[su_frame align=”center”]داستایوسفکی[/su_frame]

رشت رویایی- اطلاعات مختصر و مفید درباره فئودور میخاییلوویچ داستایفسکی؛ با این که سال ها از زمان مرگ او می گذرد اما هنوز دانستن از حواشی زندگی و آثارش برای مخاطبان ادبیات جذاب است.

فئودور میخاییلوویچ داستایفسکی؛ چه نام درخشانی. اگر کسی می تواند ادبیات دنیا را بدون نام او به خاطر بسپارد یا بسیار شجاع است یا بسیار دیوانه. او نه تنها یکی از غول های تاریخ ادبیات روسیه است بلکه کاری کرده که با آثار منحصر به فرد و ریزه کاری های روانشناسانه اش، هزاران صفحه مقاله و کتاب درباره رمان هایش نوشته شود. پیرمرد پشمالوی روس در عین فقر و فاقه دنیایی آفریده است که گاهی از دنیای واقعی هم واقعی تر به نظر می رسد.

همه این ها باعث شده که منتقدان ادبی داستایفسکی را یکی از سه نویسنده مهم روسیه بدانند و به همین خاطر زندگی شخصی او، عادت ها و اعتقاداتش و همچنین روش هایی را که برای کار داشته زیر ذره بینشان داشته باشند؛ لابد می دانید که درباره همه این موارد نیز بحث های زیادی در عالم ادبیات راه افتاده است. علی ای حال؛ در ادامه این مطلب اطلاعاتی آمده است که ممکن است در راه خواندن آثار داستایفسکی به کار خوانندگان بیاید.

شخصیت آلیوشا در رمان تحسین برانگیز برادران کارامازوف که داستایفسکی در ابتدای رمان او را قهرمان داستان خود معرفی می کند، از شخصیت پسر خود وی الهام گرفته شده است. این پسر در کودکی و به دلیل بیماری صرع از دنیا رفته بود.

همسر اول داستایفسکی، ماریا دیمیتریفنا ایسایوا بود که در سال ۱۸۶۴ از دنیا رفت. داستایفسکی دو سال بعد شروع به نوشتن رمان قمارباز کرد و در طی بیست و شش روز توانست کار روی این کتاب را با کمک و تندنویسی آنا گریگوریونا تمام کند. او چند ما بعد با آنا ازدواج کرد و پس از آن سفر چهارساله خود به اروپا را آغاز کرد و در این سفر بارها و بارها همه پولی را که همراه داشت، در بازی قمار از دست داد.

جنایت و مکافات در ابتدا قرار بود به صورت دو کتاب مجزا نوشته شود (جلد اول، جنایت و جلد دوم، مکافات) با این حال اصرار ناشر باعث شد داستایفسکی آن را به صورت یک رمان منتشر کند. التبه نویسنده قلبا از این کار راضی نبود و احساس می کرد نمی تواند بین دو فرزندش یکی را انتخاب کند. می گویند او جلد پشتی جنایت و جلد رویی مکافات را پارها کرد و آن ها را به هم چسباند. به همین خاطر هم هست که خواندن این کتاب برای اغلب مخاطبان کمی سخت بوده و خیلی ها آن را نصفه و نیمه رها می کنند.

داستایفسکی کتاب جنایت و مکافات را سه بار نوشت؛ اول به شکل یادداشت های روزانه راسکولنیکف (دانشجویی که مرتکب قتل می شود)، سپس در قالب متن اعترافات او در محضر دادگاه و سرانجام آن را به شکل خاطرات قهرمان داستان درآورد که پس از آزادی از زندان روایت می شود، اما در نهایت هیچ کدام از این سه شیوه را نپسندید و آن را به صورت روایت ساده سوم شخص مفرد که قالب نهایی رمان بود، نوشت.

