رشت رویایی، محمد غلامی‌پور- استان گیلان، استان فرهنگی و فرهنگ پرور است. این گزاره را ما بارها شنیده ایم و بسیاری از ما به آن اعتقاد داریم. اگر کسی خلاف آن حرف بزند، رگ گردن کلفت می‌کنیم و مدعی می‌شویم فرهنگ‌های قبل از ما سوتفاهم بود. نشان به این نشان که در جلسات برندسازی شهر رشت یکی از اساتید دانشگاه و از چهره های مدعی در حوزه گردشگری پیشنهاد داد که به رشت لقب فرهنگ‌شهر بدهیم و جالب اینجاست که از میان تعداد زیادی پیشنهاد، فرهنگ‌شهر بیشترین رای را آورد و تصویب شد. حالا فرهنگ‌شهر امروز ما یکی از بزرگترین و تلخ‌ترین فجایع کشور را پشت سر می‌گذارد که مستقیما از آبشخور فقر فرهنگی آب میخورد. فاجعه ای به نام اهورا که این روزها ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده است.
راستش وقتی به اهورا فکر می‌کنم، پسِ پشت افکارم برایش خوشحال می‌شوم. اینکه قدیمی‌ها می‌گویند در هر اتفاقی یک خیری وجود دارد؛ حتما راست می‌گویند. تصور کنید این بچه در خانواده و زیر دست مردی بزرگ و تربیت می‌شد که مرزهای تعقل و هرگونه عواطف انسانی را رد داده بود و به نقطه‌ای از مسخ‌شدگی رسیده بود که معصومیت کودکی سه ساله در نگاهش چاقویی کند بود. آیا می‌شد انتظار داشت که این کودک آموزش‌های لازم و کافی برای حضوری مثبت در جامعه را می‌دید؟ آیا صلاحیت لازم برای تربیت او وجود داشت؟ جامعه در این فقدان، چقدر می‌توانست نقش حمایت‌گر ایفا کند؟ آیا مدرسه برای او کارخانه‌ای آدم‌سازی و فضایی امن بود؟ اگر در آینده به سمت بزهکاری سوق پیدا می‌کرد، حق نداشت؟ در مورد این ناپدری آیا همین مسائل صدق نمی‌کند؟ وقت آن نرسیده از خود بپرسیم این فرهنگشهر ما چه بلایی سرش آمده که امروز به واسطه چنین اتفاقی تیتر یک روزنامه‌ها شده است؟
ما سال‌هاست که با «شهرِ فرهنگ» خودمان را فریب داده‌ایم و چشممان را به روی این فقر فرهنگی که دچارش شده ایم؛ بسته‌ایم. شهری که آدم‌هایش در خیابان مدام در حال پرخاش و فحاشی به هم هستند. دو شهر همسایه سر فوتبال به دشمن خونی هم بدل می‌شوند. ادبیات رکیک به فرهنگ زبانی ما بدل شده است. همین امروز دوستی تعریف می‌کرد که یک اصفهانی توی گلسار در حالیکه آدرس را گم کرده بود، لحظه ای ترمز می‌کند و پیاده می‌شود تا آدرس را از ماشین عقبی بپرسد؛ اما راننده گیلانی در جواب هر چه فحش است نثار او می‌کند که چرا ترمز زده است. آن وقت ما از رتبه اول گردشگری حرف می‌زنیم در حالیکه هنوز بعد از سه دهه بر روی صنعت و کشاورزی و گردشگری گیج می‌خوریم و می‌خواهیم همه چیز با هم باشیم اما هیچ چیز نشده‌ایم.
