تصاویری که به اندازه‌ی یک جهان، حرف برای گفتن دارد(قسمت دوم)

دنیای عکاسی، دنیای شگفتی و هیجان است. اما گاهی در میان بی‌شمار تصاویر زیبا و دوست‌داشتنی، نگاهمان معطوف تصاویری می‌شود که نه لزوما زیبایی‌های زندگی، که درد، غم و اندوه را به تصویر می‌کشند. گاهی تصاویر روایتگر لحظات مهم شده و گاهی بزنگاه‌های تاریخی و سرنوشت‌ساز بشریت را بازگو کرده‌اند.

مجله‌ی تایم در اقدامی درخور ستایش، اقدام به معرفی شماری از تأثیرگذارترین تصاویر تاریخی کرده است. تصاویری که به گفته‌ی دست‌اندرکاران این پروژه، نگاه انسان را به جهان پیرامونش دستخوش تغییر و تحول کرده‌اند.

دومین سری از ایت تصاویر را در این قسمت ببینید.
تصویر یک قهرمان- عکاس: آلبرتو کوردا (Alberto Korda)

85641752-b4b1-4933-a2e4-45899960b031 یک روز پیش از آنکه عکاس «آلبرتو کوردا» این تصویر تماشایی را از انقلابی معروف کوبا، چه‌گوارا به ثبت برساند، یک کشتی در بندر هاوانا منفجر شد. در پی این انفجار خدمه‌ی کشتی و شماری از کارگران اسکله کشته شدند. برای پوشش مراسم خاک‌سپاری ویژه روزنامه «روولوشن»، کوردا به‌ویژه بر فیدل کاسترو متمرکز شده بود که در خطابه‌ای آتشین ایالات متحده‌ی آمریکا را به‌عنوان مظنون اصلی این انفجار متهم می‌کرد.

از میان تصاویر گرفته‌شده، دو تصویر از چهره‌‌ی متحد جوان کاسترو چندان مورد توجه روزنامه قرار نگرفت و به چاپ نرسید؛ اما هفت سال بعد، زمانی که چه‌گوارا حین رهبری یک جنبش چریکی در بولیوی کشته شد، دولت کوبا با او همچون یک شهید رفتار کرد و در همین زمان بود که تصویر گرفته‌شده توسط کوردا – که این انقلابی را در قاب تصویر جاودانه کرده بود – خیلی زود به‌عنوان یک سمبل ارزشمند مورد توجه قرار گرفت.

این تصویر بعدها در کانون توجه جهانی قرار گرفت و به‌ویژه در دنیای هنر به اشکال مختلف مورد استفاده قرار گرفت. شاید به خاطر همین شهرت خاص است که این عکس جاودانه نیز در شمار تصاویر برتر تاریخ جهان، جایی در این فهرست به خود اختصاص داده است؛ چرا که از قضا ظاهرا از تأثیرگذاری بسیاری برخوردار بوده و هست.

دست خانم رونتگن- عکاس: ویلهم رونتگن (Wilhelm Röntgen)

ff2ff482-fb11-469e-ad9d-00eec870797c

هیچ راهی وجود ندارد تا از رقم دقیق تعداد تصاویر ثبت‌شده از «آنا برتا رونتگن» (Anna Bertha Röntgen) آگاه شویم؛ تصاویری که بی‌شک بسیاری از آن‌ها در صفحات تاریخ گم شده و از دست رفته‌اند. اما در این میان یکی از آن‌ها سرنوشتی دیگر پیدا کرد، تصویری که استخوان‌های دست آنا را به نمایش می‌گذارد. این تصویر توسط شوهر او «ویلهم» به ثبت رسید؛ آن‌هم زمانی که او نخستین عکس پزشکی گرفته‌شده با اشعه‌ی ایکس را در سال ۱۸۹۵ به ثبت رساند.

ویلهلم هفته‌های متوالی در آزمایشگاه خود مشغول کار بود؛ او دائما در حال تحقیق روی لوله‌های کاتدی بود که فرکانس‌های مختلفی از انرژی الکترومغناطیسی را منتشر می‌کردند. او دریافت که ظاهرا این انرژی‌ها به درون اجسام جامد نفوذ می‌کنند و می‌شود تصویر آن‌ها را روی فیلم عکاسی نشان داد. او از پرتوهای قدرتمندتری استفاده کرد تا بتواند تصاویر سایه‌مانند را از درون اشیای مختلف ثبت و ضبط کند.

در این میان تصویر دست آنا بسیار شگفت‌انگیز و قابل توجه بود و در نهایت در سال ۱۹۰۱ اولین جایزه‌ی نوبل فیزیک را برای ویلهم به ارمغان آورد. دستاوردهای تلاش او به‌سرعت در سطح جهانی مورد توجه قرار گرفت و انقلابی بزرگ در زمینه‌ی تشخیص و درمان جراحات داخلی و دیگر بیماری‌های فاقد علائم خارجی به وجود آورد.