[su_frame align=”center”]داستایوسفکی[/su_frame]

داستایفسکی که یکی از سه شخصیت بزرگ ادبیات کشور روسیه محسوب می شود، رمان مهم جنایت و مکافات را برای پرداخت قرض هایی که داشت، نوشت! با این حال درون مایه روانشناسانه این اثر چنان قوی بود که به سرعت مورد توجه قرار گرفت و پس از ده ها سال که از زمان نگارش این کتاب می گذرد، همچنان خواندنی و منبع الهام است. تاکنون بیش از دوازده فیلم از روی این کتاب ساخته شده است.

نیچه یکی از بزرگ ترین تحسین کنندگان آثار داستایفسکی بود تا جایی که می گفت من داستایفسکی را می خوانم زیرا او را بزرگ ترین روانشناس جهان می دانم.

اغلب اسامی که داستایفسکی برای شخصیت های کتاب جنایت و مکافات انتخاب کرده است، سمبولیک هستند. نام راسکولنیکف را کلمه ای به معنای شکستن مشتق شده است و Razum به معنای منطق است.

رمان کوتاه یادداشت های زیرزمینی که داستایفسکی آن را در سال ۱۸۶۴ نوشت، جزو اولین نمونه های ادبیات اگزیستانسیالیست در جهان محسوب می شود.

خوانندگان پر و پاقرص داستایفسکی قطعا متوجه شده اند که شخصیت کتاب های نویسنده محبوبشان چه بحث های جدی و بزرگی راه می اندازند و چقدر عمیق به مسائل مختلف نگاه می کنند، اما درعوض توجه چندانی به غذاخوردن ندارند! این در حالی است که دوستان و خانواده داستایفسکی می گویند غذا جایگاه ویژه ای در زندگی این نویسنده داشته و عادت های غذاخوردنش با یک سری آیین های عجیب و غریب همراه بوده است که شخصیت واقعی او را نشان می دهد.

آنا گریگوریونا داستایفسکی، همسر دوم این نویسنده، می گوید او علاقه ویژه ای به غذاهای روسی داشته است. اغلب درخواست می کرده غذاهای محبوب سن پترزبورگِ آن زمان برایش آماده شود از جمله نوعی سوپ دلچسب به نام مسکو سولیانکا که شامل سوسیس ریز خردشده، عصار گوشت و کلم است. گوشت بریان گوساله که در انواع پودرهای سوخاری غلتانده شده بود، نوعی پای روسی و پای های بدون گوشت که با نخودفرنگی، شلغم، ترشی قارچ و… پر شده، از دیگر غذاهای مورد علاقه داستایفسکی بوده است.

او همچنین عادت های ویژه ای برای غذاخوردن داشته است. در خاطرات همسر دومش آنا آمده که او دوست داشته جوجه آب پز شده را با شیر گرم مخلوط کند یا قبل از دسر نوشیدنی بخورد. هر وقت افکار مالیخولیایی به سرش می زده، دستور یک فنجان عصاره گوشت، گوشت بریان، چای و نوشیدنی می کرده و هر وقت شاد و سرحال بوده، دلش می خواسته پنیر، آجیل، پرتقال، لیمو، قارچ، خاویار و خردل فرانسوی نوش جان کند.

لیست علاقه مندی های عجیب و غریب داستایفسکی در غذاخوردن به صبحانه نامتعارفش ادامه پیدا می کند؛ او دوست داشته وعده غذایی صبحگاهی اش را با نوشیدنی خانگی شروع کند و در قرن نوزدهم میلادی در روسیه مشهور و محبوب بوده است. میخاییل الکساندروف، از نویسندگان معاصر داستایفسکی در خاطراتش آیین صبحانه خوردن داستایفسکی را این طور توصیف می کند: «یک بار که او را موقع خوردن صبحانه ملاقات کردم، دیدم نوشیدنی سر می کشد. درواقع یک تکه نان قهوه ای بر می دارد و در دهانش می گذارد و روی آن یک قلپ نوشیدنی می خورد و همه این ها را با هم می جود.»