روزگاری که زنها در نقاط مختلف کشور نمی‌توانستند از خانه‌هایشان بیرون بیایند، ما مدارس دخترانه داشتیم. از آن گذشته زنان ما در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی حضور پررنگی در کنار مردان داشتند. وقتی زنان جامعه ما سواد خواندن و نوشتن نداشتند، زنان گیلانی بر روی سن تئاتر ایفای نقش می‌کردند. زنانی که بزرگمردان نسل‌های قبل را تربیت کردند و اتفاقات بزرگی را رقم زدند. اما اکنون به جایی رسیده ایم که مادری ۲۴ ساعت پس از به قتل رسیدن کودک دو ساله اش، در آرامش و تسلط بی آنکه اضطراب، احساس و رنجشی برجسته ای در صدا و لحنش مشهود باشد با یک کانال تلگرامی حدود یک ربع مصاحبه می‌کند و یک بار هم از لفط بچه‌ام استفاده نمی‌کند و بارها بچه‌اش را «او» یا نهایتاً «اهورا» خطاب میکند. قطعا ناپدری و مادر اهورا نیازمند روان سنجی و مطالعات روانکاوی جامع و مفصلی هستند. ما چقدر جامعه را مورد روانشناسی اجتماعی قرار داده ایم؟ جامعه شناسان ما تا چه حد در سیاست گذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌های کلان نقش داشته اند؟ نظام آموزشی ما چقدر توانسته جامعه را به سمت توسعه انسانی سوق دهد؟ ما به جز اینکه چشممان را بر واقعیت بستیم و بیش از بیست سال بودجه‌های زیادی را صرف فرهنگسازی‌های ابلاغی کردیم چه طرفی بسته ایم؟ آیا این فرهنگسازی‌ها تا کنون در هیچ حوزه ای از الگوی مصرف گرفته تا محیط زیست و مناسبات انسانی نتیجه ای داشته است؟
به نظر می‌رسد ما در گیلان با یک بحران فرهنگی روبرو هستیم که اگر فکری به حالش نشود از محیط زیست گرفته تا آسیب‌های اجتماعی و سلامت روانی با مخاطرات جبران ناپذیری مواجه خواهیم شد. متاسفانه سومدیریت‌های گذشته در بحث جغرافیا و برنامه‌ریزی شهری ما را با مشکلات عدیده ای مواجه کرده است. به طور نمونه مهاجرت‌های بی رویه از روستا، پدید آمدن سکونتگاه های غیر رسمی و عدم برخورداری از فرهنگ شهرنشینی و عدم اختلاط اجتماعی لازم موجب شد تا توسعه اجتماعی و فرهنگی شهرها دچار آسیب شوند. از یک سو نیروی مولد روستاها را گرفتیم و از سوی دیگر فرهنگ روستایی، بیکاری، فقر و امکانات نابرابر را در مواجه با پدیده های لاکچری و مظاهر پر زرق و برق شهری قرار دادیم. طبیعی ست که در چنین شرایطی تعارضات روحی، بهم ریختگی فرهنگی و طبقاتی و آسیب های اجتماعی ریشه کنند و معضلات بسیاری را پدید آورند. در عوض آنچه به جامعه دادیم تنها ژن خوب و توهم نژاد منحصر به فرد بود. کمپین فقط رشتی‌ها را شکل دادیم. کمپین دنیا فقط انزلی‌ را ساختیم. از «هیچ جای دنیا لنگرود و لنگرودی نمی‌شود» حرف زدیم. خود را تافته جدا بافته دانستیم و به نژاد و تبار و فرهنگ خود نازیدیم. اما حالا رسیده‌ایم به جایی که در شهر ما بدن بچه‌ای دو ساله را با سیگار می‌سوزانند و به او تعرض می‌کنند.
بیاییم یک بار هم شده با خودمان روراست باشیم و خودمان را فریب ندهیم. این استان فرهنگی اکنون به جایی رسیده که بحران را در بسیاری از زمینه‌ها بیخ گوش خود حس می‌کند. ما یعنی آینده. ما هرطور که بخواهیم می‌توانیم آینده را بسازیم. ما اگر بخواهیم می‌توانیم رودخانه‌ها را نابود کنیم، فرهنگ را به ابتذال بکشیم و منابع طبیعی را نابود کنیم و اگر بخواهیم می‌توانیم، آینده‌ی خوبی برای نسل‌های بعد بسازیم. ما اکنون پدر و مادرهای نسل بعد هستیم و فرزندان ما باید در این جامعه زندگی کنند. وقت آن رسیده از خود بپرسیم، این جامعه دارد به کجا می‌رود.
اولا تردیدی نیست که فاجعه اهورا اتفاقی نیست که محدود به جغرافیای خاصی باشد. در وهله دیگر بدیهی است که با یک اتفاق نمی‌شود نتیجه قطعی گرفت که یک جامعه با فقر فرهنگی روبرو است. طبیعتا این اتفاق هرجای دنیا می‌توانست اتفاق بیفتد اما اگر تا دیروز از من می‌پرسیدید که به نظر شما چنین اتفاقی امکان دارد در گیلان رخ دهد، من بدون تردید می‌گفتم خیر؛ چون گیلانی‌ها به لحاظ فرهنگی همیشه جلوتر از زمان و جامعه بودند. اما امروز ناباورانه هر سایت و رسانه ای را باز می‌کنم عکس اهورا و خانواده اش را می‌بینم و هزار سوال بی جواب و علامت تعجب در ذهنمان انباشته می‌شود. آیا این اضمحلال فرهنگی نیست؟ آیا خطر از آنچه در آیینه می‌بینیم به ما نزدیکتر نیست؟ آیا ما در تمام این سال‌ها مشغول فریب دادن خود نبوده‌ایم؟