اما واکنش آنا نسبت به دیدن این تصویر چه بود؟ او در جایی اشاره کرد که با دیدن این تصویر حس می‌کرد به خودش پس از مرگ نگاه می‌کند، این در حالی است که امروزه برای میلیون‌ها انسان دیگر، ثبت چنین تصاویری تفاوت بین مرگ و زندگی است.

امت تیل (Emmett Till)- عکاس: دیوید جکسون (David Jackson)

3a46c3b9-8cae-4c3e-8748-2e7129c4a7db

در ماه آگوست سال ۱۹۵۵، «امت تیل» یک نوجوان سیاه‌پوست اهل شهر شیکاگوی آمریکا، برای دیدار با بستگان خود در می‌سی‌سی‌پی روانه‌ی این شهر شد. او روزی به بازار گوشت و سبزیجات «برایانت» (Bryant) رفت؛ جایی که با زنی سفیدپوست به نام «کارولین برایانت» مواجه شد. اینکه بین آن دو دقیقا چه اتفاقی افتاد مشخص نیست؛ اما چیزی که چهار روز بعد رخ داد، نمایشی دهشتناک از نژادپرستی سفیدپوستان آمریکایی و ظلمی بود که در آن دوران نصیب اقلیت سیاه‌پوست این کشور می‌شد.

شوهر این زن و برادرش «جی. وی میلم» (J.W Milam) این نوجوان ۱۴ ساله را از منزل عموی بزرگش ربودند. آن‌ها سپس او را به‌شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند و درنهایت به او شلیک کردند. این دو سپس مقدار زیادی سیم خاردار و یک پنکه‌ی فلزی را به دور گردن او بستند و جسد بی‌جانش را در رودخانه‌ی «تالاهاچی» (Tallahatchie) غرق کردند. یک هیئت‌منصفه‌ی سفیدپوست به‌سرعت متهمان پرونده را از هر اتهامی مبرا دانست و آن‌ها را آزاد کرد. بعدها یکی از آن‌ها گفت این تصمیم خیلی سریع گرفته شد؛ چرا که آن‌ها باید برای استراحت چیزی می‌نوشیدند.

وقتی که مادر تیل برای شناسایی جسد فرزندش آمد، اعلام کرد مایل است مردم آنچه را که او نیز ناگزیر از تماشایش بوده است، ببینند تا احساس او را بهتر درک کنند. او جسد فرزندش را به خانه‌اش در شیکاگو آورد و اصرار داشت تا تابوت امت به‌صورت روباز حمل شود.

تصویری که شما نیز هم‌اکنون به تماشای آن نشستید، نمادی از مصائبی است که جمعیت سیاه‌پوستان آمریکا روزی مجبور به تحملش بود. زنی که در مراسم تدفین فرزند دلبندش، به جسد متلاشی‌شده‌ی او خیره مانده است و این حقیقتا نشانی از خشونتی است که نژادپرستان آمریکایی از انجام آن راضی و خشنود و حتی مفتخر بودند.

برای نزدیک به یک قرن، آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار به‌صورت منظم با چنین نوعی از عدالت در گیرودار بودند که اغلب با تبرئه‌ی افراد سفیدپوست درگیر در پرونده و حتی صرف‌نظر از حکم اعدام آنان همراه بود. اما با تشکر از اراده‌ی یک مادر برای نمایش خشونت بربر وار سفیدپوستان نسبت به یک کودک سیاه‌پوست، دیگر جامعه نمی‌توانست تظاهر به چشم‌پوشی از آن چیزهایی کند که ظاهرا مایل به دیدنشان نبود.

کارخانه‌ی نخ ریسی- عکاس: لوئیس هاین (Lewis Hine)

cd37b667-4868-4d81-862d-9cb6666eda81

به عنوان یک عکاس فعال در کمیته‌ی ملی کودکان کار، «لوئیس هاین» معتقد بود نمایش مشقاتی که این کودکان بی‌گناه هرروزه ناچار به تحملشان هستند، شاید ذهن مردم را باز کند و آن‌ها را وا‌دارد که تغییر شرایط موجود را در شمار مطالبات خود از دولت قرار دهند.

به همین خاطر او اغلب در نقش یک فروشنده‌ی کتاب مقدس، نماینده‌ی بیمه یا عکاس صنعتی، کارخانه‌ها و کارگاه‌های مختلف را از ماساچوست تا کارولینای جنوبی زیر پا می‌گذاشت تا شاید بتواند تصویرگر درد و رنج قریب به دو میلیون کودک کاری باشد که دوران شیرین کودکی‌شان در میان چرخ‌دنده‌های رشد و پیشرفت یک کشور له ‌می‌شد و از بین می‌رفت.

اغلب می‌شد او را دید که در حال حمل دوربین و تجهیزات بزرگ به این سو و آن سو می‌رود و اطلاعات و مشاهدات خود را در کتابچه‌های مخفی به ثبت می‌رساند. در این مدت او به سراغ کارخانه‌های بسته‌بندی گوشت، کنسروسازی و حتی معادن زغال‌سنگ رفت که چرخشان با بیگاری کشیدن از این کودکان می‌چرخید.