داستایفسکی می گفت این سالم ترین شیوه نوشیدن است. او همچنین عاشق شیرینی جات بود و جعبه های مخصوص شیرینی را در کمدی مخصوص داخل اتاق کارش نگه می داشت. براساس خاطرات به جا مانده از دخترش، لیبوف فیئودوریانا داستایفسکی: «بابا آن شیرینی ها را با شادی در طول روز می خورد و گاهی هم چندتایی در طول شب.»

[su_frame align=”center”]داستایوسفکی[/su_frame]

انواع میوه ها هم در کنار شیرینی جزو علاقه مندی های ویژه داستایفسکی بوده و او در کشوهای کتابخانه اش جعبه هایی پر از خرما، انواع توت، کشمش و پاستیل میوه (در قرن نوزدهم در روسیه با پوره سیب، شکر و سایر میوه ها درست می شد)، مارمالاد زردآلو و گاهی حتی انگور تازه داشته است.

مانند هر نخبه باهوش، اما نوروتیک دیگری، داستایفسکی هم عادت های خاصی داشت که به شدت به آن ها پایبند بود. یکی از این عادت ها نوشیدن چای بود. او چای سنگین سیاه را دوست داشت و هر وقت که پشت میزش می نشست، مقدار زیادی از این چای می نوشید. او حساسیت شدیدی در مورد چایی که می نوشید، داشت و به همین خاطر همیشه آن را خودش درست می کرد.

دخترش در مورد این عادت داستایفسکی می گوید: «او اول قوری را با آب داغ می شست، سپس سه قاشق چای داخلش می ریخت و فقط یک سوم قوری را پر می کرد. سپس دستمالی روی در قوری می گذاشت. سه دقیقه بعد آب بیشتری داخل قوری می ریخت و دوباره درش را می پوشاند. موقع ریختن چای همیشه عادت داشت به رنگ چای دقت کند.

خیلی وقت ها چای بیشتری اضافه می کرد، آن را توی فنجان می ریخت و آب جوش اضافی هم رویش می ریخت. او همیشه فنجان چایش را با خود به اتاق کار می برد و بعد بر می گشت تا چای بیشتری برای خودش بریزد یا آب را کمرنگ کند و می گفت: چای می ریزی و رنگش خوب به نظر می رسد، ولی بعد وقتی آن را به اتاق کار می بری، می بینی که رنگ خوب نیست.» داستایفسکی قاشق چایخوری مخصوص خود را داشت و چایش را با دو قاشق شکر می نوشید.

داستایفسکی در دورانی که به دانشکده مهندسی نظامی در سن پترزبورگ می رفت، عادت داشت شب ها بنویسد.

در کنار روانشناسی، مذهب به ویژه کلیسای ارتودوکس روسیه، یکی از مهم ترین دغدغه های ذهنی داستایفسکی بود. او در خانواده ای به شدت مذهبی بزرگ شد، اما بعد و در زمانی که دوران زندان را در سیبری می گذارند با بعضی عناصر کلیسا که به آن ها علاقه نداشت، ارتباط برقرار کرد و عقایدش شروع به تغییر کرد.

البته او همچنان به مسیح به عنوان یک شخصیت برجسته اعتقاد داشت، ولی عقایدش به طور کلی عوض شد. علاوه بر این او با وجود این که در مورد این موضوع بارها و بارها در کتاب هایش بحث کرده، اما عقاید بنیادینش را ناگفته باقی گذاشته تا امروز منتقدان ادبی همچنان بر سر این موضوع با یکدیگر بحث و جدل داشته باشند.

