در صد قصور پزشکی اتفاق افتاد. من حتی روی مزار او رفتم و همراه با عکسی روی مزار او خطاب به وزیر نوشتم که متاسفانه ده ماه از رفتن پدر سینمایی‌ام می‌گذرد اما هنوز کسی در مورد مرگ مشکوک او پاسخ روشنی نداده است.

همانطور که بارها اشاره کردید، کیارستمی نقش پدر را برای شما داشت. زندگی شما بعد از کیارستمی چه طعمی داشت، طعم زیتون یا گیلاس؟

شاید خیلی‌ها فکر کنند که مرگ کیارستمی، یک کارگردان محبوب یک سینماگری که فیلم‌هایش را دوست داشتیم را از ما گرفت اما من و خانواده‌ام، یک تکیه‌گاه بزرگ و یک پدر را از دست دادیم. همانطور که نگاه کیارستمی به آدم‌ها و زندگی مثبت بود، اینقدر این نگاه در زندگی ما تاثیرگذار بود که غیرقابل توصیف است. ما طی این سی سال با او زندگی کردیم. ما یک خانواده بودیم. بعضی از شب‌ها من می‌رفتم پیش او. گاهی او به خانه ما می‌آمد تا دستپخت مادرم را بخورد. من در زلزله رودبار مرگ را با پوست و استخوان تجربه کردم و خیلی‌ها را در زندگی از دست دادم اما مرگ کیارستمی شبیه مرگ هرکس نبود. کیارستمی متاسفانه نرفت بلکه در حقش کوتاهی کردند و او را بردند.

آخرین صحبتی که با او داشتید را به خاطر دارید؟

بله یادم است که مریض بود و من فرصت نداشتم به ملاقاتش بروم. به او تلفن کردم و گفتم که ببخشید یکم درگیرم اما حتماً برای دیدنتان می‌آیم. پرسیدم حالا حالتان چطور است؟ گفت، حالم خوب نیست بابک. آن تو را داغان کردند. دیگر فکر نکنم بتوانم همان کیارستمی سابق شوم و فیلم بسازم.

الان بیش از ۳۰ سال از آن روزها می‌گذرد و کیارستمی هم دیگر در بین ما نیست. اگر بخواهیدیک جمله در مورد آقای کیارستمی بگویید، آن یک جمله چیست؟
چند وقت پیشیک خبرنگار فرانسوی در پاریس همین سوال را از من کرد که من اینگونه جواب دادم: سعدی، حافظ، کیارستمی…