در نوامبر سال ۱۹۰۸، گذر این عکاس دلسوز به کارخانه‌ی ریسندگی «سادی فایفر» (Sadie pfeifer) افتاد، جایی که این تصویر تحسین‌شده در آنجا به ثبت رسید و دنیایی را که لوئیس هاین قصد نمایشش به جهانیان را داشت، به زیبایی به نمایش گذاشت. در این تصویر دخترکی کوچک را می‌بینیم که در مقابل دستگاه پنبه‌ریسی عظیم‌الجثه‌ای در لنکستر ایستاده و مشغول کار روزانه‌اش است. از آنجایی که هاین اغلب مجبور بود در مورد علت عکاسی خود دروغ بگوید، لذا تمام سعی خود را به کار برد که این تصویر صد در صد خالص و بدون هیچ شائبه و شکی تهیه شود؛ بدون هیچ دست‌کاری و نمایش اغراق‌شده‌ی جزئیات.

این تصویر از یک کودک خردسال هشت‌ساله در میان دنیای صنعتی، مکانیزه و البته سرد، حقیقتا انقلابی برپا کرد که تا پیش از این در جامعه مشاهده نشده بود. قوانین به‌سرعت مورد بازنگری قرار گرفت و در نهایت در فاصله‌ای ده‌ساله (از ۱۹۱۰ تا ۱۹۲۰) تعداد کودکان کار دست کم به نصف کاهش پیدا کرد. اینجا است که به قدرت یک عکس و نگاه نهفته در پس آن پی می‌بریم. نگاهی که می‌تواند دنیایی را دگرگون کند.

هیتلر در گردهمایی حزب نازی- عکاس: هاینریش هافمن (Heinrich Hoffmann)

39eefa87-3807-4ec4-b671-9a53e0828973

برای حزب نازی در آغاز راه و در راستای ابراز قدرت خود، نمایش‌های پر زرق‌وبرق و باشکوه همچون اکسیژن ضروری و مهم تلقی می‌شد و در این میان، «هاینریش هافمن» همچون ابزاری بود که قدرت رو به افزایش هیتلر را به شکلی خیره‌کننده به نمایش می‌گذاشت.

هافمن در سال ۱۹۲۰ به حزب نازی پیوست و به‌سرعت به عکاس شخصی هیتلر و محرم اسرار او مبدل شد. او وظیفه داشت کارناوالی خیره‌کننده از حزب نازی را به افکار عمومی آلمان‌ها القا کند. درواقع او رهبر کارناوال تبلیغاتی این حزب در مسیر حرکتش بود و مسیر حرکت را هموار و هموارتر می‌کرد.

اما شاید بتوان گفت هافمن هیچ کجا به‌اندازه‌ی ثبت این تصویر تماشایی از واقعه‌ی گردهمایی بزرگ این حزب در ۳۰ سپتامبر سال ۱۹۳۴ موفق عمل نکرده است؛ تصویری که در فستیوال برداشت محصول «بوکبرگ» (Buckeberg) گرفته شده است. در این تصویر پیشوا را می‌بینیم که از میان دسته‌های بزرگ سربازان حرکت می‌کند در حالی که مورد تحسین آنان قرار گرفته است.

با ثبت این تصویر و تصاویری دیگر از این دست که به شکلی اغراق‌شده قدرت پیشوا را به نمایش می‌گذاشتند، باید گفت هافمن در مدت فعالیت خود کاری مهم را به انجام رسانده است. درواقع او با ثبت بیش از دو میلیون تصویر از رئیسش، ماشین تبلیغاتی رایش را تغذیه می‌کرد و به‌جای نشان دادن رؤیای شیطانی رایش، نویدبخش بهشتی آرمانی و سزاوار تحسین و ستایش شده بود.

به کمک همین تصاویر زیرکانه، آگهی‌های مختلف و فیلم ساخته‌شده توسط کارگردان معروف آلمانی «لنی ریفنشتال» (Leni Riefenstahl) بود که فلسفه‌ی نژاد برتر هیتلر بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت و ارزشمند شد. کشوری که در جریان جنگ جهانی اول تحقیر شده بود و ناگزیر از پرداخت غرامت و درگیر ناامیدی و رکودی بزرگ بود، شاید بهترین بستر برای اشاعه‌ی افکاری این‌چنینی به شمار می‌آمد. ملت آلمان در آن زمان مشتاق نگاه خاص هیتلر و نظم ستودنی مردان به‌ظاهر شکست‌ناپذیر او شدند که ظاهرا هر ناممکنی را ممکن می‌کردند.

در این میان هافمن نقشی مهم و پررنگ داشت؛ چرا که با تبلیغات ماهرانه‌ی خود، قدرت هنر عکاسی را در به حرکت انداختن یک ملت و درنهایت درگیر کردن آن‌ها در یک جنگ جهانی به نمایش گذاشت.

نظرات

اولین دیدگاه این مطلب را ثبت کنید

آگاه‌سازی از
680

wpDiscuz