داستایفسکی پس از مرگ همسرش، دوباره ازدواج کرد، اما ازدواج های رسمی اش باعث نشد از روابط عاشقانه متعدد دست بردارد. اولین رابطه عاشقانه داستایفسکی پیش از ازدواج و با زنی شکل گرفت که داستایفسکی به او مطمئن نبود و بعدها هم درخواست ازدواجش را رد کرد. دومین رابطه عاشقانه این نویسنده در حالی اتفاق افتاد که او با همسر اولش ازدواج کرده بود.

موضوع بر سر هنرپیشه جوانی بود و پس از آن عاشق زنی شد که او را یک خودپرست بزرگ می دانست. روابط عاشقانه داستایفسکی با ملاقات همسر دومش به پایان رسید. آنا به او کمک کرد رمان قمارباز را تمام کند و پس از آن در حالی که بیست و یک ساله بود، به همسری داستایفسکی درآمد. وقتی داستایفسکی مرد، آنا سی و پنج ساله بود و پس آن هرگز با کس دیگری ازدواج نکرد.

در سال های پایانی عمر داستایفسکی، شهرتش به بالاترین درجه رسیده بود و آثارش در روسیه و سراسر اروپا خوانده و تحسین می شد. او اغلب به اروپای غربی و به خصوص به آلمان سفر می کرد تا به دلیل بیماری اش مورد معالجه قرار گیرد. وقتی از یکی از این سفرها به روسیه بازگشت، تزار الکساندر دوم از او دعوت کرد بخش هایی از کار جدیدش را بخواند. سپس از داستایفسکی درخواست کرد به دو پسرش درس بدهد. این مسئله شهرت و اعتبار نویسنده را به شدت بالا برد و باعث شد با افراد مشهور و مهمی آشنا شود که آن ها را دوست خطاب می کرد.
[su_frame align=”center”]داستایوسفکی[/su_frame]
داستایفسکی در دوران حیات خود گفته بود که در آثارش از آنچه در کودکی در قالب داستان شنیده، الهام گرفته و سپس خود وی الهام بخش بزرگانی همچون فرانتس کافکا بود. کافکا داستایوفسکی را خویشاوند خونی خطاب می کرد. نویسندگان بزرگی همچون جیمز جویس و همینگوی نیز او را الگوی بزرگ خود می دانستند.

داستایفسکی در سال ۱۸۴۳ از دانشکده نظامی فارغ التحصیل شده و در سال ۱۸۴۴ وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ در سن پترزبورگ شد و در همین زمان بود که داستان هایی مانند همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه شده بود، گزارش فعالیت های داستایفسکی و دوستانش را به مقامات امنیتی روسیه داد و پلیس مخفی در روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد. دادگاه نظامی او را به اعدام محکوم کرد و هر چند مشمول تخفیف شد و برای گذراندن دوره زندان به سیبری رفت و به خدمت در لباس سرباز ساده ادامه داد، اما به صورت نمایشی مقابل جوخه اعدام نیز قرار گرفت.

این اتفاق در بامداد روز ۲۲ دسامبر سال ۱۸۴۹ افتاد و داستایفسکی و سایر زندانیان را به میدان رژه یک پادگان بردند. در آن جا چوبه های اعدام و داربست هایی برپا شده بود و روی آن را با پارچه های سیاه پوشانده بودند. جرایم و محازات آن ها قرائت شد و کشیشی ارتدکس از آن ها خواست به خاطر گناهانشان طلب بخشش کنند. سه نفر از این زندانیان را به چوبه ها بستند تا برای اعدام حاضر شوند.

در آخرین لحظات این مراسم اعدام ساختگی، طبل های نظامی با صدای بلند به نواختن درآمدند و جوخه آتش تفنگ های خود را که به سوی آن ها نشانه رفته بود، بر زمین گذاشتند. او درباره این تجربه گفته است: «به خاطر ندارم در هیچ لحظه دیگری از عمر به اندازه آن روز خوشحال بوده باشم.» زندان و تبعید باعث شد داستایفسکی تا پایان عمر دچار حملات صرع باشد.

هفته نامه کرگدن